بایگانیِ سپتامبر, 2006

آخرالزمان

سپتامبر 28, 2006

ديروز در يك محفل دوستانه، يه جوك مطرح شد كه يك دنيا معني توش نهفته بود. حاج واشنگتن تا به حال هرچه در اين نكته انديشه كرده كه اين جوكها از كدوم كارخانه و از كله كدوم آدم شير پاك خورده اي ميتونه بيرون بياد، هيچوقت نتونسته اين معما رو حل كنه. چيزي كه واضحه اينه كه جوكه عموما بر اساس قوه هاي تخيل قوي ساخته و پرداخته ميشن و صد البته در اون بزرگنمايي برخي سادگيها و ساده لوحيها، خيلي ميتونه موثر باشه. اين جوك رو براتون ميگم و بعدش راز مخفي اين پست رو انشالله تعالي ميشكافيم:

ميگن يه بچه اي يه روز به پدرش ميگه: بابا جون بچه چه جوري درست ميشه؟

باباهه ميگه: پسرم فرشته ها براي هر كار خوبي كه ما بكنيم جايزه ميدن. پدر مادراي خوب از فرشته ها جايزه ميگيرن و اگه خيلي خوب باشن فرشته ها يه كاري ميكنن كه اونا بچه دار بشن.

پسره ميگه: اِ اِ اِ اينجوريه؟ پس كردن هيچ نقشي نداره؟

حالا چرا اين جوك بي تربيتي رو گفتم؟

يادم هست در دوران ما بچه ها تا سنين 15 سالگي اصلا كاربريهاي ويژه دستگاه تناسلي رو درك نميكردن. خود حاجي تا دوم راهنمايي اصلن نميدونست بچه چه جوري ساخته ميشه. حتي يادم هست يه روز تو مدرسه بحث بر اين بود كه بچه از كجاي مادرش و چگونه متولد ميشه. يكي ميگفت شكم مادر رو پاره ميكنن و بچه رو بيرون ميارن. يكي ديگه ميگفت بچه رو از پشت مادر بيرون ميكشن و خلاصه هر كسي در اين مسابقه چيستان يه نظري ميداد. در يك كلام بچه هاي اون دوران آدماي فَبَش ي بودن كه دستگاه تناسلي را فقط براي شاشيدن تصور ميكردند. اما در اين دوره زمونه آدم بعضي وقتا چهار شاخ ميمونه كه اين بچه هاي بعد از انقلاب در كدوم مكتب درسهاي آناتومي، سكسولوژي، تشريح و … را فرا گرفته اند.

شكي نيست كه پيشرفت رسانه ها و آمدن ماهواره و مولتي مدياي در دسترستر شرايط لازم رو براي كسب اينچنين اطلاعاتي فراهم آورده كه البته در زمان ما نبود. يادم هست در دوره ما آخرين اطلاعات سكسي از طريق مجله ها و بورداهاي خياطي ميتوانست كسب شود.

خوب يادم هست كه در كلاس دوم راهنمايي مجله اي براي تبليغات لباس به دست ما رسيده بود كه در بعضي صفحاتش لباسهاي زير زنانه نيز تبليغ ميشد. در يكي از عكسها خانمي بغايت زيبا با يك شورت توري در وضعيتي فجيع عكسبرداري شده بود اما هرچه بود چشم اندازي به منطقه ممنوعه وي ممكن نبود. يكي از بچه هاي همكلاسي را ديدم كه ذره بيني به دست گرفته و آن را بر روي نقطه ممنوعه خانم زوم كرده و هي بالا و پايين ميبرد. سوال كردم احمق جان چه ميكني؟ جواب داد: لامصب هر كاري ميكنم ك…ش ديده نميشه!!!!! آري اين نوجوان با ذره بين قصد ديد زدن كاف دوم خانم را داشت!!!!!

حالا اوضاع به شدت بر عكس شده است. يك همكار براي حاجي تعريف ميكرد:

روزي از روزها پسرم كه كلاس چهارم دبستان است و در يك دبستان غير انتفاعي در بالاي شهر درس ميخواند براي من و مادرش فيلمي كه يكي ديگر از همكلاسيهايش در غياب پدر و مادرش ديده بود را تعريف ميكرد. ميگفت در اين فيلم يك خانم و آقا اول لخت شدند و همديگر را به شدت ماچ كردند. بعدش آقاهه اونجاشو ماليد به شكم خانمه بعد از اونجاي آقاهه كِرِمي (كسر كاف و ر) بيرون اومد كه اونو روي شكم خانمه ماليد……

اين همكار ما ادامه داد كه حاجي! باور كن وقتي اين چيزها را پسرم تعريف كرد من و همسرم شاخهايمان داشت سبز ميشد كه به اين بچه چي بگيم. بالاخره با هر دردسري بود سر و ته داستانش رو به هم اورديم و فردا رفتيم به مدرسه اش. به مديرش گفتيم در مدرسه شما فيلمهاي سوپر براي هم تعريف ميكنن. شما در جريان هستين؟

تو رو خدا داشته باشين كه الان بچه هاي دبستاني ما هم خوب ميدانند كه برخي اعضاي بدن “فبش” نيست و كاربريهاي ديگري هم دارد.

هم سن وسالهاي حاجي كه با آنهمه كمبود اطلاعات اين درآمدند خدا به داد نسلهاي بعدي برسد.

اين داستانها را گفتم براي اينكه يادآور شم كه:

عرصه زندگيهاي زناشويي امروز علاوه بر اينكه صحنه مبارزه هاي اقتصادي است، مهارتهاي اجتماعي بسياري را طلب ميكند. اينكه بداني با بچه ات چگونه رفتار كني و در برابر ذهن پر آشوب و پر سوال بچه هاي امروزي توان پاسخدهي مناسبي داشته باشي. كار خيلي سخت تر از دوران ماها شده است. در اين عصرِ اطلاعات پر واضح است كه تعداد كانالهاي ورودي اطلاعات براي مغزهاي بكر و باهوش بچه هاي امروزي بسيار زيادتر از گذشته است و مشخص است كه ديگر با اعمال محدوديت نميشود مانع رسيدن اطلاعات به بچه ها بود. چيزي كه لازم است پدران و مادران به آن توجه داشته باشند اين است كه هرگونه جبر را از زندگي برچينند و در عوض با فراهم آوردن فضاي گفتمان و پرسش و پاسخ سعي كنند خودشان جوابهاي درخور و سالم را براي فرزندانشان آماده كنند قبل از اينكه گمانه زنيها و يا كانالهاي غير متعارف جامعه پاسخگوي بچه ها باشد.

فقط در اين زمينه هاي جنسي نيست كه حال ما با گذشته فرق كرده باشد. اصلن آخر الزمان كه ميگن همين الانه به خدا. قديم رسم بود كه معمولا آدما وقتي بزرگتر ميشدن و پا تو جامعه ميذاشتن و راه و رسم كلاهبرداري و كلاشي رو مي آموختن تازه ميشدن يك “آدمخوار” اما اخيرا در بيمارستان الزهراي تبريز يك نوزاد عجيب الخلقه به دنيا اومده كه گويا از همون نوزادي آدمخوار بوده. اين نوزاد كه توده گوشتي شبيه جنين در ناحيه دهانش قرار گرفته، پس از به دنيا آمدن در بيمارستان كودكان تبريز تحت عمل جراحي قرار گرفته و خوشبختانه زنده خواهد آمد. با ديدن اين خبر فرضيه هاي مختلفي در ذهن ناكارآمد حاجي سو سو زد كه اين جور بچه درست كردن هم واقعا هنريه ها! به قدرت اين تورك اوغلان (پدر بچه) توجه كنيد كه چگونه يك مادر و يك جنين را تواماً باردار كرده است.

