Archive for اکتبر, 2006

اشتغال

اکتبر 31, 2006

سلام بر شما خوانندگان عزيز كه اين رنجنامه را ميخونين.

اميدوارم سلامت بوده باشين و اگر از احوالات اين حقير جويا باشيد بايد بگويم سلامتي برقرار است و ملالي نيست.

معمولن در آشنايي هاي مرسوم و متداول رسمه كه طرفين خودشونو به هم معرفي كنن اما من از اين قسمت داستان گذر ميكنم چون مطمئنم كه همه شما با من آشنا هستين. من اطمينان دارم كه همه شماها با نزديكترين دوستاتتون شايد هفته اي يكبار هم ملاقات نداشته باشين ولي با من همه روزه اونهم چندين بار ملاقات دارين كه اين تواتر ديدارها البته براي من مايه افتخاره!

از اين كه هميشه بعد از هر ديدار شما رو آسوده و سبكبال ميبينم به خودم مي بالم كه باعث راحتي جسمي و روحي شما هستم و از اين نظر خودم رو موجودي مفيد براي بشريت ميدونم. چه بسيار دفعاتي كه هراسان و شتابزده به من پناهنده شده ايد و هميشه اين آغوش باز من بود كه شما را پذيرا ميشد. خلاصه از اين جهت خيلي خوشحالم.

اما چيزي كه باعث شد من به درج اين رنجنامه اقدام كنم ديدن برخي تبعيضها و تفاوتهاس كه هميشه تار و پود منو رنج داده.

بزارين براتون بگم كه اين تقاوتها و تبعيضها از كجا شروع شد.

روزگاري كه دست لامروت و غدارِ سرنوشت، اين تقدير شوم رو براي من ننوشته بود من يك كاني كشف نشده بودم. زير لايه هاي خاك به صورت يك موجود ناشناخته حبس بودم. خوب يادم هست كه در كوه كركس و درون يك تپه خاكي من و همجنسهاي من چه دوران خوبي را سپري كرديم. البته اون موقعها هم بارش باران و برف و هجوم تندباد و سرما و گرما وجود داشت كه من و همجنسهاي منو هميشه آزار ميداد جوري كه حالاتهاي فرسايشي در ماها ايجاد ميشد و از شدت ساييده شدن توسط بارون و باد بعضي از همجنسهاي من به خاك تبديل ميشدن. الان كه فكر ميكنم آرزو ميكنم كاشكي منهم در يك هجوم باراني به خاك تبديل ميشدم و ايني نبودم كه امروز هستم.

بعد از مدتها يك روز يك بولدوزر به آشيانه ما حمله كرد. با اون شاخكهاي بيرحمش همه ماها رو زير و زبر كرد و درون يك كاميون تلنبارمون كرد. ما رو به يك كارخونه منتقل كردن و در يك پروسه توليدي وحشتناك از من و همجنسهاي من سراميك و سنگ و چيني ساخته شد.

بعضي از همجنسهاي من وارد بازار ساخت و ساز شدند و سنگ نماي ساختمانهاي زيبا شدن. يكي مرمر شد و يكي گرانيت شد. خلاصه كار به اونجا رسيد كه هر متر مربع از اون همجنساي من خدات تومن قيمت پيدا كرد و ارزش افزوده براي ساختمانها ايجاد كرد.

يه دسته ديگه از دوستاي من شدن بشقابهاي چيني رنگ و وارنگ كه حانوماي خوش سليقه براي بزك كردن ميز شام و سفره ناهار از اونها استفاده ميكردن. اين دوستاي من شدن سر جهازي و خلاصه ارج و قرب عجيبي پيدا كردن.

گروه ديگه اي از دوستاي من به اشياي قيمتي و تزئيني تبديل شدن كه البته اينها خوشبخت ترين ماها بودن كه براي هر مثقالشون هزارها تومان پول پرداخت ميشد.

از اونجايي كه من از اول بدشانس بودم، شانس خدمتي من در اينجا هم زپلشك آورد و من شدم سنگ توالت.

روز اول كه در كارخونه شكل داده ميشدم نميدونستم كه چه شغل گندي در انتظارمه. دلم به رنگ سفيدي كه بهم زده ميشد خوش بود و به نقش و نگار شيار گونه اي كه در دو طرفم داده ميشد. خلاصه بعد از اينكه مراحل كنترل كيفي رو هم پشت سر گذاشتم بدون هيچ بسته بندي خاصي و به طور فله اي در كنار ساير همنوعان خودم انبار شدم. اولين حس حسادت همينجا به من دست داد. دوستاي قديم من كه در هيات ظرف چيني يا اشياي تزئيني در اومده بودن چقدر كارتن و يونوليت به دور خودشون پيچيده بودن و من و امثال من همينظور لخت و عور بوديم.

با يك كاميون به خيابان بني هاشم و درون يك مغازه منتقل شديم. تا مدتي من باز احساس خوشبختي ميكردم كه در پشت يك ويترين خوش آب و رنگ و در زير يك نور زرد رنگ خوشگل مشغول ديد زدن دختراي خوشگل بني هاشم و پاسداران بودم كه هميشه از جلوي من عبور ميكردن. اما….

در يك روز نحس دوران خوشي منهم به سر اومد. من و يه دسته انبوه از دوستان هم شكلم توسط يك حاجي بساز بفروش خريداري شديم اونم نه به پول نقد بلكه با چك مدت دار.

به سر ساختماني نيمه كاره برده شديم و من در طبقه سوم اين ساختمان در يك جاي تنگ و تاريك بر روي يك منطقه مشكوك نصب شدم. بعد از چند روز اولين ضربه روحي بر من وارد شد. افغاني عزيزي كه زحمت چسباندن منو كشيده بود اولين كسي بود كه به من اهانت كرد. با چشمان خود ديدم كه اين عزيز بر بالاي سرم ايستاد و همونجور ايستاده بر من شاشيد. هر چه قدر تراوشات شورگونه اين عزيز بر سر و روي من جاري شد به همان اندازه غرور و پيشينه افتخارآميز من لكه دار شد. اونم چه لكه هايي…. لكه هايي زرد رنگ و كريه.

بعد از اون روز كذايي مراجعات متعدد كارگران شريف كانستراكشن بود كه به نوبت بر من وارد ميشدند و ناموسي ترين و مخفيانه ترين عضوهاي خود را با بيشرمي تمام بر من هويدا ميكردن و قضاي حاجت ميكردن. البته محصولاتي كه اين دوستان بر من جاري ميساختن طيف وسيعي از جامدات و سيالات را شامل ميشد كه رنگهاي زرد و قهوه اي و سياه را چونان قوس قزح در مقابل ديدگان كور شده من به تصوير ميكشيدن. البته بدترين نوع اين محصولات آن محصولي بود كه حالتي مابين جامد و سيال داشت كه گويا به اين حالت پلاسما يا امولوسيون گفته ميشود. اين نوع محصول معمولا زماني بر من وارد ميشد كه شب قبلش كارگران عزيز آش آلو يا غذاي فاسد ميل نموده بودن و چقدر از اين پلاسما متنفر بودم كه بر خلاف محصولات ديگر شعاع آلودگي بيشتري داشت و خلاصه كاملن از سر تا پاي منو پوشش ميداد.

بعد از دوران سازندگي!!!! صاحب خانه محترم در اين آپارتمان ساكن شد و همچنان بساط لكه دار كردن اينجانب ادامه داشت. اما بزاريد اعتراف كنم كه كمي شانس خدمتي در اينجا به من روي خوش نشون داد و اين اونجايي بود كه در اين خانه دو دختر زيباروي خوش اندام در حدود 18 تا 20 ساله نيز زندگي ميكردن. از خدا پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه كه لحظه شماري ميكردم كه موقع قضاي حاجت اين دو پري فرا برسه. حاضر بودم هر راند قضاي حاجت اين عزيزان 24 ساعت طول بكشه ولي من به كار شنيع ديد زني خودم مشغول باشم. حاضر بودم آش آلو كه سهله قرصهاي مسهل بخورن و بر من وارد بشن.

