Hello world!

آوریل 21, 2008 با onlyforreminde

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

پدر خوانده

فوریه 7, 2008 با onlyforreminde

دوست گرامی! جناب آقای ورزی

با سلام و احترام

قبل از ورود به بحث، توجه جنابعالی را به نصیحت بزرگان دینی جلب مینمایم که همواره ما را به رعایت در امانت توصیه فرمودند. شاید این گزاره و توجهی که جنابعالی را بدان معطوف کردم، بیربط بنماید اما در ادامه بحث، قطعا متوجه خواهید شد که این زنهار از چه باب بوده است.

“پدرخوانده” شما را می بینم. البته این دیدن نه به دلیل تعلقم به سیما و نه به هیچ دلیل دیگری نبوده است. در واقع لیبل ِ  “سِر شاپور ریپورتر” برایم آنقدر جذاب هست که سریال شما را دنبال کنم. میخواهم اعتراف کنم که نه تنها شاپور ریپورتر بلکه تاریخ معاصر ایران در ذهن پرسوال ِ من هنوز آنقدر چاله چوله های سیاه و ناگشوده دارد که برای یافتن پاسخ ِ درخور برای این سوالهایم حاضرم هر مستندی را به تماشا بنشینم یا هر کتابی را مطالعه کنم. این مقدمه را از این جهت قلمی کردم که متذکر شوم سریال “پدر خوانده” شما مورد توجهم هست نه به دلیل آنکه سرگرم شوم بلکه در تک تک پلانها و سکانسهای سریالتان مشغول چیدن پازلی از عصر پهلوی دوم و نقش آفرینان انقلاب 79 هستم.

ادامه مطلب »

برای “تو” و “شبیه” خودت

ژانویه 21, 2008 با onlyforreminde

بر یاخته های جسم خسته اش، سبکباری خاصی را احساس میکرد. احساس میکرد که بر دوشش دو بال پرواز روئیده و ندایی را میشنید که او را به آن دوردستها فرامیخواند.

پسرک جنوبی ایام گذشته را مرور کرد….. خاطرات چند سال سکونش را که با سکوتی دل انگیز همراه شده بود را بار دیگر بازخوانی کرد….. در میان هاشورهای خاکستری حافظه اش دوستانی را یادآورد که زمانی با آنها در یکجا کار میکرد. خنده های جمع دوستانه اش را که یادش آمد دلش به سنگینی غروب برازجان گرفت. نبودن دوستانش بدجور اذیتش میکرد همان دوستانی که روزی روزگاری به وقت سلامت دورش را حلقه زده بودند و امروز اثری از آنها نبود.

پسرک به یاد تعهد و اخلاص افتاد. به یادش آمد که برای آن سیستم چقدر تلاش کرده بود و باز دلش گرفت. یادش آمد که همان سیستم او را در وقت نیاز تنها گذاشته بود. داروهایش روز به روز گران و گرانتر میشدند و به موازات این گرانی، فاصله ای که بین او و سیستمش افتاده بود، وسیعتر و وسیعتر میشد.

به یاد زخم بستر افتاد…. به یاد آن روز شوم که در آن روز تاریخ برایش ثابت ماند و عقربه های ساعت دیگر حرکت نکردند….. به یاد روزی که از روی موتور به زمین افتاد و هیچکس دستش نگرفت. به یاد سختیهایی که برای تهیه یک مرکب اتوماتیک کشیده بود…. به یاد مرارتهای سفر …. به یاد …. به یاد…. به یاد…. آخ که چقدر برایش سخت بود.

پیاد خاطراتش افتاد که همیشه با قلم الکترونیکی و از پشت کامپیوتر با دیگران تقسیم میکرد….یاد دفتر شعرهایش افتاد …. یاد صعبوتهایی که از همراهی با ویلچر برای مردم نگاشته بود افتاد…. نگاهی به ویلچرش کرد: آیا شود زمانی / که دیگر/ تو را نبینم؟

او میخواست “دیده” شود… دلش میخواست تواناییهایش در پس یک معلولیت ناخواسته گم نشود… به همین خاطر بود که کنج خانه را رها کرد و به دل بازار شتافت تا ثابت کند “کم” ندارد. هم نوای “ساز” شد…. در پس “شور” او به شور جوانی اندیشه میکرد و از پشت “همایون” به دنبال همای سعادتش میگشت….. برایش “ماهور” زیباتر شده بود….. سیمهای گیتار برایش دیگر “مینور” نبود… او به “ماژور” می اندیشید.