آيا بين اين تورك اوغلان و مشتي خودمان نسبتي هست؟

پيونشت ضروري:

تمامي خوانندگان عزيز موظف هستند پس از خواندن اين پست برخي جسارتهاي حاجي را در به كار بردن برخي الفاظ زننده ناديده گرفته و آنرا به بزرگي خود ببخشند و در هنگام صرف افطار يك مغفرت درست و حسابي را از درگاه الهي براي حاجي مسالت نمايند. باز هم پوزش از همه عزيزان.

نامه

سپتامبر 26, 2006

قبل از دستور:

اين نامه حاج واشنگتن است به يك حاجي ديگر از جنس حاجيهاي كربلاي پنج و فتح المبين. به يك رزمنده جبهه هاي دفاع مقدس. مناسبت اين نامه هم گراميداشت هفته دفاع مقدس است. از اينجا به بعد هر كجا كلمه حاجي ميبيند منظور آن حاجي است نه اين حاجي واشنگتني.

*****

اي غربت نشين كهف: ميدونم كه سه چهار روز از هفته اي كه به نام تو نامگذاري شده، ميگذره. اما به دل نگير! وقت نداشتم خوب.

بزار قبلش يك سلام هم به تو و هم به تمام بر و بچس دهلاويه، مهران، فكه، فاو، شلمچه، سوسنگرد، حاج عمران، خرمشهر و … داشته باشم. بزار قبل از اينكه درد دلم را با تو بگم يك كمي اين سر پر باد و غرورم را پيش تو و همه بر و بچس باحال اون دوران خم كنم و بگم: بزرگمردان خسته نباشين.

ميدوني دلاور! ما آدمهاي ايراني شديدا دچار روزمرگي و فراموشي شديم. صبح كه از خواب پا ميشيم هنوز به امورات شخصي خودمون كامل نرسيديدم و هنوز آخرين قطرات ادرار كه از شدت نشستن پاي ماهواره به صورت ام پي تري در اومده رو كلا تخليه نكرديم كه بايد بزنيم به دل خيابونها و بريم سراغ كسب يك لقمه نون براي گذران زندگي. آخ چه راحت بودين شماها. ديگه باور كن حتي اقوام نزديك خودمون رو هم كامل نميبينيم. از تو چه پنهون حتي براي اينكه اونا رو نبينيم صدها كلك درشت و ريز سوار ميكنيم تا نبينمشون. خوب البته تقصير ما نيست ها گرفتاريم حاجي! خرج و مخارج اهالي منزل را از زير زمين بيرون بكشيم خيلي هنر كرديم و ديگه براي خاله بازي زياد مجالي باقي نميمونه.

اما همه اينها دليل نميشه كه از اصحاب كهف ياد نكنيم.

مومن! يادمون نميره كه اصحاب كهف چقدر بر گردن ما حق دارن. درسته وقتي بعضي از اونا رو سوار بر ويلچر ميبينيم شايد رومون رو بكنيم اونور كه نكنه خداي ناكرده به ما بگن: برادر! كمك كن از عرض خيابون رد شيم. اما حاجي جون! باور كن هنوز ديني كه شما بر گردن ما گذاشتين اونقدر بزرگه كه رهايي ازش به اين سادگيها ممكن نيس.

اون موقعها كه مسابقه ايثار بود و هم انديشان تو سر اينكه كي بيشتر ميتونه خدمت بكنه ، همه زندگيشونو تعطيل كردن؛ اين ماها بوديم كه داشتيم تست كنكور ميزديم كه شايد بريم دانشگاه و براي خودمون بشيم مهندس.

حاجي! درك نميكرديم كه مگه ميشه آدم اينقدر ك..سخل باشه و زن و زندگيشو رها كنه از كارش بگذره و بره تو دل آتيش دشمن. همينجا بذار اعتراف كنم كه بعضي وقتا بهتون ميخنديديم.

آخه حاجي! ما كه از اهالي كهف نبوديم كه حرف شما رو بفهميم. اين درست كه ما هم مثل شما زاده دوران ستمشاهي بوديم و تقريبا خون سياهرنگ اون دوران رو تو رگهامون دوونده بوديم و از تغذيه رايگان محمدرضا شاه خورده بوديم، ولي كردارتون نشون ميده تغذيه شما و بر و بچس با ما فرق داشت. ما تغذيه دهه پنجاه رو خورده بوديم كه نفتمون تو اوپك پادشاهي ميكرد و شماها تغذيه دهه سي و چهل رو خورده بودين كه توش مصدق تجربه شده بود. همين كافي بود حاجي! ما مال دوران ناز و نعمت بوديم و شما از دوران نقمت بيرون آومده بودين.

دلاور! فيلمهاي جبهه و جنگتون (البته اون مستنداش و نه اون سينمايي هاي مسخره ش رو) تقريبا كامل ديدم. نه از طريق صدا و سيما بلكه از طريق آرشيو همون حاج مرتضي آويني و بقيه بچه ها. آخه ميدوني حاجي! تلويزيون ما ديگه پر از سريالهاي آبكي شده و ديگه تايمي براي نشون دادن دوران اصحاب كهف نداره. اصلن ميگن اون دوران بو ميده. وقت اون حرفا ديگه گذشته. آآآآي حاجي جون! دلمون ميگيره به خدا.

براي اينكه زياد هم فراموش نشين براتون هر سال موقع شهريور كه ميشه يك هفته به نام دفاع مقدس برگزار ميكنيم. البته خوب ميدونيم كه اينا هم مصرف داخلي و خارجي داره و در باطن براي اصحاب كهف، كمتر دلي وجود داره كه ديگه بطپه. البته ميدونيم كه اين كارا مثل قسم حضرت عباسي ميمونه كه از پشتش دم خروس هويداست. هنوز هم بعضي وقتا بر و بچس رو ميبينم كه نسخه به دست دنبال دوا و درمون همون مرضهايي هستن كه دوران دفاع مقدس براشون يادگاري گذاشته. جون حاجي اونقدر لجم ميگيره وقتي ميبينم كه يكي از اصحاب كهف كه حالا ديگه سن و سالش نزديك 50 شده در مقابل يك مدير كل تر و تميز (كه ماكزيمم 30 سال داره) در يكي از بنيادها داره التماس ميكنه كه داروهاشو تامين كنن. آخه اين مدير كل ژيگول چه ميدونه دوران كهف چي بود؟ اون كه اون موقعها هنوز بچه بوده حالا چيكار ميتونه بكنه براي امثال حاجي كهفيها!

حاجي نگران نيستي؟ حاجي دلت خون نيست؟ پشيمون نيستي؟ ……. نه ميدونم نيستي. آخه تو كه براي آدما نجنگيدي. اگه تو براي اونا رفته بودي حالا بايد پشيمون ميشدي كه محلتم نميذارن. اما تو براي حفظ كيان ما جنگيدي. تو براي اين جنگيدي كه يك عرب متجاوز رو از آرزوي ديرينه اش براي تسلط به اين گربه آريايي محروم كني. تو براي حفظ ناموس ما رفتي و عمر و جووني تو مصرف كردي. حالا ما اگه قدرنشناسيم تو به دل نگير.