اما اين دوران خوشي هم مثل هر دوران ديگه بعد از مدتي برام كهنه شد. حس تنوع طلبي منو داشت ديوونه ميكرد. ديدن مكرر هر چيزي بالاخره خسته ات ميكنه. تا كي بايد من به ديد زدن همين دو تا Case محكوم باشم؟ دلم اجناس تازه ميخواست. يك حال و هواي تازه ……

در اين شور و حال بودم كه ديدن صحنه هاي مشمئز كننده اي منو به صرافت خودكشي انداخت. روزي كه نازي (يكي از همون دو تا پري) با يك لندهور بر من وارد شده بودند. من به ديدن دو نفر همزمان اصلن عادت نداشتم. واسه همين هاج و واج بودم كه نكنه اينا ميخوان دو نفري بر من محصولات خالي كنن؟ از ترس داشتم سكته ميكردم. اما ديدم اونچه را كه نبايد ببينم. اون لندهور با نازي من كارهايي كرد كه از شدت خشم ميخواستم تموم محتويات خودم رو بر روي اون لندهور بالا بيارم. اما توده هاي ملات كه به دست و پام زده بدون مانع ميشد. بعد از ديدن اين صحنه هاي رقت انگيز بود كه به نوشتن اين رنجنامه اقدام كردم.

من از خداي خودم شكايت دارم. چون سرنوشتي اينچنين كثيف رو براي من رقم زد. از همه شما آدمها هم تا حدودي دلگيرم چون براي رفع گيرِ دلِ خودتون حيثيت منو تا ابد لكه دار كردين. شنوايي گوشاي من از شدت اصواتي كه در حين رفع گير از خودتون در كردين كم شده. اكثر شما كه در محيط بيرون يك موشي بيش نبودين وقتي بالاي سر من مينشتين انگار ميشدين رستم دستان. لاكردارها با چنان دسي بلي از خودتون صوت خارح ميكردين كه هواپيماهاي دشمن بعثي در هنگام شكستن ديوار صوتي اين صدا رو نداشتن.

خلاصه از همه چيز شكارم. اما خوشحالم كه در اين دوران كمبود اشتغال در جامعه كه حتي امثال شما با مدارك دكترا و فوق ليسانس بيكار هستين من براي خودم شغلي دارم. باز هم خدا رو شكر….

در خاتمه آرزو ميكنم هميشه سلامت باشين. مواظب خودتون باشين و سعي كنين آش آلو كمتر بخورين.


با تقديم احترامات فائقه:

هيز ترين و چشم چرون ترين موجود روي زمين:

سنگ توالت پارس سرام

پيونشتها:

اول: پوزش از استعمال برخي الفاظ

دوم: زهر اين پست را اگر دريافتيد براي حل مشكل اشتغال در اين ديار آريايي دعا كنيد.

كيفيت

اکتبر 28, 2006

به خدا من تقصيري ندارم. هر چه هست از بيسواتي و عقب ماندگي است. درك نميكنم ديگر. ميخواين كتكم بزنين. خب بياين بزنين ديگه.

من هر چه قدرت و توان داشتم در راستاي امر خطير فشار آوري به سلولهاي نيمه خاكستري مخ مبارك آوردم اما ياراي ادراك برخي معاني و مفاهيم سنگين را ندارم. خدا لعنت كند خانم معلم كلاس اولمان خانم رمضاني را كه به ما وقتي حساب و شمردن ياد ميداد گفت: جمعيت شمردني است. عمري عادت داشتيم كه نفوس را امري قابل شمارش بدانيم واسه همين توي اين بيضوي اجوف (همان كله پوك) فرو رفته بود كه آدمها را ميشمارند. براي همين وقتي در محضر آقاي رئيس مركز آمار ايران نشسته بوديم و استماع افاضات ميكرديم واقعا نفهميديم كه منظور ايشان از بحث كنترل كيفيت جمعيت چي بود؟ بزاريد اين خبر را از قول يك خبرگزاري معتبر بهتون بگم بعد:

خبرگزاري موج – رئيس مركز آمار ايران گفت:درحال حاضر بحث كنترل جمعيت مطرح نيست و فرهنگ كنترل جمعيت در كشور اشاعه پيدا كرده است و مردم اثر آن را به طور مطلوب حس كرده اند، بنابراين به دنبال بهبود كيفيت جمعيت هستيم تا در كشور توسعه پايدار ايجاد شود.

بايد گفت پايه كار اين است كه به كيفيت جمعيت پرداخته شود و نه كنترل آن، همچنين درحال حاضر بحث كنترل جمعيت مطرح نيست و فرهنگ كنترل جمعيت در كشور اشاعه پيدا كرده است و مردم اثر آن را به طور مطلوب حس كرده اند.

البته ايشان در ادامه براي ذهنهاي كودني چون من شديدا خاطر نشان كرد كه:هم اكنون به دنبال كيفيت جمعيت هستيم به طوري كه جمعيت از ميزان كيفيت و ويژگيهايي مناسب برخوردار باشد و توسعه پايدار و رشد بالنده را موجب شود.

خوب واضح بود كه جمعيت كميت دارد يعني عدد پذير است. اما كيفيت دار بودن آن را من درك نميكنم كه يعني چه؟ شما ميتونين كمكم كنيد؟ مثلا آيا امكان دارد در آينده بگويند حسن آقا بچه هاي با كيفيتي دارد؟!!!

آگهي 10 سال بعد:

تصوير زير متعلق است به كيفيت گمشده اي از جنس دختر كه در نماز عيد فطر گم شده است. لطفا به شماره 09945445454654645465464 اطلاع رساني فرموده و خانواده پركيفيتي را از نگراني برهانيد.

پيونشتها:

اول: كسي از زهره شوكت خبري داره؟ ;-)

دوم: جان حاجي به اين لينك سري بزنيد و بعد از آن اندكي تاسف ميل فرماييد.

سوم: كسي در اين جمع هست كه بتواند متره و برآورد تدريس كند؟ اگر هست ايميلي ارسال كند تا خير دنيا نصيبش گردانم.

 

اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:

دوستان جديدي پيدا كن اما قديميها رو از ياد نبر . [13]

کله گربه

اکتبر 26, 2006

پسانوشت: تمام 656 کامنت قبلی به دلایلی از دست رفت. احتمالا بتوانم بازیافتش کنم. علی ایحالن!!! اینجا از کامنت کانتر صفر کلید میخورد تا بعد.

چنانچه برای هر جسمی نقطه تسلیمی قائل باشیم، احتمالا برای حاج واشنگتن که خلق و خوی فولادی داشته ولی درونش از حلبی آلیاژی ساخته و پرداخته شده است نیز میتوان نقطه تسلیمی تعریف کرد. نقطه تسلیم چیست و کجا واقع شده است؟ نقطه تسلیم آنجایی است که تار و پودتت از هم میگسلد و به جایی میرسی که برای لحظاتی از هم باز میشوی. همچنانکه برای رضا آهنگ باران استاد شجریان نقطه تسلیم است، برای حاجی واشنگتن نیز نقطه تسلیمی به نام کله گربه وجود دارد.

کله گربه خاستگاه زرتشت است. سرزمین ظهور پندار نیک و گفتار نیک. همانجایی که از پشت قافلانکوه مقابل دیدگانت ظاهر میشود و پهنایش تا سبلان امتداد می یابد. از جغرافیای کله گربه نمیگویمت که خوب میشناسیش. از اتمسفرش اما خواهم نوشت که همه اش برایم نقطه تسلیم است.

هنوز آن خنکای نسیم صبحگاهی را در جایی غیر از کله گربه نیافته ام .

هنوز نوشی گواراتر از عسلهایش نیافته ام چرا که سعادت لمس و چشیدن عسل ناب را در پای خود کندو داشته ام.

هیچ انگوری طربناکتر و سکر آورتر از انگورهای ارومیه ندیده ام.

دشتی پر از مخملهای سبزرنگ دیده ای؟ خوشه های گندم را همانند حریری سبز گسترده دیده ای؟ تصور کن دشتی وسیع در مقابل دیدگانت تا پهنای افق امتداد داشته باشد… همه به رنگ سبز. چیزی شبیه به آن تصویر معروف که Background ویندوزت میکنی. تا به حال از نزدیک دیده ای؟ حاجی دشت مغان را در این شمایل از نزدیک لمس کرده است.