کرکره “دلکده” را پایین کشید: آیا شود زمانی/ که باز هم/ تو را بینم؟

به ویلچر حرکتی داد و به سوی منزل رفت… پای دستگاه جادویی اش که زمانی دریچه او با مردم  ِ غافل بود نشست. ویندوز که به خوبی بالا آمد به اینترنت متصل شد…. “آریا” را بالا کشید تا “شبیه” زندگی باشد. دو سه خطی از شعری که از صبح در ذهنش میجوشید بر بوم سفید الکترونیکی نوشت و بر مانیتور خیره شد….. دکمه saveرا زد… باز به مرور خاطراتش پرداخت…

امید تنها ندیمش در آن روزگاران سخت بود که هیچوقت تنهایش نگذاشت. پسرک از وسعت خلیج درسها گرفته بود. درسهایی که به او یاد داده بود که دریا دل باشد…. با گذشت باشد…. دیگران را دوست داشته باشد….. برای با دیگران بودن مرارت بکشد و چشمداشتی نداشته باشد…. دلش فقط یک همدلی میخواست و نه بیشتر….. بارها سعی کرده بود لهجه اش را شبیه “مرکز” کند اما امروز که پای در رکاب میگذاشت و به سوی همان مرکز راهی میشد تا “امید“ش را بیابد، دیگر دوست نداشت “تهرانی” باشد.

پسر زمینی در  قلب آسمانی اش یکبار دیگر مرور کرد: “الا بذکر الله تطمئن القلوب”. با لهجه شیرینش که بوی تفتیدگی جنوب را میداد یکبار دیگر او را یاد کرد و پای در رکاب سفر نهاد.

او نصرت و پیروزی را همواره در پس اسم زیباش یدک میکشید. این بار نیز مطمئن بود که ناصر است چون او ناصری بود.

شبيه روييدن دارد گياه

 به هر چه خوب بود كه فكر كنم

                               شبيه خود شده اند

كنار برگ اگر بنشينم

ابر گذر مي كند

برگ اگر تَر گردد

گمانِ سبز به باران نمي برم

شبيه باران شايد باريده  

دلم كشيده كه از چنين جاي

                                گذر كنم روزي گذر اگر كردم

شبيه رفتن بود

گمان نمي كنم كه سفر كرده ام

  ——————————-

پیونشت: در تاریخ 12/11/86

روزی که میروی و دامین ثبت میکنی و فضای اینترنتی برای خودت میخری، از تو سوا ل میشود چقدر فضا میخواهی؟

یادت باشد در پاسخ به این سوال امساک نکنی!

قانونی در ثبت دامین هست به این معنا که 10 برابر فضایی که میخری به تو به عتوان پهنای باند (Bandwidth) اختصاص میدهند که عملا مقدار فضای مانور تو و بازدید کنندگانت قلمداد میگردد. کانتر پهنای باند  ماهانه شارژ میگردد.

حاجی 100MBفضا و 1GB پهنای باند دارد. در ماه ژانویه، تمامی پهنای باندش در همان نیمه ماه تمام شد. یعنی به عبارت بهتر، کلیکهای نهان و آشکاری که بر روی نامش زدید، پهنایش را کمتر و کمتر کرد تا اینکه پهنا در نیمه ماه تمام شد.

به ساپورت سنترم که زنگ زدم گفت نام سایت را لطفا بدهید تا چک کنم. گفتم a..a حرفم را قطع کرد و گفت: آب و سراب؟ گفتم بله. گفت من خودم از خوانندگان سایتتان هستم. شما پهنایتان تمام شده است. میخواهید اکانتتان را آپگرید کنم تا به پهنای 5GB برسید. فقط یک مابه التفاوت ناچیز دارد.

به او گفتم نه! تا آخر ماه صبر میکنم تا شارژ شود.

اما در دلم گفتم: کجای کاری بابا! من همین را هم دیگر نمیخواهم.

  

مدیریت بحران – قسمت دوم

ژانویه 16, 2008 با onlyforreminde

خاستگاه علم مدیریت کجاست؟ چه نیازی بشر را به تدوین و تکوین این علم واداشت؟

جهان پس از سپری کردن رنسانس صنعتی در دهه 70 میلادی از شدت ِ انبوهی داده ها و تراکم زیرساختها، به یک بن بست رسیده بود و عملا خلا یک Coordinator را به شدت احساس میکرد. فرآیندهای موجود تا قبل از آن رنسانس هنوز آنقدر کمپلکس نشده بودند که یک سرپرست نتواند آنرا هدایت کند. در حقیقت تا قبل از آن رنسانس، گردش کارها بر اساس نظام توارثی پدر – فرزند و در قالب یک “رئیس” اداره میشد. رئیسی که نقش یک ناظم را داشت و نه بیشتر. اما نیازهای دنیای صنعتی شده دیگر با یک ناظم رتق و فتق نمیشد و نیاز بود که یک “مدیر” بر گردش امور نظارت نماید.