حاجي! حال و هواي فكه و حاج عمران رو انتظار داري ماها كه ريشه ها مون زمينيه درك بكنيم؟ از ما توقع داري براي آرمانهامون مثل تو قيد همه چي رو بزنيم؟ نه حاجي! ما اينكاره نيستيم. ما همونايي هستيم كه تا گوشه دستمون خون مياد بدو بدو واكسن كزاز ميزنيم مث بر و بچس نيستيم كه خمپاره يه كتفشو برده بود و اون اصلن نگران كزاز نبود!!!!

حاجي چه عالمي داشتي ها! نميخوام اينجا جلوي همه اينو بگم كه يه بار خودت گفتي بچه هام به من بي اعتنايي ميكنن و مدام شماتتم ميكنن. نخوا كه بگم خودت گفتي كه اونا ميگن:

“ما تو رو اون وقتا كه نياز داشتيم در كنار نداشتيم حالا هم برو با پير جمارانت محشور شو” .

نه حاجي! تو اين دردا رو به ما يواشكي گفتي. حتي يواشكي گفتي كه تو همين جايي كه كار ميكني چقدر زخم زبون تحمل ميكني كه به تو و برو بچس ميگن سازمان رو چاپيديد و خورديد. نگو كه روزي دهها بار بهتون متلك ميندازن كه رفتيد سهميه گرفتين و درس خوندين.

حاجي هر كي ندونه من كه ميدونم تو چه جوري درس خوندي. اصلن تو ديگه مغزي برات نمونده بود كه بخواي درس بخوني. خودت گفتي موقع درس استاتيك مدام صداي سوت خمپاره 60 تو گوشته. خودت گفتي يه بار كه صداي اين سوت رو تو گوشات شنيده بودي ناخودآگاه رفته بودي زير صندلي كه همه بهت خنديده بودن.

اما حاجي قبول كن كه بعد از رفتن مرادتون در سال شصت و هشت واقعا حال و هواي بر و بچس عوض شد. اصلن درون بر و بچس يه جور ناهماهنگي ايجاد شد. خيليها كه رنگ جبهه رو نديده بودن شدن فرمانده و امير و يكسري هم به صورت نچسب به اسم بسيجي ميخواستن خودشونو جاي بر و بچس جاي بزنن. اين آش اوقدر شور شد كه همه به تو و بر و بچس هم شك كردن و اونا را مسبب سختيهاي زندگي ميدونن. درصورتيكه بايد بگم دار و دسته حاجي – مثل همت و دوران ، مث باكري و باقري ، مث فلاحي مث صياد شيرازي ، محمد جهان آرا و … – مردم دوست بودن. كه اگه به فكر مردم نبودن كه عمر و جوونيشونو اونجوري تو بيابونا نميگذروندن. خلاصه حاجي خيلي غريبه ها الان قاطي شماها شدن. برامون يه خورده تشخيصش سخت شده. توي دوران شما چيزي به نام ريا نبود حاجي! حالا اولين چيز شده ريا.

يادمه اون وقتا تو و بر و بچس براي رفتن به سلموني وقت نداشتين. تيپاتون خيلي ضايع بود. شلواراتون موهاتون …… اما باور كن حاجي اون صفا و بي تكلفيتون ديگه نيست.

در آخر اين نامه ميخوام به تو و همه بر و بچس درود بفرستم. امروز كه در دنياي مجازيمون راحتيم و چيزي به نام ايران به وسعت همون يك ميليون و ششصد و چهل و هشت هزار و يكصد و نود و پنج كيلومتر مربع – بي هيچ كم و كاستي نسبت به سال پنجاه و نه – را در اختيار داريم بايد اقرار كنيم كه از تو و بر و بچس داريم. دست و بازوتونو ميبوسم البته همون قبل شصت و هشت اي ها رو.

ارادتمند

حاج واشنگتن

بيست و ششم سپتامبر دو هزار و شش ميلادي


پس از دستور:

الف) بر و بچس همان اهالي جبهه هستند. رزمندگاني كه واقعا بي ريا و براي آرمانهاي ملي شون به نبرد با دشمن رفتند. به كلمه “آرمان ملي” دقت كنيد.

ب) تمام دوستان گلي كه در پست قبلي بر حاجي منت نهاده و نظر هاي زيباشان را ارائه كردند بدانند كه حاجي در چند روز گذشته فرصت نكرد به آنها پاسخ دهد. انشالله تعالي در اسرع وقت از خجالت همه دوستان در خواهم آمد.
ج) با برخي دوستان مجازي كه ارتباط كلامي پيدا كرده ام درباره اين پست بحث كردم. آنهايي كهحاج واشنگتن را ميشناسند يا او را ديده اند شايد مفهوم اين پست را بهتر از دوستان ديگري گرفته باشند كه از حاج واشنگتن فقط يك تصوير خيالي براي خود ساخته اند.

دوستان عزيز!
حاج واشنگتن يك پيرمرد كهنسال نيست.
انتخاب اين اسم و آن پسوند كذايي براي شخص حقيقي حاج واشنگتن دليل خاص خودش را داشته است كه شايد بعدها مجال گفتنش حاصل گردد. حاج واشنگتن واقعي سي و اندي سال دارد. شايد نزديك به خيلي از دوستاني كه اينجا را ميخوانند. حاج واشنگتن اصلا آدم دگم و بسته اي نيست. كساني كه با حاج واشنگتن در ويلاگهاي قبليش همراه بوده اند پستهاي آتشين حاجي را به ياد دارند كه در مورد ازدواج، باكره بودن، پس از طلاق و چند ده موضوع اجتماعي چه نگرشي داشته است. حاجي اهل خوشي است. حاجي بيشتر از اينكه عرفاني و آسماني باشد زميني است. مثل خود شما.

اما اينكه چرا به دوران جنگ نقب ميزند نيز دلايل خاص خودش را دارد. از نظر حاجي هر تلاشي شايسته تقدير است. شايد جوانترها الان دوست داشته باشند امريكا يا هر كشور ديگري بيايد و ايران را با يك حمله نظامي دچار دگرگوني نمايد. اما قطعا سال پنجاه و نه شرايط و طرف مخاصمه خيلي با الان فرق ميكرد. عراق سالها براي ايران نقشه داشت. با تجاوزش خيلي از نقاطي كه براي ايرانيها پاشنه آشيل بود را مورد هدف قرار داد. به صورت دسته جمعي به دختر نه ساله در سوسنگرد تجاوز كردند. زنهاي بسياري را در مقابل ديدگان شوهرانشان مورد تجاوز قرار دادند…. اينها همان پاشنه هاي آشيل بود. براي يك ايراني قابل هضم نبود. اين تمايلات بود كه جوان ايراني غيرتمند را به جبهه ميكشاند البته برخي از بر و بچس به تاسي از مرادشان و براي اسلام به اين جنگ ميرفتند كه خوب موضوع بحث ما نيستند. در خواندن اين نامه جواني را تجسم كنيد كه براي محفوظ ماندن خواهر و مادرتان به جنگ دشمن رفته است و جواني و سلامتي اش را هزينه كرده است. آيا شايسته يك تشكر نيست؟

سه اپيزود

سپتامبر 23, 2006

اپيزود اول: كليپ

ديشب از روي بيكاري، حاجي مرتكب گناهي بس كبيره شد. يك حاجي واشنگتني با ريموتي در دست در مقابل يكدستگاه گيرنده استارست. ليستي از كانالهاي سراسر گناه خارجي در مقابل چشمان حاجي هي بالا و پايين ميرفت. داخل پرانتز عرض شود كه متاسفانه با اعلام اعتراض كشورهاي اروپايي -مخصوصا فرانسه- ديگه خبري از كانالهاي اسپايس و ايكس ايكس ال نيست و البته چقدر واقعا جاشون خاليه. به نظر حاجي در اين وانفساي كمبود اطلاعات جنسي كه خيلي از زوجهاي مرتب و نامرتب هنوز آگاهي كامل و كافي از عمليات توت فرنگي ندارند، بودن اين كانالها، مكتبهاي آموزشي خوبي بود ولي خوب به هر صورت ديگه نيستن. خارج از پرانتز ادامه ميدم كه عمليات ارتكاب به معصيت همچنان ادامه داشت تا اينكه پروسه كانالگردي روي كانالهاي مزخرف ايراني براي چند دقيقه اي متمركز شد.