گله گوسفند را به چرا برده ای؟ بوی دشت را استشمام کرده ای؟ شاید ندانی که در پی گله هی هی کردن نیز در کله گربه حال و هوای دیگری دارد. این نیز برایم ملموس است.

اسب تازانده ای؟ چهار نعل …. یورتمه ….. به تاخت. این نیز در نوک کله گربه آنجا که آن ماکو میگویند برایم میسور شده است.

در زمستان سرد که سرمایش تا لایه چهاردهم استخوانت را میترکاند گرفتار شده ای؟ در مرز کله گربه ای بازرگان این نیز درک شده است…

***

امشب نقطه تسلیم حاجی با دیدن کنسرت گروه آراز تحریک شد. در تمام مدتی که رحیم شهریاری بر روی صحنه بود، موجی از غرور و شعف سراسر وجود حاجی را فراگرفته بود. گستردگی این غرور تا حدی بود که برای مدتی همانند مدهوشان غرق در گزینه هایی از نقاط تسلیم بودم که برخی از آنها را در بالا ذکر کردم. در این اثنا یاد جدایی طلبانی افتادم که سودای بریدن کله گربه در سر دارند. تلاشی بیهوده و تفکری پوچ. آخر گربه بی سر هم میشود؟ مگر یک تاریخ به هم پیوسته را میشود شرحه شرحه کرد؟ اگر در بوشهر رئیس علی دلواری پرده ای از تاریخ ما را رقم زده است باید در آذرآبادگان سراغ از سردار ملی گرفت. در کنار ظهور کلنل محمد تقی خان پسیان در خراسان باید وجود باقرخان را در کله گربه یاد کرد. اگر داستان رستم را در سیستان مطالعه میکنی باید از اساطیر کوروغلی نیز یاد کنی و باید به خاطر داشته باشی که امانت فردوسی و حافظ و سعدی بعدها به دست شهریار و پروین سپرده شده است. اگر ایران را با نام پروفسور حسابی میشناسند قطعا در کنارش از پروفسور هشترودی نیز یاد میشود. اینها همه با هم از نمادهای ایرانیت هستند و رشته های درهم تنیده ای هستند که نمیشود آنها را از هم جدا کرد.

کله گربه پاره ای از پیکره ایران است. مایه های مباهات به این خاک زرخیز به اندازه ای هست که هیچ ایرانی وطن پرستی حاضر نباشد یک لحظه کله گربه را از خویش جدا ببیند: یاشاسین آذربایجان

برای صادرات

اکتبر 22, 2006

توليد كنندگان و صنعتگران عزيز

ضمن عرض تشكر و امتنان از همه شما عزيزان به خاطر اينكه باعث ميشويد تا نام و نشان ايران و ايراني در سراسر جهان بدرخشد، بدينوسيله از شما استدعاي عاجزانه داريم تا آنجا كه امكان دارد از نوشتن الفاظ خارجي بر روي كالاي خود خودداري كنيد و اگر به املاي جملاتتان اطمينان 100% داريد به چاپ آنها مبادرت ورزيد. قبلا از حسن توجهتان سپاسگزاريم.

جمعي از ايرانيان دل نگران آبرو

دستمال كاغذي صادراتي

پولكي صادراتي

 

اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:

براي هر مناسبت كوچكي جشن بگير [8]

 

حسين پشمالو

اکتبر 18, 2006

تلنگری فلاش بک گونه اگر بر این ذهن فرتوت زده شود، دریایی از خاطرات عجیب از آن بیرون خواهد ریخت. خوشبختانه این جسم کروی (بیضوی؟) که بر آن انبوهی از موهای سیاه و کمی سپید پراکنده می بینی، هنوز به طور کامل از پویایی باز نایستاده است و این برای حاجی غنیمتی است.

در صدد یک تحلیل حاجی گونه از بزرگ مرد تاریخ خیابان خواجه نظام الملک هستم. اگر تو خواننده عزیز متولد دوران بعد از تحول یوتکتیک 57 باشی احتمالا درک نخواهی کرد خواجه نظام الملک کجاست؟ اما بگذار برایت بگویم که خواجه نظام، نام خیابانی شمالی – جنوبی است که حشمتیه را به میدان عشرت آباد (سپاه فعلی) وصل میکند. حال اگر ندانی که حشمتیه کجاست یا میدان عشرت آباد در کدام منطقه واقع است ناچارم از این ابهامت درگذرم و به ادامه بحث بپردازم که البته در کلیت موضوع تفاوتی نخواهد کرد که دقیقا بدانی موقعیت سوق الجیشی این بزرگ مرد تاریخ کجا بوده است.

خاستگاه این بزرگمرد همانطور که گفتم همان خیابان مزبور است. اما تاریخ ظهورش دقیقا به ایامی برمیگردد که تحول یوتکتیک در بهمن 57 به نتیجه رسید. یعنی به عبارت بهتر میتوان گفت برای این بزرگمرد غار حرایش خیابان خواجه نظام الملک بود و زمان رسالتش دقیقا پس از بهمن 57.

به روایت آگاهان، زمانی که زندان قصر به دست انقلابیون فتح گردید و قوه قهریه انقلاب زندانیان سیاسی و غیر سیاسی این سجن رضاشاهی را آزاد کرد؛ زمینه های ظهور این بزرگمرد تاریخ خواجه نظام الملک پی ریزی شد اما بیرون ریختن اسلحه های ارتش از درون زندان قصر ظهور قطعی این بزرگمرد را رقم زد. بنابراین باید برایت مشخص شده باشد که این بزرگمرد از چه زمانی و به زور چه دگنکی در خیابان خواجه نظام الملک معروف شد.

در ایام تحول یوتکتیک به واسطه فقدان یک انقلاب سیستماتیک و نبود یک نظام کنترلی درست و حسابی اسلحه های بسیاری از ارتش شاهنشاهی به غنیمت گرفته شد و به دست مردم عادی و غیر عادی افتاد. مردم عادی با این اسلحهای امریکایی آن کارهایی را کردند که میدانیم و بنابراین در مورد این دسته از افراد بحثی نداریم. بحث ما بر روی افراد غیر عادی است.

البته بایستی یک رفع ابهام در اینجا انجام گیرد و آن اینکه فرد غیر عادی بر دو نوع است: فرد غیر عادی مثبت (استثنایی – نابغه و تیزهوش) و فرد غیر عادی منفی (عقب افتاده – کند ذهن و ..). شوربختانه باید عرض کنم که بزرگمرد تاریخ معاصر خواجه نظام الملک از دسته دوم بود. نامبرده یک ناکامل عقلی و یک مجنون عقب افتاده بود که از شدت جنون در سرما و گرما عادت داشت کله مبارک را با نمره 4 کچل نماید. به همین دلیل بزرگمرد تاریخ معاصر خواجه نظام الملک به حسین پشمالو شهرت داشت. حسین پشمالو عادتی دیرینه و مالوف داشت. وی راهپیمای دائمی طول و عرض خیابان خواجه نظام بود که از صبح تا شام از حشمتیه تا عشرت آباد را پای پیاده گز میکرد و در این راهپیمایی با صدایی بلند (به صورت فریاد) خطابه های غرایی داشت. فصلهای معروف این خطابه ها عمدتا در مدح انقلاب و امام و بعضا بر ضد شاه بود که از میان هر 5 کلمه ای که در این دُرفشانی بیرون میجهید حداقل یک کلمه اش کافدار بود و اکثرا به آلت جنس مذکر اشارت داشت. حاجی خوب به خاطر دارد که نطقهای 18+ حسین پشمالو گاهی آنچنان آتشین بود که رنگ پوست زن و بچه های عابر از شنیدن آن به طیفهای نیلی و قرمز متمایل میشدند. در طول این خطابه ها آلت جنسیه حسین پشمالو به دفعات بسیار به تاج الملوک (مادر محمد رضا شاه پهلوی) و شاهدختهای جوان و فرح دیبا حواله داده میشد. در طول تابستان که هوا گرمای بیشتری پیدا میکرد و کله کچل حسین آقای ما از تشعشعات آفتاب تموز داغ میکرد، اوضاع به شدت بحرانی میشد و کارگاه آموزشی جنسی نیز راه می افتاد و این بزرگمرد انقلابی با کشف عورت در خیابان سخنرانی میکرد و در حالی که آلتی کریه و عریان را در دست میفشرد، سکنات رادیکال خود را تشدید میکرد.

