با رضا جن هم بازي بوديم. دو خانه روبروي هم. كودكي و نوجواني را تقريبا با هم طي كرديم. رضا جن از خانواده اي پرجمعيت و شر بود. دو برادر داشت كه هميشه تو كوچه و خيابون پلاس بودند.
چرا اين پسر اسمش رضا جن بود؟ قيافه اين رضاجن واقعا شبيه جن بود. موهاي سيخ سيخي و چشمهاي نخودي. يك مادري هم داشت كه نگو و نپرس. پنجره مشرف به كوچه خانه پدري تقريبا بر تمام زواياي خانه رضا جن اينا تسلط داشت. صحنه هاي كتك زدن بچه ها توسط محبوبه خانم آن هم با شلنگ و همراه با فحشهاي ركيك كه مثلا سبكترينش تخم سگ بود هيچوقت از يادم نميره. هميشه با ديدن محبوبه خانم وحشت ميكردم.
عليرغم توصيه هاي مكرر مادر گرامي مبني بر اينكه با اين خانواده معاشرت نكن، اين من بودم كه از هر فرصت به دست آمده استفاده ميكردم و با رضا جن به دل خيابان ميزدم. از رفتن به سينما (مثلا فكر كن براي ديدن فيلم مسخره عقابها) تا فوتبال و پارك و … اين رضاجن هميشه مثل يك سايه دنبال من بود.
متوجه تذكرات مادر عزيز نميشدم كه مگر رضا جن جذام داره كه من نبايد با اون رفت و آمد كنم براي همين رفت و آمدها ادامه داشت و به همين منوال تا سوم راهنمايي با رضا جن هم مدرسه اي و همكلاس و رفيق گرمابه بودم. بعد از سوم راهنمايي مغز رضا جن (كه تا اونجاشم به زور بالا اومده بود) ديگه كشش درس خوندن نداشت و ترك تحصيل كرد.
البته بايد بگم كه در كوچه زادگاهي حاجي تقريبا اكثريت دوستان هم سن و سال حاجي در همان مقطع راهنمايي تريپ دادند و ديگه درس رو ول كردند. بايد اعتراف كنم كه مسبب اصلي درس نخوندنهاي اين دوستان همين حاجي واشنگتني بود كه درست نيم ساعت بعد از رسيدن به خونه و بعد از اينكه تكاليف خودشو تند تند انجام داده بود با زدن سه سوت بلبلي تمام اين بيچاره ها رو به كوچه ميكشوند و تا غروب بساط فوتبال راه مينداخت. خود اين حاجي واشنگتني يك بچه خرخون بود كه از تموم فرصتهاش خوب استفاده ميكرد. مثلا زنگهاي آخر كه معلم داشت براي بچه ها قصه تعريف ميكرد و به زعم خودش كاف اولش را در كاف دوم و سوم آموزش پرورش چپانده بود و داشت مثلا دولت را دودره ميكرد، اين حاجي بود كه اون ته كلاس داشت مشقاشو تند تند مينوشت تا وقتي به خونه ميرسه سريع كفشاشو بپوشه و بپره بره فوتبال. آخر سال هم كه نتيجه ها رو ميدادند حاجي با معدل بالا يكضرب قبول بود و رضا جن و فريد و كاوه و سيامك بودند كه هر كدوم 6 تا 7 تجديد داشتند. خلاصه اين رضا جن از سوم راهنمايي ديگه درس نخوند و خوشبختانه روابط حاجي با رضا جن كمرنگتر شد.
گهگداري در زمزمه هاي رايج در محل ميشنيدم كه برادرهاي رضا جن در كارهاي خلاف فعاليت دارند. حتي مدتي هم دو برادرش ناپديد شدن كه بعدا مشخص شد به صرف آب خنك در ندامتگاه قصر به سر ميبرن.
سالها بعد وقتي يكبار رضاجن را ديدم يكه خوردم. رنگ و رو پريده و يك عملي به تمام معنا. البته زياد براي من تعجب نداشت كه رضاجن را در اين وضع ببينم. حتي اين اطمينان رو داشتم چون ميدونستم رضا جن كار پخش مواد را به صورت حرفه اي در تمام منطقه بر عهده داره. اما غم انگيزترين قسمت اين تراژدي اونجا بود كه چند روز پيش به هنگام رجعت به محل زادگاهي و در هنگام گشت و گذار در آن منطقه، جمعيتي را در يك نقطه متمركز ديدم. جلو تر رفتم. يكنفر رو توي جوي آب آغشته به لجن ديدم. چهره برام قابل تشخيص نبود. اوني كه غرق لجن بود به قدري درب و داغون بود كه نميشد فهميد كيه. ولي علائمي روي شكمش ديدم (پيراهنش رو درآورده بودند چون غرق كثافت بود) كه مطمئن شدم اونو ميشناسم. جاهاي بخيه در سراسر عرض و طول شكم كه نشان از يك عمل جراحي داشت چقدر برام آشنا بودن: اون عملي درب و داغون كسي به جز رضاجن نبود.
*******************************************************************************
چه كسي مواد مخدر را در اين كشور رايج ميكند؟ چه دستگاهي ميتواند مواد مورد نياز چند ميليون معتاد داخل تهران را هر روز تامين كند؟
جوان سري پر از شور دارد. آزادش كه بگذاري هزار فكر عجيب و غريب در سر ميپروراند. اشتغال ميخواهد و ازدواج. زندگي مرفه ميخواهد. مخش كه راحت باشد ممكن است سوالهاي سياسي و اقتصادي و … در سرش پيدا شود كه براي پاسخ گيري احتمالا توليد مطالبات خواهد كرد و اين براي هيچ حاكميتي مطلوب نيست.
ميخواستم راجع به اعتياد به سبك مالوف خودم بنويسم. همان سبكهاي به قول جوجو، ژورناليستيه و به قول رضا، سبكهايي كه مخ آدم را به گوزيدن ميكشونه. اما ديدم براي بيان اين درد بيدرمان هيچ چيزي گويا تر از نوشتن به زبان محاوره اي نيست.
به هرحال پست اعتياد با استعانت از رضاجن كه سمبلي واقعي و به عين براي حاجي بوده است به رشته تحرير درآمد. باقي تحليلهايش با شما.
برچسبها: اجتماعي - انتقادي