تا حالا به هنر و ظرافت كليپ سازي در كليپهاي خارجي دقت كردين؟ به كليپهاي ايراني چطور؟

البته منظور حاجي از كليپهاي ايراني همونهايي هست كه در لس آنجلس توليد ميشه. والا در كانالهاي داخلي مثل آي ام سي انصافا اندكي هنر و سناريو ديده ميشه اما در كليپهاي لس آنجلسي اوضاع به حد غم انگيزي تهوع آوره. در يكي از كانالها يك خواننده جلف با سن و سالي بالا به نام جمال وفايي داشت مثلا هنر نمايي ميكرد. همون شعر مزخرف: دل من هواي يه عشق تازه كرده رو داشت ميخوند روي يك سن در داخل استوديو. تعدادي نوازنده جوات هم پشت سر اون داشتن هنر نمايي ميكردن كه در بين اونها يك پيرمرد كه ويولون ميزد خيلي ديدني بود. آق جمال يك كروات مسخره هم زده بود كه شباهت عجيبي به جنس مذكر داشت. از همه ديدني تر صحنه اي بود كه بر روي سن چونان ميموني بالا و پايين ميپريد و گهگاه پشت سر اون نوازنده ويولن به انتشار نمك ميپرداخت.

كاري به شخصيت جمال وفايي يا ديگر خوانندگان شريف ايراني ندارم. واي به حال فرهنگ و هنري كه اينها نمادش باشن. زياد به اين بحث وارد نميشم. يه چيز ديگه اي باعث شد اين اپيزود خلق بشه. تا حالا دقت كردين تو كليپهاي ايروني چقدر تركيب بندي سازها مسخره و تصنعيه. مثلا در كليپ مزبور اصلا صداي پركاشن شنيده نميشد در حاليكه اون اقاي خوش تيپ كه در پشت سر آق جمال داشت مثلا نوازندگي ميكرد مدام هر 2 ضرب يكبار به پركاشنش ميكوبيد. يا در برخي كليپها ديده ميشه كه نوازنده گيتار الكترونيكي داره خودشو خفه ميكنه ولي هرچي گوش ميدي اثري از ويز ويز دلنشين گيتار الكترونيكي شنيده نميشه. حتي ضرب آهنگهايي كه نوازنده ها دارن ميكوبن با ريتم شعر و آهنگ نميخونه. اين حركات مسخره مثل همون شلنگ آبيه كه توسط كارگردانان سريالهاي مسخره ايروني به سناريو بسته ميشه تا زمان رو پر كنه. انگار يك عده سياهي لشكر بايستي حتما وي اين صحنه حضور داشته باشن. بابا اجباري كه نيست. همين آق جمال رو ميفرستادين تنهايي ميخوند به قدر كافي حال بهم زن بود. اينجور كليپ سازي به نظر من يه توهين به بيننده است. البته خوب شايد براي اينجور تم خوانندگي بيشتر از اينهم انتظار نميره كه مثلا يك كارگردان حرفه اي با يك دكوپاژ و ميزانسن قوي و به همراه يك قصه خوب استخدام ميشدن براي كليپ سازي.

در موسيقي بين الملل امروز هر اندازه كه به شعر و آهنگ و آرانژمان اهميت ميدن به همون اندازه به كليپ سازي هم توجه ميشه. شما به كليپهاي مثلا همين نانسي عجرم هم كه نيگاه ميكنين يك هارموني و قصه مناسب با كيفيتي متوسط حداقل مي بينين. جاي تاسف داره كه اعراب دارن به اين صنعت به اينصورت ميپردازن اونوقت ايرانيها كه نوازنده هاي قهاري مثل ياحقي، شهناز، مرتضوي، انوشيروان و شهداد روحاني و …. را به دنيا عرضه كردن اينجوري در پس كليپهاي مسخره عقبگرد ميكنن.

باز احتمالا به اين حاجي خواهند گفت موسيقي پاپ براي تفننه حالا چه اشكالي داره خواننده كمي روي صحنه ورجه وورجه كنه يا مثل اون شهبال شب پره يا شهرام شب پره حركات عجيب غريب از خودش ساطع كنه؟ بايد بگم موسيقي – از هر نوعي كه فكر كني پاپ، راك، متال، سنتي يا … – ديگه يك شناسنامه اس براي يك ملت. يك سبكه. يك نوع آيدنتيتي و كرديته. حالا وقتي در مقام آهنگسازي جاي امثال جهانبخش پازوكي، فريد زلاند، سياوش قميشي، بيژن مرتضوي و بقيه اونهايي كه يك كم كار بلد بودن رو مثلا شوبرت اواكيان و … بگيرن ديگه بايد راس راستي فاتحه موسيق اونور آبي رو خوند.

حاجي موسيقي نفهم ما در گذشته به آثار ابي يه جور ديگه اي نگاه ميكرد. يك سبك خاص با صدايي جادويي. اما تو رو خدا در آلبوم آخر ابي مثلا آهنگ حنا خانم رو مقايسه كنين با ستاره دنباله دار. صدا كه همونه. چي كم شده؟ اينجا همون نقطه اي كه فرق سياوش قميشي به عنوان آهنگ ساز و آرانجر با شوبرت آواكيان معلوم ميشه. آهنگهاي ساخت شوبرت براي ليلا فروهر خوبه اما براي ابي نه. باور كنين آلبوم آخر ابي بيشتر منو ياد ليلا فروهر مينداخت تا ابي.

جان كلام اينكه آهنگسازي و آرانژمان آهنگ در كنار شعرهاي درست حسابي و يك صداي گيرا به اضافه يك كليپ سازي قوي است كه ميتونه يك آهنگ رو جاودانه كنه. والا آثار افرادي مثل افشين و اون برادر مزخرفش حداكثر براي يكسال و براي دو تا پارتي خوبه و نه بيشتر.

****

اپيزود دوم: موش است تريلي

يكي از سرگرميهاي خوب در جاده ميتونه دقت در نوشته هاي پشت كاميونها و نيسانها باشه.