در این وانفسا هیچ مرجع قانونی و انتظامی نه قادر به مهار حسین پشمالو بود و نه اصولا درافتادن با یک عنصر انقلابی که سهم عمده ای در تحول یوتکتیک داشت را به صلاح میدانست و حسین آقای ما به راحتی به فعالیتهای فرهنگی خود ادامه میداد.

فعالیتهای حسین پشمالو بعدها از حوزه فرهنگ به حوزه ترافیک نیز کشیده شد. اسلحه ای که از زاغه مهمات ارتش به دست ایشان افتاده بود، اینبار در نقش سیف الاسلام عمل کرد و حسین آقا در هیات یک پلیس راهنمایی و رانندگی که هم به سلاح مسلح بود و هم به سوت، به کنترل وضعیت ترافیک در “سه راه زندان” پرداخت. صف طویلی از اتومبیلها را به خاطر می آورم که سوتهای ممتد حسین آقا آنها را به توقف مجبور ساخته بود و چه کسی جرات داشت از یاسای چنگیزی حسین پشمالو تخطی نماید؟

در یک کلام باید بگویم تا مدتها کنترل همه امورات خیابان خواجه نظام الملک در اختیار این عنصر انقلابی بود.

با نهادینه شدن دموکراسی انقلابی در کشور و برگزاری اولین انتخابات آزاد (؟) در کشور خوب به یادم هست که در شمارش آرای کل صندوقهای رای در آن محل، جمع آرای مآخوذه حسین پشمالو از بقیه رقبای سیاسی بالاتر بود. از هر 10 برگ رای به جرات میگویم که 8 رای به نفع حسین پشمالو به صندوق ریخته شد.

دوره دوام حسين پشمالو در منطقه فوق الاشاره در سال 1375 با مرگ او به پايان رسيد. اينكه يك مجنون منگول كه در كروموزوم 24 او مقدار معتنابه اي اشكال يافت ميشد؛ چگونه توانست بيش از 18 سال در قدرت بماند چيز تعجب آوري نبايد باشد. چرا كه اگر ديد وسيعي داشته باشي و اندكي به كنه مطالب غور كني در خواهي يافت كه گربه آريايي از اين دست افراد بسيار سراغ دارد.

هر انقلاب – به واسطه ماهيت دگرگون كننده اش- قاعدتا مولد حسين پشمالوها خواهد بود. آنچنانكه آنارشي گري هاي بسياري در تاريخ ايران ميتوان يافت كه در بطن خود از اين دسته افراد داشته اند. بر سبيل مثال، خروج شعبان جعفري و نقش حياتي او در قضيه 28 مرداد نيز از اينگونه است. اصولا ساختار فرهنگي ايران به گونه اي بوده است كه در هر دوره كوته فكران قلدر مآب بازيچه دست سياست ميگردند و به مهره هايي حساس تبديل ميشوند. از اين روست كه ديگر در فرهنگ سياست مدرن جهاني اساسا به انقلاب و حركتهاي انقلابي ديگر وقعي نهاده نميشود چون عنصر “سيستم” و “نظام تفكر” در اينگونه رستاخيزها كمتر ديده ميشود.

اين پست از اين بابت به رشته تحرير درآمد كه بار ديگر به آن دسته از عزيزاني كه تنها راه نجات را در دخالت نظامي بيگانه ميدانند يادآور شود كه بافت فكري ايراني هنوز آنقدر گنجايش ندارد كه حضور بيگانه را بتواند تاب آورد. مطمئن باشيم كه هرگونه دخالت نظامي بيگانه در كشور به نابودي امكانات و سرمايه ها و همچنين ظهور حسين پشمالوهاي جديد خواهد انجاميد و اوضاع را آنچنان به هم خواهد ريخت كه همچون عراق فعلي “نه از تاك نشان ماند و نه از تاك نشان”

اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:

زير دوش آب براي خودت آواز بخوان. [5]



 

واعظان

اکتبر 14, 2006

حلواي تنتناني …… تا نخوري نداني. اگر خواننده دقيقي باشي و اگر اندكي سلول نيمه خاكستري هنوز در اعماق مغز مباركت مانده باشد و اگر مانند اين حاجي كله ات پوك نشده باشد احتمالا خواهي پرسيد اين ضرب المثل كه مانند صداي مشكوف مخروجه از مركز ايالت دوگنبدان با شقيقه بي ارتباط است؛ از چه روي در اولين گزاره پست چپانده شده است؟ اگر عجله نكني برايت خواهم گفت.

خيلي چيزها هست كه اگر خودت تجربه اش نكني مفهومش را نميتواني درك كني. به عبارت بهتر اگر قاشقي دهان نزده از اين حلواي تنتناني به كام مبارك فرو برده باشي آنگاه ميتواني بفهمي اين حلوا واقعا چيست؟

باري. يادم آيد كه ايام تين ايجري بود كه در آن همه فكر و ذكر حاجي مشغول كشف راز ارتباط كاف اول با كاف دوم بود. در اين بين رويت هر روزه دخترك زيباي روي محل از بالاي پشت بام با نگاهي سراسر هيز كار مداوم حاجي بود. تو گويي چشمان تيزبين حاجي همان منبع ساطع كننده اشعه ايكس بود كه تمام اعضا و جوارح دروني دخترك را از پشت لباسهايش ديد ميزد. بسياري از برجستگيهاي وجودي اين دخترك و ساير دختركان به واسطه همين چشمان تيز بين اكتشاف شده بودند و آيتمهاي آن چك ليست كذايي بود كه در دستان حاجي يكي يكي تيك ميخورد. با كشف هر عضو يك آيتم از آن چك ليست كشف ميشد و بي انصافي است اگر در اين اكتشاف كريستف كلمب گونه از آن دوربين شكاري (عليه الرحمه) ياد نشود كه تا چه اندازه ياريگر اين اكتشاف بود.

هنوز مطالعات اوليه و Feasibility Study حاجي به پايان نرسيده بود كه يك دايي متعصب با محاسني بلند كه از شدت بلندي آدمي را به ياد ايام پارينه سنگي مي انداخت، از پس يك تحول يوتكتيك كه در بهمن ماه 1357 برايش حادث شده بود از اسمان نازل گرديد و سعي بر تربيت اسلامي دو تن از تين ايجرهاي فاميل نمود: حاج واشنگتن و پوري فشفو (پسر دايي حاجي).

بدين ترتيب شبهاي جمعه كه تقريبا هميشه جزو شبهاي مكاشفه و مطالعه (از آن دسته مطالعاتي كه در بالا تشريح شد) براي حاجي بود به ناگاه تبديل شد به زمانهاي شركت اجباري حاجي در مراسم دعاي كميل. معمولا دايي جان نزديكيهاي ساعت 8 شب به دنبال حاجي مي آمد و چقدر ساعتهاي 7 تا 8 براي حاجي چونان زهر مار بود كه مجبور بود براي فرار از دست دايي در پشت كمد يا درون مستراح كمين گزيند تا مبادا شكار دايي جان نشود. اما هميشه در آخر كار اين دايي بود كه حاجي را شكار ميكرد.

مراسم دعاي كميل با آن اتمسفر سالهاي 60 براي هر كسي درك شدني نيست. بايد مي بودي و ميديدي. همه حضار براي خريد يا اجاره بخشي از بهشت بر سر و روي خود ميكوفتند و آن مداح گرانقدر آنچنان در پشت ميكرفون مويه ميكرد كه گويي هيچ گناهكاري از او شقي تر آفريده نشده است. تقريبا همه آنهايي كه در مراسم دعاي كميل نداي «يا غياث المستغيثين» سر ميدادند، تاريخي بس خواندني داشتند اما آن تحول يوتكتيك آنچنان انقلابي در آنها ايجاد كرده بود كه همگان به يكباره به پامنبريهاي خبره و آگاه مداحان تبديل شده بودند.