مدیریت با تعریف “علمی برای کار کردن با / بوسیله دیگران” به وسیله صاحب نظرانی چون دمینگ و … به عرصه وارد شد و زمام امور را بر عهده گرفت. اصولی که در نوشتار پیشین برای علم مدیریت ذکر شد، در واقع بدین منظور بنیانگزاری شدند که این علم را چیزی فراتر از یک “ریاست” ترسیم نمایند.

ادامه مطلب »

شومینه ها را خاموش کنید

ژانویه 14, 2008 با onlyforreminde

خبر کشته شدن جمعی از هموطنان عزیز به سبب گاز گرفتگی هشداری جدی بود. شاید از رسانه ملی بیش از این انتظار نمیرفت که تقصیر کشته شدن این عزیزان را به گردن بالا بودن درجه حرارت و شعله بخاری شان بیاندازد. اما واقعیت چیز دیگری است.

بالانس تولید و مصرف گاز به شدت به هم ریخته است. در چنین شرایطی که اضطرار بر آن حاکم است، فشار عملیاتی سنگینی بر روی مبادی تولید و پالایش وارد میگردد که این اضطرار بعضا باعث میشود که فرآیند پالایش به صورت ناقص و با ضرب العجل انجام گیرد به گونه ای که بخش عظیمی از ناخالصیها و عناصر کشنده گاز به خوبی از آن گرفته نشده و به مصرف ارسال میگردد.

عاجزانه تقاضا میشود به منظور حفظ سلامت خود و خانواده تان از استراحت و خواب شبانگاهی در کنار شومینه و بخاری اکیدا خودداری نمایید و چنانچه ناچار به استفاده از این وسائل (به خصوص شومینه) هستید حتما مجاری تهویه هوا را پیش بینی نمایید.

این هشدار جدی بوده و بر پایه برخی واقعیتهای پنهان بنا نهاده شده است.

 

مدیریت بحران – قسمت اول

ژانویه 9, 2008 با onlyforreminde

“بحران عبارتست از عدم انطباق بین نیازها و منابع. بدین معنی که در شرایط عادی، توازن بین نیازهای جامعه از یک طرف و توانمندیها و منابع موجود از طرف دیگر برقرار است. با بروز شرایط بحرانی که می­تواند نتیجه بروز هر اتفاق غیرعادی و پیش بینی نشده طبیعی و غیر طبیعی همچون زلزله، سیل، طوفانهای بزرگ، جنگ و … باشد، بدلیل شرایط خاصی که بر جامعه تحمیل می­شود، دیگر شاهد توازن بین نیازها و منابع نخواهیم بود.

مدیریت بحران، یعنی بازگرداندن تعادل دوباره بین منابع و نیازها. سه ابزار مهم برای برقراری شرایط موازنه وجود دارد:

1- افزایش منابع

2-کاهش نیازها

3- جابجایی تکیه­گاه  (فرماندهی بحران)”

ادامه مطلب »

اقتصاد و عوامل موثر بر آن (قسمت سوم)

دسامبر 30, 2007 با onlyforreminde

غول چراغ جادو

شعارهای دولت نهم برای قاطبه مردم دلنشین و زیبا مینمود. اهدافی که این دولت برای آینده مردم ترسیم کرده بود و به واسطه آنها رقیبان خود را در انتخابات نهم از صحنه بیرون کرده بود، بیش از آنکه بار توسعه سیاسی را نوید داده باشد، بهبود در اقتصاد را متعهد شده بود و صد البته که اجرایی کردن این اهداف بسیار دشوار بود.

ادامه مطلب »

اقتصاد و عوامل موثر بر آن (قسمت دوم)

دسامبر 20, 2007 با onlyforreminde

آنچه گذشت:

در نوشتار پیشین، گزارش ریاست محترم جمهوری در خصوص علل بروز گرانی و تورم مورد بررسی قرار گرفت. شاه بیت این گزارش (تصمیمات مجلس به عنوان سدی بر مسیر اجرای برنامه های دولت) مورد انتقاد قرار گرفت و در ادامه برای بررسی بهتر و موثر تر عوامل تاثیر گذار بر اقتصاد، دو رویکرد داخلی و خارجی مورد توجه قرار گرفت و برای آنالیز تاثیرگذاری عوامل خارجی، تقدم توسعه اقتصادی بر سیاسی مورد توجه قرار گرفت.