نخندين. به خدا از همين كارهاي كوچيك ميتونين يك دنيا نفاهيم ارزشمند پيدا كنين. هميشه به اندازه همه آدمهاي اين دنيا راه هست براي جامعه شناسي و روانشناسي. (حاج آقا رضا مثقالي)

ديديد شعارها و نكات اخلاقي كه پشت كاميونها را به خودش مزين كرده چقدر با ميزان حرفه و شخصيت راننده ها تطابق داره؟ البته نكته نامعلوم در اين كار براي حاجي اين بود كه واقعا چه قصدي ميتونه از اين كار وجود داشته باشه؟ اينكه مثلا پشت يك نيسان نوشته باشه: دنبالم نيا ديوونم ميشي!!! واقعا يعني چي؟

دوستي داشتم كه به واسطه كارش كه ماموريتي بود هميشه تو اين جاده ها بود. يك دفترچه از اين شعارهاي جاده اي جور كرده بود كه خيلي ديدني بود. يكروز كه بر حسب اتفاق اين دفترچه رو ميخوندم يك شعار برام خيلي جالب و سوال انگيز بود. ازش كه پرسيدم گفت اينو تو جاده بوئين زهرا پشت يك تريلي خوندم. حتي تاريخ هم زده بود. با خوندن اين شعار دو فقره شاخ از جنس مرغوب بالاي سر حاجي سبز شد كه اي خدا اين شعر چه مفهومي ميتونه داشته باشه و به عبارتي چه نكته ي آموختني از نوشتن اين شعر مورد نظر بوده. حاجي كه از درك اين معني عاجر موند ولي براي شما ميگم شايد كمكم كنيد. با عرض پوزش اون شعر اين بود:

در مخرج ليلي —— موش است تريلي

يا للعجب از اين سرزمين گربه نشان آريايي

***

اپيزود سوم: استهلال

در رتبه بندي بين عوامل ايجاد حالت استيصال هيچ فرقي بين ماههاي قمري و اين سليمان دوگنبداني ما وجود نداره. هر دو به يك ميزان آدم رو بيچاره ميكنن.

ماه مبارك رمضون باز رسيد. از همين امروز به صورت غير مترقبه آمار مبتلايان به معده درد و هزاران درد بيدرمان ديگر يكهو بالا رفت. همه اونهايي كه تا ديروز موقع خوردن حتي سنگ رو هم ميخوردن و به قول اون مثال معروف: اونقدر نميخوردن كه سير بشن بلكه اونقدر ميخوردن تا غذا تموم بشه، حالا همه معافيتهاي پزشكي شون رو دارن رو ميكنن براي فرار از ضيافت.

معمولا اولين چيزي كه در ايجاد رغبت براي حضور در يك ضيافت چشمگير و قابل توجهه همانا خوردن و پر كردن خيك مباركه. حالا اگر شما رو به ضيافتي دعوت كنن كه از خروس خون صبح تا پارس كنون سگ در غروب بايد گشنه و تشنه باشين انصافا اين به اين ضيافت ميرين؟

باز يك ضيافت ديگه در پيشه و همه ما به اين ضيافت دعوت شديم. فقط نكته مبهم اينه كه نميدونيم روي كارت دعوت ساعت و تاريخ شروع و همچنين ساعت و تاريخ خاتمه اين ضيافت رو چي بنويسيم.

اينم يكي از اون پارادكسهاي ماست. هنوز عليرغم پيشرفت فنون در همه زمينه ها پبش بيني زمان رويت ماه هاي قمري در ايران يك پارادكس پيچيده اس. اونقدر پيچيده كه تيمهاي استهلال بايد براي اينكار بسيج بشن و اندكي – فقط اندكي در حد چند ده ميليون تومان – از بودجه بدبخت ما رو ببلعن.

يا للعجب از اين سرزمين گربه نشان آريايي

****

پينوشت 1: در پست قبلي جاي دوست خوبمان نيكو خانم بسيار خالي بود. اميدواريم هر چه زودتر اوضاع روحي ايشان به حالت قبل برگردد و حضورش مثل هميشه گرمي بخش اين كانون مجازي باشد.

پينوشت 2: نانسي عجرم و سايتش كه يك دوست از حاجي تقاضا كرده بود اين است

رضا جن

سپتامبر 20, 2006

 

با رضا جن هم بازي بوديم. دو خانه روبروي هم. كودكي و نوجواني را تقريبا با هم طي كرديم. رضا جن از خانواده اي پرجمعيت و شر بود. دو برادر داشت كه هميشه تو كوچه و خيابون پلاس بودند.

چرا اين پسر اسمش رضا جن بود؟ قيافه اين رضاجن واقعا شبيه جن بود. موهاي سيخ سيخي و چشمهاي نخودي. يك مادري هم داشت كه نگو و نپرس. پنجره مشرف به كوچه خانه پدري تقريبا بر تمام زواياي خانه رضا جن اينا تسلط داشت. صحنه هاي كتك زدن بچه ها توسط محبوبه خانم آن هم با شلنگ و همراه با فحشهاي ركيك كه مثلا سبكترينش تخم سگ بود هيچوقت از يادم نميره. هميشه با ديدن محبوبه خانم وحشت ميكردم.

عليرغم توصيه هاي مكرر مادر گرامي مبني بر اينكه با اين خانواده معاشرت نكن، اين من بودم كه از هر فرصت به دست آمده استفاده ميكردم و با رضا جن به دل خيابان ميزدم. از رفتن به سينما (مثلا فكر كن براي ديدن فيلم مسخره عقابها) تا فوتبال و پارك و … اين رضاجن هميشه مثل يك سايه دنبال من بود.

(ادامه…)

راه حل ترافيك

سپتامبر 18, 2006

معضل ترافيك در كلانشهرهايي مثل تهران شديدا آزار دهنده شده است. واضح و مبرهن است كه دولت به عنوان قوه مجريه كه مسئول تامين آسايش و آرامش براي مردم شريف مي باشد بايد براي حل اين معضل راهي پيدا كند. خوشبختانه اين بار نيز راه حل اين معضل براي اولين بار در كل تاريخ بشريت در ايران كشف شده است.قبل از تشريح اين راه حل لازم است به قصد تنوير افكار نكته اي را اشاره نماييم. قطعا هر فكر پليد و وابسته به امپرياليسم در اين بين شركتهاي عظيم الشان خودروسازي را مقصر ميداند كه با توليد اتومبيلهاي درپيتي باعث ايجاد اين ترافيك شده اند. ما اعتقاد داريم بر آنها هيچ گناهي وارد نيست. آنها چه گناهي دارند؟ در زمانهايي نه چندان دور كه اقتصاد فشل و درب و داغون ما نيازمند جمع آوري اسكناس از درون دستهاي مبارك مردم بود، فروش اتومبيل در حكم يك مانيفست بود. اين مانيفست قبلا نيز در قالب فروش موبايل (به آن شرايط عجيب و غريب كه داني و دانيم) مسبوق به سابقه بود. حتي بعضي وقتها هم در قالب فروش اوراق مشاركت رخ زيبايش را به ما مينمود. درك اين ساز وكار اقتصادي چيز دشواري نبود. واضح بود كه در زمانهاي مختلفي از سال كه فشار كمبود درآمد بر دولت سنگيني ميكرد (مثل اوائل مهر ماه و حقوق و مزايا كارمندان كه بايد پرداخت ميشد يا اواخر اسفند كه كارمندان عزيز بايد حقوق و پاداش و عيدي ميگرفتند) عزيزان دلسوز ما بايد اين ترفند را به كار مي بستند تا با استعانت از نقدينگي تلمبار شده در دست مردم، اندكي از فشار را كاهش دهند. حالا فروش اتومبيل هم مانيفستي از اين دست بوده است. پس خواهشا دنبال پرتقال فروش نگرديد. (ادامه…)