حاجي سرگشته و حيران ما نيز بدين سان حلواي تنتناني را مزمزه كرد. نشست و برخاست در چنين مجالسي اگر چه با روحيات كريستف كلمب گونه حاجي سنخيت نداشت اما براي درك برخي مفاهيم مفيد بود و اين گونه شد كه يكايك حضرات مداحين از م. ا گرفته تا ح.ا و ص.آ و غ.ك و م.ط و خيلي هاي ديگر براي حاجي كم كمك شناخته شدند.

با ظهور دايي جان، دهه محرم كه تا آن هنگام بهترين محل براي گزينش دختركان زيبا روي محل و مشاركت دادن آنها در پروژه اكتشاف بود اندك اندك جاي خود را به مشاركت در مجالس عزاداري در مسجد بازار تهران داد. تصور كنيد يك حاجي ده دوازده ساله در ميان آن عده از عزاداران حسيني كه لخت و عور شده بوند و بر سر و سينه ميكوفتند چه چيزهايي كه نميتوانست ياد بگيرد.

يادم هست يك روز م.ا تلاش ميكرد تا صحنه كربلا و كشته شدن امام حسين را بيشتر ملموس كند و براي اين منظور بيضويترين چهره ممكن را از شمر نمك به حرام تصوير ميكرد كه چگونه سر امام حسين را بر بالاي مقتل بريده است. همچنين سيلي از روايات و احاديث و نوحه بود كه پشت هم ميخواند تا به حاضران بفهماند چقدر حرمله آدم مادر قحب….ه اي بوده كه تير سه شاخه بر گلوي علي اصغر زده است. خوب يادم هست كه در اين شرايط غم انگيز كه دل حضار براي مصيبت اهل بيت ريش شده بود، حاجي ولد چموش از تاريكي صحن دروني مسجد استفاده كرده بود و با يافتن يك روزنه داشت قسمت زنانه را ديد ميزد.

هر چقدر نشست و برخاست حاجي در اين گونه مجالس بيشتر ميشد، به همانم ميزان سوال و تشكيك نيز بيشتر ميشد. آخه هيچكدام از مصائبي كه مداحان عزيز تصوير ميكردند با مغز دو دو تا چهار تاي حاجي همخوني پيدا نميكرد. مثلا يادم هست كه در يكي از اين مجالس مداح عزيز ميگفت: روز عاشورا يكي از ياران امام حسين به قدري از ظلمهاي يزيديان خشمناك بود كه به صف دشمن زد و آنقدر از يزديان كشت كه تا زانوي اسب درياي خون شد. حاجي انگشت به دهان بود كه در دشت كربلا با آن گرما و آن وسعت و آن خاك تفتيده چگونه ميشود كه خون بر روي زمين جمع شود و در خاك فرو نرود؟ يا در مورد ماجراي حرمله مادر قحب….ه چگونه ميشود گلوي يك بچه شش ماهه را كه در بغل پدرش قرار دارد از دور نشانه گرفت و مستقيم تير سه شاخه بر آن زد؟ و هزاران سوال از اين دست…

يكبار نيز كه اوج ماجرا بود يك شيخ به ناگاه جوگير شد و فرياد زد: روز عاشورا اين قوم ظالم به زن ها و بچه ها نيز رحم نكردند و نفت ريختند و خيمه ها را آتش زدند!!!!!! با اين حرف شيخ فيوز سه فاز از كله پوك حاجي پريد كه بابا جان! مكتشفين پتروليم چند صد سال بعد از واقعه عاشورا نفت را كشف كردند اين چه مهملي است كه بافتي پدر جان؟

اين قصهء سوء استفاده از احساسات و باورهاي ديني مردم رشته درازي دارد. همه ميدانيم كه در دوره حاضر كمتر مداح و ذاكر اهل بيت حاضر ميشود كه از براي امام حسين مجاني بخواند. الان زپرتي ترين مداح تازه به دوران رسيده براي ده روز محرم يك ميليون كمتر را اصلا قبول نميكند. يعني براي هر شب صد هزار تومان. حالا بقيه حضرات اسم و رسم دار بمانند.

نكته ديگر در مورد اين دوستان اينكه معمولا پس از مدتي احتمالا از پس اشتهار يا قدرت طلبي يا هر چيز ديگري كه اسمشو بزاريم اين جماعت معمولا به كارهاي ديگري غير از اهل بيت ميپردازند. مثلا يكي تاجر اتومبيل ميشود. ديگري به وادي سياست مي افتد و يكي هم مثل ع.ه آنچنان كه داني و دانيم در موبايلها و در پيچ و خم بلوتوث ها نوسان ميكند و صحنه قليان و صفايش علني ميشود.

اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:


نواختن يك آلت موسيقي را ياد بگير. [4]

سه اپيزود

اکتبر 11, 2006

اپيزود اول: واي به روزي كه بگندد نمك

وقتي قرار باشد قطبهاي اقتصادي ايران را از نظر سرمايه و صنعت ليست كنيم، بدون شك اصفهان را بايد در سه گزينه اول قرار دهيم. سرزميني كه مردمان تيزهوش و دانايي داشته و از نظر ذخاير زيرزميني هم خوشبختانه اوضاع خوبي دارد. همه اين عوامل دست به دست هم داده كه نميشود باور كرد در اصفهان انسان نيازمند وجود داشته باشد.

اما خبري در بازتاب خواندم كه جاي تعمق بسيار داشت:

«به گفته مسئول پيگيري و هماهنگ‌كننده پيوند اعضاي استان اصفهان در شش ماه اول سال جاري 1000 نفر انسان زنده در اصفهان به فروش كليه خود اقدام كردند كه علت اصلي اين معضل، مشكلات اقتصادي و مالي اين افراد است.»

با خواندن اين خبر ياد اين ضرب المثل معروف افتادم كه ميگويد “هر چه بگندد نمكش ميزنند واي به روزي كه بگندد نمك”

گويا اوضاع اقتصادي كشور به اندازه كافي اسفناك است. مردماني كه روزگاراني نه چندان دور با هر چكشي كه به آن سينيهاي قلمكاري شده ميكوبيدند تحسين صدها توريست را برمي انگيختند و در مقابل هر اثر خاتم كاري شده دلارهاي سبزرنگ دريافت ميكردند امروز به جاي اثرهاي هنري، اعضاي بدن خود را به فروش گذاشته اند.

دردآور تر از اين خبر، پخش فيلمي راجع به فروش كليه در ايران از پربيننده ترين كانال تلويزيون سوئد است. این فیلم در باره یک دختر و یک پسر جوان است که از روی فقر کلیه خود را میفروشند.

اين سير قهقرايي در اقتصاد ملي كه سرانه رشد توليد ناخالص ملي اش همانند يك گوي غلتان در حال سقوط آزاد از سطح شيبدار شده است، واقعا آينده تيره اي را تصوير ميكند.

اپيزود دوم: هواپيما

اين يانكيها مثل اينكه غافلند كه در ايران برخي ركوردها خيلي وقت است كه زده شده و از بعضي جهات اين ايرانيها از خيلي كشورهاي ديگر جلو هستند. البته اين غفلت از ميزان نبوغ ما برميگردد به اينكه سرويسهاي ضدجاسوسي ما قوي هستن كه اونا نميتونن به خيلي از اسرار علمي و تحقيقاتي ما پي ببرن.

امربكايي هاي جنايتكار قصد دارن هوايپمايي طراحي کنن که حين پرواز تغيير شکل ميده و کارآيي و عملکرد اجرايي خودش را ميتونه افزايش بده. شركت «آنتئون» كه قطعا از بالا كشيدن پول مردم جهان سوم به اعتبار جهاني دست پيدا كرده و از استثمار مردم بدبخت ناميبيا و اوگاندا و افعانستان و هندوستان و هزاران كشور بد بخت بيچاره ديگه تونسته تا به حال سرپا بمونه ميخواد نسل دگرديسي هواپيماها رو ايجاد كنه كه در اون هواپيماي مورد نظر ميتونه به قابليت خم شدن، پيچ خوردن و تغيير شکل يافتن در آسمان دست پيدا كنه.