نقاش ِ سیاستمدار:

پیش از هاشمی رفسنجانی، سکان هدایت کشور نه به دست ریاست جمهورش بل به دست نخست وزیری سپرده شده بود که خود برخاسته از نهاد اقتصاد بود. مردی که در سال 1320 در شهر خامنه متولد شده بود به واسطه آنکه پدرش یک بازاری قدیمی بود؛ تعلق خاطری خاص به اقتصاد از نوع چپش داشت. فارغ التحصیل رشته معماری که میل به هنر نقاشی نیز داشت، به نظر نمیرسید در پهنه اقتصاد کلان بتواند حرفی برای گفتن داشته باشد لیکن نقاش سیاستمدار با گرته برداری از اقتصاد بسته و “کوپونیسم” توانست کشور را در دوره ای خاص که جنگ و اغتشاش داخلی مهمترین دغدغه اش بود تا حدودی ثابت نگهدارد. البته کتمان نباید کرد که سیاستهای بسته آن دوران در حوزه اقتصاد بعدها اثرات منفی خود را به منصه ظهور رسانید.

ادامه مطلب »

اقتصاد و عوامل موثر بر آن (قسمت اول)

دسامبر 18, 2007 با onlyforreminde

گزارش اقتصادی ریاست محترم جمهور در خصوص بیان شفاف علل بروز گرانی در ماههای اخیر، بار دیگر محافل اقتصادی را دچار ابهام و شگفتی نمود. انتظار عمومی بر این محور بود که در این گزارش دولت به عنوان قوه اجرایی به تشریح عوامل و سنگلاخهای عملیاتی شدن امور اقتصادی اشاره نماید اما ماحصل گزارش رئیس قوه مجریه این چنین نبود.

ادامه مطلب »

فرضیه

نوامبر 25, 2007 با onlyforreminde

تنهایش گذاشتند و رفتند. به سادگی هرچه تمامتر. البته ابتدای کار کمی نگران و ناراحت بودند. اما این ناراحتی دیرپا نبود.

خورشید غروب دلگیری را تجربه میکرد و او تنهایی جدیدی را. موقعیتهای زیادی را تنها مانده بود اما این یکی فرق میکرد.

کم کم سردش شد. خانه جدیدی که برایش تهیه کرده بودند نمناک و سرد بود. بدتر از همه اینکه او در اینجا تنها و بیگانه بود. پیراهن سفیدی که بوی خوشی از آن به فضا پراکنده میشد، اگرچه به قامتش اندازه بود اما با این پیراهن نیز بیگانه بود.

کم کم سکوتی مرگبار بر فضا حاکم میشد. بدنش یخ کرده بود. سعی کرد بر خودش مسلط باشد و شرایط جدید را تحمل کند.

از گوشه و کنار خانه اش جانور بود که بالا میرفت… اول مورچه های دانه درشت که شکمهایشان از شدت خوردن برآمده بود…. هزار پار و خر خاکی و یواش یواش مارمولک و …. طولی نکشید که دور و برش را پر از جوندگان مختلف دید.

هر کدام از مهمانهای جدیدش به یکجای بدنش خود را آویزان کردند و کم کم شروع به گاز گرفتن کردند. کاری از او بر نمی آمد. یادش آمد که چقدر آدم مهمی بود. یک بازار بود و یک حاج حسن. چقدر نوچه و آدم داشت. دور و برش چقدر شلوغ بود. چقدر جلویش تعظیم میکردند. یادش آمد که خانواده ای هم داشت که برای رفاه آنها چقدر سره را ناسره کرده بود. داشت به گذشته اش می اندیشید. به حسابهای بانکی اش که مدام در حال افزایش صفرهایش بود. یادش آمد که دست هیچ مستمندی را نگرفت. هرچقدر به خودش فشار آورد به خاطر نیاورد روزی که اشک یتیمی را پاک کرده باشد. هر چه بود زور بود و زر….

پسرانش را به یادش آورد. هر کدام برای خودشان یکپا حاج حسن بودند. همسرش را یادش آمد. دخترانش را…. دامادها و عروسهایش را…..”پس کجایید لامصب ها!”

حس غریبی داشت. تنها بود و سکوت گورستان بر ترس و وحشتش می افزود. شب داشت به طور کامل بر فضا مستولی میشد. هراسناک و وحشت زده بود: “نامردها! من میترسم!”

از شدت ترس از جایش خواست که بلند شود… با سرعت. نیم خیز شد اما سرش به سنگ سختی خورد و بیهوش شد…….

داستان عجیبی است. چقدر به این موضوع دقت کرده اید. میگویند در شب اول قبر، فرد متوفی تا زمانی که از ترس از جایش برنخاسته و سرش به لحد نخورده باشد، زنده است.

واقعا اگر چنین باشد، خوب چه کاری است. مرده را در همان جا رها میکنیم هر وقت از ترس خواست بلند شود سرش به لحد نمیخورد و راه خانه اش را در پیش میگیرد. واقعا تا به حال این فرضیه را امتحان کرده اید؟