آلودگي پولي

سپتامبر 14, 2006

ترافيك شبانگاهي به شدت كلافه كننده است. هزار توي ايجاد شده در امتداد خيابان به قدري پيچ در پيچ است كه رانندگي در آن تخصص رانندگي در فرمول يك را ميطلبد. با اينكه در جايگاه شاگرد نشسته ام اما احساس ميكنم پاي چپم از شدت گرفتن و رها كردن كلاچ بيحس شده است. نگاهي به سمت چپ خود مي اندازم و به آقاي راننده ميگويم:
من: برادر! اين راديو رو لطفا روشن كن تا كمي اخبار ورزشي كسب كنيم.
او: حاجي جان! راديو كار نميكنه. آنتن ماشين شكسته و راديوش از كار افتاده. ميخواين براتون موسيقي سنتي بگذارم.
با اين حرفش من به ملكوت پرواز ميكنم. آخ جان! موسيقي سنتي….. سه تار، تار، سنتور، كمانچه، چه چه، همايون، شوشتري، راست پنجگاه، ماهور، شور….. آخي چقدر ميچسبه. چه فرصت خوبي است. آي ميچسبد موسيقي سنتي. خسته و درب و داغون در شكل و شمايل يك جسد در حال احتضار باشي. نيمچه خوابي هم برت مستولي باشد: هيچ چيز بهتر از موسيقي سنتي نيست. خسته شديم از بس موسيقي هاي دمبلي ك…ك كوش كرديم:
من: بزار برادر. شارژمان ميكني.
فتابگير بالاي سرش را پايين ميدهد و در پشت آفتابگير انبوهي از سي دي ها مشاهده ميشود. يكي را بر ميدارد و درون پنل ميچپاند.
او: حاجي دست اول دست اوله. تازه خريدمش.
و من در تصورات خودم باز هم بنان و شجريان و … مي بينم.
(ادامه…)

(۱) فلاش بكي به گذشته: بازخواني يك پست

سپتامبر 12, 2006

توضيح لازم:
امروز بسته اي الكترونيكي به دستم رسيد. چه در داخلش بود بماند. اما به صورت تصادفي يكي از محتوياتش را برايتان نشان ميدهم. شايد هر چند وقت يكبار يكي ديگر از محتويات اين بسته را برايتان نشان دادم. برخي اوقات فلاش بك و نوستالژي چقدر خوب و خاطره انگيز است……..*
*********
پديده اجتماعي طلاق يكي از معضلات ديگر در جامعه امروزي ماست. پديده اي كه بايستي از زواياي گوناگوني مورد ريشه يابي و آسيب شناسي قرار گيرد.
قبل از هر چيز بايد طلاق را نتيجه يك اشتباه دانست. اشتباهي در انتخاب. اگر اينچنين به موضوع نگربيسته شود همانند هر اشتباه ديگر، طلاق نيز نتيجه يك اشتباه خواهد بود فقط همين. بنابراين در صورت بروز طلاق نه زمیني به آسمان خواهد رسيد و نه آسمان راهش را به زمين كج خواهد كرد. مسلماً هر كدام از ما ممكن است در انتخاب خودمان اشتباه كنينم.اين طبيعي است ولي حماقتي كه در پس اين انخاب نامناسب بعضا ايجاد ميشود اين است كه به خاطر وجود باورهاي غلط و سنتي طرفين آنقدر اين بازي را ادامه ميدهند تا كاملا تجزيه روحي بشوند. وقتي فرهنگ و عرف غلط اجتماعي اجازه تشخيص درست را فراهم نياورد و تا زماني كه نكاحهاي سنتي به سبك و سياق قديم صورت پذيرد خوب بايد احتمال بالاي خطا در ازدواج را هم حساب كرد. متاسفانه واقعيت اين است كه در ايران و ساير كشورهاي سنتي گرا همواره از طلاق بعنوان يك برچسب كثيف براي زن ياد ميشود. پديده طلاق به قدري سياه و زشت تصوير شده است كه در اذهان طلاق يعني نابودي! منقوش شده است. در حاليكه طلاق در دنيا يعني ايجاد فرصتي دوباره با استفاده از تجربه بيشتر…
دايانا شفرد دبير تحريريه مجله طلاقدر امریکا میگوید: “من با معلم های مدارسی صحبت کرده ام که ميگويند در کلاس های آمادگيشان يک بچه هم پيدا نميشود که پدر و مادرش با هم زندگی کنند.” طلاق و ازدواج مجدد آنقدر متداول شده است که بعضی ها به امر ازدواج مثل خريد يک خانه نگاه ميکنند: اقدامی درازمدت، اما نه هميشه پايدار.
بنابراين اگر به ديد آمار و احتمال هم به داستان نگاه شود احتمال اينكه هر ازدواجي به مرحله طلاق برسد در واقع براي همه افراد يكسان خواهد بود و برخي فاكتورهاي موثر در انتخاب است كه ميتواند اين احتمال را ضعيفتر نمايد ولي آن را قطعا به صفر نخواهد رساند. ولي متاسفانه افراد حاضرند خودشان و ديگران را از بين ببرند ولي بعنوان يك فرد طلاق گرفته شناخته نشوند. وجود اختلاف همواره يك موضوع عادي در ابناي بشري بوده است. اصولا نبود اختلاف هرگز به معناي تفاهم تلقي نميگردد و از نظر بنده نبود اختلاف به معناي مغز مردگي و رخوت خواهد بود. بنابراين وجود اختلاف انديشه دليل متقني بر جدايي نيست آنچيزي كه سرمنشا طلاق ميگردد عدم شناخت طرفين از يكديگر است. شناختي كه مي بايست توسط اركان ركين جامعه مانند مدرسه، دانشگاه، محيط كار و خانواده براي دختر و پسر فراهم ميشد. بي شك شناختي كه در پس شمشادهاي پاركها يا در خانه هاي خلوت مجردي بخواهد حاصل شود، شمول كافي را نخواهد داشت. از زناني كه فرهنگ همزيستي را در جامعه فرانگرفته اند و بعلت همان باورهاي نادرست حتي در دوران كودكي اجازه ديدن لحظه اي نشست عاشقانه را از پدر و مادرشان نداشته اند و همواره خواستار جوابگويي به عقده هاي شخصي خود بوده اند نميتوان انتظار وفاداري داشت. همچنين است كه از مرداني كه فلسفه آنها به رخ كشيدن برتريهاي خانوادگي و كشتن گربه در حجله و محتاج نگه داشتن خانمهاست نيز نميتوان انتظار يكرنگي و وفا داشت.
بنابراين آن انتخاب درست بايد بر اين مبنا قرار گرفته باشد كه زندگي مشترك يعني ساخت يك مكان جديد از نقطه صفر و نه حسرتها يا افاده هاي خانه پدري را از مرد طلب كردن! چنانچه درك صحيحي از اين معنا وجود داشته باشد آن ضريب خطا كمنتر شده و درصد طلاق پايينتر خواهد بود. به هر حال ازدواج تمام زندگي نيست. طلاق نيز اجتناب ناپذير است. بنابراين در اين ميان آنچيزي كه اهميت مي يابد دوران پس از طلاق است. جايي كه مردها بواسطه اينكه معمولاً تمام زندگي را در ازدواج خلاصه نكرده اند در مواقع بحراني هم ضربه كمتري را تحمل ميكنند. دامنه و گستره اين ضربه تا پرداخت مهريه و نفقه و احتمالا سرپرستي كودكان را شامل خواهد بود.
اما براي خانمها دوران پس از طلاق به اين سادگيها نخواهد بود. مواجهه با جامعه اي ميوه چين، عدم وجود امنيت شغلي و حتي عدم پذيرش مجدد در جامعه از خصوصيات اين دوران است. در بسياري از موارد به علت تفکر غلطي که در رابطه با طلاق در جامعه وجود دارد، آسيب‌هاي اين طرف «ديوار طلاق»‌بسيار بيشتر از دوران زندگي مشترک است. زنان مطلقه که معمولا دوران يک زندگي سخت و پرتنش را سپري کرده‌اند نيازمند درک شدن، حمايت و از همه مهمتر پذيرش مجدد در جامعه هستند ولي متاسفانه شاهد اين هستيم که اين افراد حتي اگر هم در خانواده‌ها پذيرفته شوند، در جامعه به مشکلات زيادي بر مي‌خورند و به عنوان يک عضو معمولي جامعه به آنها نگاه نمي‌شود.
به زنی که از پس طلاق به جامعه وارد میشود همواره به عنوان طعمه نگاه میشود. برای صیادان طعمه های جنسي هيچ چيز بي دردسرتز از يك طعمه نيازمند و بي دردسر و بدون “سرخر” وجود ندارد. نگاهي به آمار زناني كه پس از ازدواج ناموفق به دام فحشا مي غلتند مويد اين مطلب خواهد بود كه از ديد جامعه زن مطلقه يك طعمه خوشمزه مي باشد. در اينجاست كه وجود كانونهاي حمايت كننده از بيوه زنان الزامي مي نمايد. يكي از صيادان اين ميوه زنان كه در يكي از ادارات به شغل رانندگي مشغول است براي نگارنده تعريف ميكرد كه هيچ چيز بهتر و راحتتر از بيوه زنان نيست. وي در آن واحد تملكي بي دردسر بر چهار خانم بيوه را اعتراف ميكرد كه براي او چيزي در حد خريد ملزومات زندگي آن طرف خرج برداشته است و اين زندگيهاي بي دردسر! همچنان ادامه دارد. حتي به گفته او اين نوع از التذاذ جنسي بسيار Safe تر از ساير لذتهايش بوده چرا كه اين كالا فقط به او تعلق دارد و همگاني نيست. به راستي بر سر حرمت زنانه چه آمده است كه اينچنين نقل محافل ميگردد؟
بحث اشتغال نيز براي فرار از بار مالي زندگاني براي آن دسته از بيوه زناني كه تمايل به ميوه بودن ندارند بسيار دردآور تر است. هيچ واحد صنفي به راحتي به اين دسته از افراد جامعه كار نمي دهد كه البته علت آن نيز گاهي فرار از دردسر و جلوگيري از ركود توليد عنوان ميشود. به هر حال هر شخصي جاي كارفرما باشد در اين اوضاع وانفساي اجتماعي كه مردانش براي تخليه غرايض جنسي به هر حربه اي متوسل ميشوند حاضر نخواهد شد در داخل مجموعه خود فردي را استخدام كند كه باعث دلمشغولي ساير كارگران و احيانا تبديل واحد صنفي به واحدهاي عشقي – جنسي گردد.
اما در باب ازدواج مجدد، حديث مفصلتر از بحثهاي فوقاني است. زني با Background مطلقگي در ديد جامعه همانند يك جزامي مي ماند كه همه از نزديك شدن به او و شريك شدن در زندگي در فرارند در حاليكه اگر طلاق را همانند هر اشتباه ديگر بپذيريم، گناهي بر آن بانوي مطلقه متصور نيست.
اين رخداد نيز همانند ساير بحثهاي اجتماعي تخصصهاي خاص خود را ميطلبد. من در اين باره بيش از اين نميدانم. در اين راه به كمك شما نيازمندم تا اين پديده را آسيب شناسي نماييم.