در حاليكه بايد يك فقره انگشت شصت به اين آقايان بي دين و مرتد نشون بديم و بگيم: برين جلو بوق بزنين. الان ما و مسئولان هواپيمايي كشوريمون به بك تكنولوژي دست پيدا كردن كه هواپيماهاي مسافربري ميتونن به ناگاه همچين تو فضا تغيير شكل بدن كه بيا و ببين. دامنه اين تغيير شكل هم خيلي گسترده اس. يعني يك هواپيماي غول پيكر بر اثر اين قابليت ميتونه در آن واحد تبديل به يه گوله آتيش بشه يا حتي ميتونه همچين دچار دگرديسي بشه كه در هوا به پودرهاي آلومينيومي آغشته به خون انسان تبديل بشه. واقعا اين غربيهاي عوضي و در صدر اونها امريكاي امپرياليسم چقدر از قافله عقب هستن ها!

اپيزود سوم: رشد ايراني

آقا باور كنين كه ايران بر عكس امريكاست كه به اون كشور فرصتها لقب دادن. عزيزي تعريف ميكرد كه در امريكا هر چقدر شهروندي عرضه داشته باشه و در زمينه هاي مختلف و مخصوصا در زمينه اقتصاد و صنعت بتونه رشد بكنه دولت هم بهش كمك ميكنه. اما در ايران واقعا اوضاع بر عكس اينه. من اعتقاد شديد دارم كه در بستر فرهنگي – سياسي اين مملكت رشد كردن يك ليميت مشخص داره. در اينجا اگه بيل گيتس هم باشي از يكحد مشخص نميتوني بزرگتر بشي و اصولا انگار بزرگ بودن در اين سرزمين هنوز كه هنوزه مانند دوران فئوداليته در انحصار يك گروه مشخصه.

اون مولتي ميلياردري كه ميخواسته بانك پارسيان رو بخره تا حدودي شناختم. البته به واسطه شغل پليد و حال به هم زني كه دارم سوابق درخشان صنعتي اين آقا را به خوبي ميشناسم. حتي ميدانم كه تا چه اندازه به يك صنعت مادر كشور خدمت كرده است از باب توليد ملزومات آن صنعت مادر و قطع نياز آن صنعت به كشورهاي غربي و همچنين در جريان هستم كه چه ميزان صادرات به كشورهاي ديگر از جمله انگلستان و اروپا داشته است از اين ملزومه صنعت مادر كه آن را غربيان «پايپ» مينامند.

سناريوي جلوگيري از رشد پلانهاي مختلفي دارد. اين فيلم را ميتوان در لوكيشنهاي مختلف فيلمبرداري كرد. ميشود پلاني را در بازار بورس و پلاني را در همان صنعت مادر فيلمبرداري كرد. مهم اين است كه همگرايي و تقارب اين پلانها آن مقصود شوم – يعني ممانعت از رشد - را به نتيجه برساند.

با كليد خوردن پروژه بانك پارسيان، زلزله اي در بازار آهن و همچنين در تمام پروژه هاي صنعت ن.گ.پ اتفاق افتاده است كه به نظر ميرسد پس لرزه هايش حالا حالاها ادامه داشته باشد. تعطيلي تمام كارخانجات اين آقا، بيكاري عده ديگري از هموطنان ما و حتي برخي خارجيها را در بر خواهد داشت كه در كارخانجات اين آقا كار ميكردند.

گاهي در عالم رويا خواب مي بينم كه يك صنعتگر پولدار موفق شده ام. دهها كارخانه دارم و صدها نفر زير دست من كار ميكنند. در همان حال خواب ديگري ميبينم كه من – همان پولدار معروف – در طبقه فوقاني مجلس در جايگاه تماشاگران نشسته ام و صخنه قانونگذاري را تماشا ميكنم. در خواب خوش خود غوطه ورم كه مي بينم قانوني به تصويب رسيد كه با اجرايش تمام تلاشهاي چندين ساله من پودر خواهد شد. از ترس سكته ميكنم. و از اين ترس از خواب ميپرم. وقتي ميفهمم كه همه اينها خواب بوده است نفس عميقي ميكشم و خدا را شكر ميكنم كه نه پولدارم و نه صنعتگر.

در اين كشور توليد محكوم به شكست است. توليد كننده صنعتي نيز به فردايش نميتواند خوشبين باشد. كافيست قانوني تصويب شود و تو كه امروز صاحب كارخانه هستي فردا حاشيه نشين جويهاي خيابان سرچشمه باشي.

ياللعجب از اين سرزمين آريايي…..

اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:

از عبارت «متشكرم» زياد استفاده كن. [3]

كانستراكشنمنز

اکتبر 9, 2006

 

 

تست كنكور كارشناسي ارشد:

تصوير زير دو نفر از كارگران شريف كانستراكشن را نشان ميدهد. با دقت در تصوير و استفاده از كليه اصول روانشناسي، لب خواني و عدل الهي مطلوبست كشف موضوع مورد بحث اين دو عزیز:

 

1- اي رفيق. انشالله اين پروژه رو كه تموم كنيم ماكسيما رو رد ميكنيم جاش يه زانتيا ميخريم.

2- ميگم نون و ماستي كه امروز كوفت كردي رو ننه ام تازه از ده فرستاده بود. چند وقتي بود همچين غذايي نخورده بوديم نه؟

3- ويكند مياي بريم ونيز

4- چند ميگيري گريه كني؟

عدل الهي – قسمت سوم – نامه

اکتبر 7, 2006

توضيح: كليه شخصيتهاي اين پست حقيقي هستند.

جناب خدا

با سلام و احترام

اينجانب بهرام.پ يكي از ميليادرهاي آفريده شما هستم. عرض ادب و احترامي كه اينبار در اين نامه برايتان ميفرستم با آن سلام و تحياتي كه هر روز در هفده ركعت نماز واجب خود خدمتتان تقديم ميكنم البته تفاوت دارد. در حقيقت اين نامه چكيده و مختصري است از 46 سال درماندگي و فلاكت كه اين بنده حقير تحمل نموده است. در ابتدا عاجزانه استدعا دارم نگاه اغماضين و بنده نوازين خود را بر قسمتهايي از رنجنامه مبذول فرموده و برخي گشاده گويي هاي بنده را ناديده بگيريد كه تا كنون مجالي براي شكايت از شما نداشتم و چون اينبار اين مجال را پيدا نموده ام اندكي گستاخ شده ام.

من از خانواده اي مذهبي در گيلان به بطن اين جامعه تزريق شدم. از تاريخچه خودم برايتان نميگويم كه خودتان بهتر مي دانيد نطفه اين بنده بيچاره تان در چه زماني بسته شد و حتي خيلي خوب ميدانيد كه آن دو بزرگواري كه در يك شب (يا شايد هم روز) ميل به ايجاد بنده كردند كه بودند و حتي در هنگام آن امتزاج شوم چه حالي داشتند.

كاش آن زمان كه يكي از ميليونها اسپرم والد گرامي به يك تخمك از والده معزز شرفياب شد مانع اين موضوع ميشديد. خداي گرامي! بعدها اينطور به مغز پوك بنده القا ميشد كه شما آنقدر كار خود استاديد كه قدرت داريد آينده افراد و سرنوشت آنها را رقم بزنيد. بنابراين خودذتان خوب ميدانستيد كه آينده من چه معجون زهرناك و سياهرنگي خواهد بود. پس اي كاش آن موقع كه اين بهرام نگونبخت قرار بود در اين كره خاكي پاي گذارد مانع ميشديد. نميدانم و حيرانم كه كداميك را باور كنم. حكمت و قدرتت را باور كنم يا آنچيزي كه هر شب در مقابل ديدگانم جاريست باور كنم.

خانواده من از هفت فرزند (سه خواهر و چهار برادر) و يك پدر و مادر تشكيل ميشد. علت شلوغي اين خانه منهاي اشتهاي سيري ناپذير پدر به موضوع گشني، به عدم اطلاع از روشهاي جلوگيري نيز بر ميگردد. پدر من فرزند محمد.پ بود كه در فومن يك چوبكي بود. از شرح نداريها و بيچارگيهاي محمد.پ در ميگذرم اما اضافه ميكنم كه پدر محمد.پ نيز يك دستفروش جزء بود. پس توجه داريد خداجان كه جد اندر جد من آدمهاي بيچاره و مفلوك بودند كه هيچكدام از درياي بيكران فيوضات شما بهره نبردند.

بازنگري دوران كودكي مرا هميشه شرمنده و ناراحت ميكند. جامه ما در آن ازمنه از يك بالاتنه مختصر دست چندم و يك شلوار وصله پينه تشكيل ميشد كه يك جفت دمپايي پاره اين هيبت ناموزون را تكميل ميكرد. بارها بر اثر اين وضعيت پوششي نابهنجار راه مدرسه را به شاليزار گريختم. از دوران مدرسه و درس هم هيچ نگويم بهتر است. هميشه فرزندان خانواده هاي متمول را جلوتر از خود ميديدم كه بهره مندي آنها از فيوضات شما باعث شده بود در همه مراحل از مني كه استعداد فراوانتري هم داشتم؛ جلوتر باشند. هميشه حسرت يك شكم سير را با خود يدك ميكشيدم. توهين و تحقير همزاد من و خانواده ام بود. صحنه هاي التماس و لابه پدر بر پاهاي ارباب را هرگز فراموش نميكنم و البته از ياد نميبرم كه در چنين لحظاتي همواره در جستجوي عدل شما بودم. دستان مادرم را فراموش نميكنم كه از شدت شكستن يخ در حوضهاي يخ زده خانه مردم ترك ترك شده بود. مادر براي كمك به روزي خانواده در خانه هاي مردم رخت ميشست و پدر در قامتت يك دهقان بيچاره در كشتزارهاي ارباب به فعلگي و كشاورزي ميپرداخت. براي من هيچگاه معني و مفهوم اين مثال معروف كه ميگويند ‌‌« روزي دست خداست» آشكار نشد و اين ابهام هميشه با من بود كه اي خداجان اگر روزي ما در دست توست پس ارباب در اين بين چه نقشي دارد؟ اگر روزي دهنده شما هستيد پس چرا اينقدر امساك ميكنيد و روزي ما را به زور به ما ميدهيد؟

باري پروزدگار عزيز؛

شرايط به قدري اسفناك بود كه ادامه درس خواندن براي تمام برادران و خواهران من غير ممكن شد. من در سوم دبستان بودم كه به اصرار پدر به كشاورزي كشانده شدم. پاهاي ضعيف و نحيف من هميشه از نيش زالوهاي كشتزار ارباب خون آلود بود و در هنگامي كه من تا لگنگاه خود در شاليزار جان ميكندم دقيقا روبروي من و در فاصله 30 متري من زاكان ارباب بودند كه به عيش و شادي مشغول بودند. درست در ساعت 6 عصر كه ما براي عصرانه به سفره ارباب مي نشستيم و نان بيات و قاتق سق ميزديم اين زاكان ارباب بودند كه سيخهاي كباب به نيش ميكشيدند و در آن هنگام هنوز آن سوال اساسي با من بود: «تفاوت تا چه حد؟»

بزرگتر كه شدم از فومن به پايتخت گريختم. از دستفروشي و بادكنك فروشي تا فروش بليط بخت آزمايي را در چهارراه هاي تهران تجربه كردم. طعنه ها و مزاحمتهاي مستهاي نيمه شب خيابان لاله زار را لمس كردم. هيچگاه فراموش نميكنم آن روز را كه از شدت گرسنگي در حال احتضار بودم و يك دخترك شيك پوش پرسي چلوكباب مهمانم كرد البته بعد از اينكه خواهشش شومش را مبني بر اينكه «اگر يك دور به صورت عريان كامل در اين ميدان برقصي غذايت ميدهم». در آن “رقص بي توقف” نيز آن سوال هنوز در ذهنم دينگ دينگ ميكرد.

در يك رستوران به عنوان نظافتچي مشغول به كار شدم. در اينجا بود كه با ديدن تفاوتهاي موجود ديوانه تر ميشدم. سناتورها و وكلا را ميديدم كه كرور كرور اطعمه واشربه در معدگان خويش سرازير ميكنند و از شدت فربگي چونان گاوان صد من شير شده اند. شاهد سفرهاي مداومشان به خارج بودم كه براي مني كه زيارت عبدالعظيم غايت آرزوي بود بسيار گران مي آمد.

هرچه بيشتر با شما حشر و نشر ميكردم و عبادتهاي مستحبانه را نيز افزون ميكردم گويا فاصله ميان من و هم قطارانم از شما بيشتر مي شد. از كودكي و به زور پدر نمازخوان و روزه گير بودم. به مصداق عبارت «اهدنا الصراط المستقيم. صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و الضالين» ميخواستم در راه راست شما حركت كنم تا شايد «انعمت» باشم. از «مغضوب» شدن هراس داشتم. اما باور كن خيلي از اينهاي كه در صراط غير مستقيم حركت ميكردند از من جلوترند. با آنها چه خواهي كرد؟ همه رجا و اميد من به آن دنياست كه شايد مورد غفران و رفاهيات بهشتي ات قرار گيرم. من و امثال كم كه در اين زندگي زميني التذاذي نداشتيم و روزي صد بار مرگ را آرزو كرديم.

راستي خدا جان اجازه دارم چند سوال از شما بپرسم؟

الف) روح و جسم دو بخش تشكيل دهنده اين كالبد زميني ما هستند. عدل الهي ايجاب ميكند كه جزا و پاداش براي هر دو بخش در نظر گرفته شود. اگر جسمي در اين دنيا مورد تعب و آزار باشد و به فرض وجود التذاذ اخروي كه درآن قطعا روح مورد عنايت است؛ تكليف جسم چه ميشود؟ او از كدام مرجع پاداش خود را دريافت كند؟

ب) به فرض من استحقاق برخورداري از نعمات شما را نداشتم، خانواده كنوني من (همسر و بچه هايم) را چه كسي اجر ميدهد؟ گناه آنها چيست؟

ج) به فرض من و خانواده ام اسانهاس شقي و لايق عذاب بوديم. اصلا گناهكار بوده باشيم. تناسب بين جزا و پاداش در عدل الهي چگونه برقرار است اگر من به واسطه يك دم گناه بايد تا آخر عمر عذاب بكشم؟

اينها بخشهاي كوچكي از گشمده هاي من هستند.

بگذار از امروزم هم برايت بگويم. من امروز در يك سازمان دولتي بزرگ به صورت قراردادي كار ميكنم. يك پيمانكار با شركت مادر قرارداد تامين نيرو دارد كه ما نيز جزو پرسنل اين پيمانكار هستيم. مواجب ما با اضافه كاري و همه مزايا در حدود ماهي دويست و پنجاه هزار تومان ميشود. كار من امر بري و نامه رساني و پادويي است. با سني در حدود چهل و پنج سال پادوي قسمت خودمان هستم. از شدت ضعق مجبورم هرگونه اهانت و تحقيري را همانند چهل و پنج سال گذشته عمرم تحمل كنم. براي اسكان همسر و دو فرزندم خانه اي به مساحت سي و پنج متر در پايينترين نقطه شهر اجاره دارم. وسيله تردد من يك پيكان مدل چهل و هفت است كه امسال با وام مددكاري اداره خريده ام. براي تامين معاش مجبورم بعد از وقت اداري به مسافركشي بپردازم و بالطبع هنوز شاهد اينهمه فاصله طبقاتي باشم. پشت هيچ تويوتا كمري يا ماكسيما يا پرادو هيچگاه نه حركت ميكنم و نه توقف. چون ميدانم اگر به آنها اصابت كنم بايد كل زندگيم را خرجشان كنم.