********** اين پست روايت بازنويسي شده اي است از يكي از پستهاي وبلاگهاي پيشين حاجي

چهار اپيزود به قلم سليمان

سپتامبر 10, 2006

اپيزود اول: صفا سيتي
يك مقام مسئول در وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكي اعلام كرد: توليد واكسن ضد اعتياد در ايران در حال انجام است و در تلاش هستيم اين دارو را تا سال آينده وارد بازار كنيم.
وي اضافه كرد: توليد داروي كنترل ايدز به مراحل نهايي خود نزديك مي‌شود و اميدواريم اين دارو امسال وارد بازار شود، اما واكسن ضد اعتياد نياز به بررسي‌هاي بيشتر دارد و احتمالا سال آينده مي‌توانيم اين دارو را وارد بازار كنيم.
سلي (سليمان بي جي ام) نميداند چگونه از اين التفات مسئولين به معتادان و ايدزيهاي عزيز تشكر نمايد. بالاخره بد نيست كه. يك واكسن در كودكي ميزنيد و بعد از آن با خيال راحت ميرويد بساط منقل و وافور و ترياك و شيشه و حشيش و اكس و … راه مي اندازيد. يا اگر آدمهاي مثبت تري باشيد و با دود ميانه اي نداشته باشيد، خوب ميرويد سراغ يك اتوميبل خوش ركاب، يك آپارتمان دنج ، اندكي شربت و قرص نيروزا، واياگرا، معجون، احيانا پروتكتور حاملگي، ژلهاي بيحس كننده و خوب پر واضح است كه عده بيشماري پارتنر جنسي.
ديگر احيانا بايد مرض داشه باشيد كه غر و نق بزنيد. بايد مقدار معتنابه اي كرم در وجود خود انباشته باشيد كه بخواهيد صحبت از كمبود تفريحات بزنيد. بنابراين با كمال احترام لطفا خفه شده و به تفريحات فوق الذكر بپردازيد. البته قبلش واكسن فراموش نشود. دوگنبدان بجنبانيد كه ايام صفاسيتي است..اپيزود دوم: سيد زعفراني
سيد زعفراني كه اخيرا در ينگه دنيا به سر ميبرد طي اظهاراتي بيان كرده است كه شکاف ايران و آمريکا بايد با گفتگو از بين برود. سلي كه از ميزان و عمق اين شكاف اطلاعي ندارد. اما تا آنجا كه به ياد دارد معمولا شكافهاي ناحيه بين دو پاي شلوار (موسوم به خشتك) را كوكهاي درشت درشت ننه جان بود كه مرتفع ميكرد. اين سلي كه تا به حال هيچ شكافي را با گفتگو قابل حل تصور نميكرده است در نظر دارد از اين پس براي مرتفع شدن شكاف لايه ازن، شكاف ميان نسلها و همچنين خيلي شكافهاي ناگفتني (18+) از طريق گفتگو و گفتمان وارد عمل شود شايد افاقه نمايد.
سلي در حالي به اين نتيجه ارزشمند رسيد كه حاجي با هورت كشيدن آب زرشك ميگويد: سلي جان اين سيد ايام زعفراني ما انگار خبر ندارد حدود 10 سال از خرداد 76 گذشته است.؟؟!!!

اپيزود سوم: ليگ حرفه اي
آن زمان كه در دربخانه مباركه مشغول فعاليت ژورناليستي بوديم و در زير سايه آن بزرگ وبلاگداران – جناب مدير – خدمت ميكرديم گهگداري به صرف يك ميل گرد في 80 مهمانمان ميكرد و پس از آن عمليات انتحاري و تراژديك به ما اذن حضور در ورزشگاه ميداد. اما اين حاج واشنگتن كه به علت افكار سنتي و تراديشنال خود با فوتبال ميانه اي ندارد و آن را مسخره مي داند ديروز نگذاشت دوگنبدان مبارك را بر سكوهاي ورزشگاه تكيه دهيم و ما را ممنوع الفوتبال نموده است.
اما ما حرفمان را ميزنيم. ديروز ليگ حرفه اي (اگه ح را با فتحه بخوانيم چه ميشود؟) شروع شد. تيمهاي بزرگ و كوچك با صرف بودجه هاي بيت المال مسخره ترين و بي هويت ترين صحنه هاي ورزشي را دوباره به اكران گذاشتند. والله در دربخانه فوتبال غربي كه مي ديديم مدام بر روي آن ميلگرد في 80 بالا و پايين مي پرديم كه هم ابراز هيجان كنيم و هم كمي براي عمليات شنيع مديرشاه بدن خود را آماده تر نماييم اما در اين آستان آب و سراب ديروز فوتبالهاي ليگ حرفه اي را كه نگاه كرديم گلاب به روتان 200 بار به قصد تخليه پيشاب و پساب به آبريزگاه مراجعه كرديم. بابا اجبار كه نيست اين ورزش مال انگليسيهاي پدرسوخته است كه به ما قالب كرده اند به جاي خرج كردن پولهاي بيزبان براي امثال داش علي انصاريان ، داش علي منصوريان ، كره خر حجازي ، صمد مرغابي ، ژنرال يك متري ، علي زاغول ، علي دنبه، علي نيكي و … بياييد به همان ورزشهاي سنتي خودمان مثل هفت سنگ، چوگان، اسب سواري و بيليارد جيبي بپردازيم. اوخ حرف از بيليارد جيبي شد باور كنيد اگر المپيك اين رشته برگزار ميشد ايرانيان حتما در اين رشته مدال مي آوردند.

اپيزود چهارم: آب سنگين
جاهل و عقب مانده ايم ديگر. شما خرده نگيريد. ما از دربخانه عهد قجري به اين آب و سراب مدرن سقوط كرده ايم. ولي از باب يك دعاي خير لطفا اين من (سلي مادر مرده بيشعور گي مخنث) را ياري كنيد و براي من وامثال من كه بيسوات هستند بفرماييد آب سنگين چيست؟
آيا آب سبك هم داريم؟

بدون شرح!

سپتامبر 6, 2006

نرگس

سپتامبر 4, 2006

يك حس نفهمي از اون موارد شديد هميشه به اين نگارنده اينطور تلقين ميكرد كه يافتن كار در صدا و سيما بسيار شاق و طاقت فرساست. هيچگاه به مخيله اين حقير خطور نميكرد كه ميشود در اين دستگاه عريض و طويل يك پروژه فرهنگي مثل ساختن سريال و فيلم و … را به راحتي به مسئولين سخت گير پذيراند. اين حاجي نادان گمان ميكرد براي ساختن يك سريال بايد حتما درس كارگرداني خوانده باشي. براي فيلمنامه نويسي حتما بايد دوره هاي آكادميك رو طي كرده باشي. البته او تقصيري نداشت: در مغز حاجي، دايره كارگرداني به اسطوره هايي چون ساموئل خاچيكيان، كيارستمي، مهرجويي، حاتمي، حاتمي كيا، مخلمباف و تقوايي مختومه ميشد و حيطه بازيگري با اساتيدي چون نقشينه، فني زاده، وثوقي، فردين، صياد، شكيبايي، انتظامي و … بسته ميشد. حاجي گمان ميكرد ساختن يك سريال 90 قسمتي از تمام پروژه هايي كه مشتي خودمان اجرا ميكند هم سخت تر است. اما زهي خيال باطل.
سري تراشي هاي خيابان اتحاد را ديده ايد؟ همانجا كه سرتاسرش را تراشكاريهايي تشكيل ميدهد كه عمده كارشان سري تراشي است؟ وقتي اين سريالهاي 90 قسمتي را مي بينم ناخودآگاه ياد سري تراشي مي افتم. همه يك شكل و يك بافت دارند. آنقدر به داخل سناريو آب بسته اند كه ديگر محتواي اصلي خود را نيز از دست داده است.
اين سريال لعنتي چند صباحي است چونان خوره روحي مردان خانه را آزار ميدهد. مرداني كه عمدتا به ديدن مسابقات ورزشي و مخصوصا فوتبال تمايل بيشتري دارند تا ديدن دلسوزيهاي مسخره نرگس. از ميزان اقبال عمومي هم چه بگوييم كه آمار منتشر شده خود سازمان اين سريال را در راس پر بيننده ترين سريالهاي تلويزيوني قرار داده است. واقعا ياد دايي جان ناپلئون تقوايي به خير كه صدها بار ديده ام ولي هر بار برايم جذابيت خاص خود را داشت.
در بررسي نواقص بازيگري و كارگرداني تنها نقطه مثبت در اين سريال بازي عاطفه رضوي در نقش نسرين است كه خيره كننده است. اما به وادي محتواي سريال كه وارد ميشويم اوضاع به شدت تهوع آور است.
شخصيت خود نرگس از نظر روانشناسي بسيار قابل توجه است. شخصيت نرگس به لحاظ روانشناسي، شخصيتي مداخله‌گر و سلطه‌جو به شمارميرود. نرگس هم در زمان زنده بودن مادرش و هم پس از مرگ راجع ‌به خواهرش تصميم مي‌گيرد كه مي‌تواند الگوي بدي براي خانواده‌ها باشد.
همچنين برخي از ديالوگ‌هاي رد و بدل شده بين افراد در اين سريال به بيننده مي‌گويد «خودش نباشد». در حالي كه علم روانشناسي دائما بر اين مطلب تاكيد مي‌كند كه افراد خودشان باشند؛ در جايي از سريال شقايق (همسر سابق احسان) خطاب به شوهرش مي‌گويد “من آن چيزي شدم كه تو مي‌خواهي” كه در علم روانشناسي اين يك علامت خطرناك روحي است. همچنين بازنگري پلانهاي مربوط به صحنه خودكشي بهروز براي دستيابي به نسرين يك ازدواج ناشي از ترحم را تصوير ميكند كه به لحاظ روانشناسي، ازدواج از روي ترحم و يا دلايل اين چنيني اصلا ازدواج سالمي به شمار نميرود.
شكل پرداختن به مقوله‌ “طلاق” نيز در در اين سريال قابل انتقاد است. درطول سريال نرگس، نظرات به شدت منفي در خصوص طلاق و طلاق گرفتن عنوان ميشود. در حالي كه طلاق در اسلام وجود دارد.
پدر بهروز، نماد مردي عصبي، مستبد و تصميم‌گير است. ‌در برخي موارد عصبانيت او به تحكم و خشونت كشيده مي‌شود كه مي‌تواند براي بيننده القاء پذير باشد و اين در حالي است كه او در بسياري از صحنه‌ها مي‌توانست مهربان باشد. در شخصيت اين پدر تضادهاي متعددي نيز ديده مي‌شود: شوكت به احسان مي‌گويد كه “مي‌خواهم پسرم مستقل باشد” درحالي كه رفتارهاي او اين گونه نشان نمي‌دهد كه او مستقل بار بيايد، به عنوان مثال در ديالوگي او مي‌گويد “وظيفه من اين است كه اجاره بهروز را بپردازم”، در حالي كه اين وظيفه با مستقل بودن او جور در نمي‌آيد.
در رسالت صدا و سيما آگاهي بخشي يك وظيفه اصلي به شمار مي آيد كه گويا ديگر رنگ و لعاب خود را از دست داده است. اوقات پر بيننده شامگاهي اين مدياي ملي آنقدر ارزش دارد كه پر كردنش با پخش يك چنين ملغمه هاي اسفناكي كه رفته رفته به وادي سياست نيز كشيده شده اند (صحنه توجيه انرژي هسته اي در آن سمينار مسخره دوست آقاي كياني) به هدر نرود.