اداره ما يك وعده غذا به ما ميدهد. البته من هيچگاه آن را نميخورم. نه تنها غذاي خودم را نيمخورم بلكه بر سر ميزها در كمين هستم تا مگر يك سيخ كباب ناخورده يا يك سيخ جوجه كباب ته مانده ديگر همكاران را صيد كنم و براي غذاي شام به خانه ببرم. البته بعضي همكاران لطف دارند و اجازه نميدهند هخانند عقاب به شكار اين صيد ها بپردازم و هميشه خودشان در كمال احترام و اختفا بخشي از غذاي خود را به من ميدهند. اما برخي ديگر با بيرحمي تمام اين غذا بردن مرا مسخره ميكنند كه از آنها هيچ شكايتي ندارم.

شكايت من از شماست. از شمايي كه در اين چهل و پنج سال عمري كه من داده ايد، آرامشي نداشته ام. از شما دلگيرم كه هزاران هزار مثل من را در اين زمين مي بينيد ولي ترتيب اثري نميدهيد. اگر قصد شريفتان امتحان و ابتلا است بايد عرض كنم كه ديگر خسته شده ام. احتمالا دوست خواهم داشت ديگر در اين امتحانات پيروز نشوم. شايد از فردا به دزدي بيت المال مشغول شوم. همانند خيلي از گردن كلفتهاي ديگري كه به هيچ وجه جزاي مردم خواريشان را به آنها نداده اي.

شش سال است كه در اين اداره با يك شلوار بدفرم رفت و آمد ميكنم كه از شدت آفتابخوردگي همانند آينه براق شده است. يك كمر بند نخي ارتشي به رنگ خاكي نيز از ميدان قزوين هشت سال پيش خريدم كه با رنگ شلوار سورمه اي ام اصلا همگوني ندارد و بدجوري به ذوق ميزند. دخترم سه سال است كه گوشهايش را سوراخ كرده اما گوشواره مرصعش همان تكه نخي است كه عمه عصمت بعد از سوراخ كردن گوشهاي نازنينش با سوزن لحافدوزي به گوشش بسته است.

خداي عزيز من! سرت را درد آوردم. هر چند ميدانم اين گفتنهاي من بيهوده بود. چون تو كه عليم و بصيري احتمالا اين زجرهاي روزمره مرا مي بيني پس نيازي به يادآوري من نبود. اما به روح رسولت سوگند به ما يندگان بدبختت حالي كن كه مگر ما چه كرده ايم كه از اين دنياي زيبايت هيچ خوشي و خوبي نبياد ببينيم. دلم نميخواهد در آن دنيا در بهشت برين باشم در حاليكه در اين دنيا دخترم هر روز بابت يك اسباب بازي كوچك مقابلم گريه كند و من عرق شرم بريزم. دوست دارم اين تلويزيون فكستني 14 اينچ سياه و سفيد را از خانه بيرون بياندازم كه هرگاه اين تبليغات خمير آريا را نشان ميدهد من بايد خودم را گم و گور كنم تا دوباره دخترم مرا براي خريدن اين گونه چيزها به سوال نگيرد. من كه بيچاره شدم اما باور كن هر چه قدر سعي ميكنم اين بيچارگي به فرزندانم سراين نكند انگار نميشود. اين يك مرض مسري و ارثيست گويا. پيش بيني ميكنم كه آينده آنها نيز همانند من خواهد شد.

در آخر تقاضا ميكنم اندكي از عرش ملكوتي ات پايين بيا و با ما همنشين شو. قدري از عذابهاي دنيوي ما را نظاره كن. اگر هم محلي براي انصاف ديدي دست ما را نيز بگير.

خدا جان! كلمه «عدل و عدالت ورزي» كه روزگاري مختص خودت و آن فاتح خيبر علي (ع) بود اين روزها شده است يك ابزار قدرت و جلب حمايت توده هاي مردم. ما نيز چشم به راهيم مولا.

اندرز بزرگان:

حداقل سالي يكبار طلوع آفتاب را تماشا كن. [2]

پينوشت 1: به 22 نظر زيباي شما پاسخ داده شده است. لطفا مراجعه فرماييد.

پينوشت 2: يك سوال جديد در همين بابا عدل الهي براي حاجي مطرح است. لطفا در مورد پاسخش كمي فكر كنيد:

اگر قبول كنيم كه خدا انسان را از فطرت خود آفريده و او را خليفه زمين و نايب خودش قرار داده بايد بگوييم كه انسان نيز بايد به تاسي از ذات پروردگار عدلگرا باشد. پس وقتي ديده ميشود كه انسان نيز عادل نيست ميشود نتيجه گرفت خدا هم عدلي را مقيد نيست. نه؟

عدل الهي – قسمت دوم

اکتبر 4, 2006

توجه:

خواندن اين پست مقدار قابل ملاحظه اي صبر، شكيبايي، تحمل و مداقه نياز دارد. احتمال ميرود با خواند ن اين پست برخي از فيوزهاي مغزتان دچار سوختگي شود. پس چند فيوز زاپاس به همراه داشته باشيد.


خطر سوسك شدگي:

خواندن اين پست براي آنهايي كه به خطوط قرمز اعتقاد داشته و عبور از آن را هراس دارند توصيه نميشود.

****

براي نتيجه گيري از پست قبلي تموم نظراتي كه نوشته شده بود رو پرينت گرفتم تا سر فرصت بخونم. تك تك اين نظرات رو بارها خوندم. برام جالب بود. نگاههاي مختلف و قشنگي به موضوع وجود داشت. بزارين يه تحليل روي اين نظرات با هم داشته باشيم.

قبلش بايد بگم كه از نظر سنت، عدل الهي يعني اينكه خداوند به همه موجودات و آفريدگانش كه استحقاق داشته باشن، فضل و نعمت عطا ميكنه. بر طبق نظر فقها، در دنيا نه موزون بودن و نه داشتن هارموني مصداق عدله و نه مساوي بودن و نبودن تبعيض. يعني اگه ديديد يه نفر دماغش چهار برابر حالت نرماله و موزون نيست اصلا نبايد به عدل الهي شك كنين. يا اگه ديدين در آفرينش برخي انسانها تبعيض هست و خلقت افراد با هم فرق ميكنه نباي بگين كه عدل الهي رعايت نشده. در رد تعريف سوم ديديد كه علماي دين ميگن خداند چون اولويت بندي نميكنه و اين خصلت اولويت بندي مختص بشر زميني هست، پس اعطاي حق رو بر حسب اولويتها انجام نميده.

در يك كلام ميگن عدل الهي يعني اينكه هر كسي بيشتر استحقاق داشته باشه، بيشتر فيض ميبره!!!

خوب حالا بريم سرغ نظرات دوستان:

رضاي عزيز ما در كامنتش گفته كه من تبعيض رو مشكلدار نمي بينم. بعدش تفاوت رو با تبعيض يكي دونسته كه خيلي رو اين بحث هست. تفاوت چيزي است كه مورد قبوله. اما تبعيض يه جورايي خلاف عدله.

اقليما هم در كامنت طولاني خودش سعي كرده كه بحث عدل الهي رو مفهومي ماورالطبيعه نشون بده كه خوب عقل بشري قاعدتا نميتونه اونو درك كنه. اما من بر اين تعريف اشكال دارم. از نظر حاجي خيلي از مفاهيمي كه از درون دكانهاي ديني بيرون جهيده است به قدري سست هستن كه دكانداران براي قبولاندن اونا به مردم سعي ميكنن اين مفاهيم رو پيچيده نشون بدن و بگن اين دركش از قدرت آدما خارجه. اقليما اعتقاد داره به واسطه وجود معاد اگر حقي در اين دنيا از كسي ضايع شده باشه خدا در اون دنيا جبران ميكنه.

در اين بين حاجي اعتقاد داره اصول دين مفاهيمي مجزا و مستقلن. مثلا اصل توحيد بي هيچ واسطه اي بايد پذيرفته بشه چون يك اصله و براي توجيهش هم درست نيست كه به اصول ديگه متوسل بشيم. اين تكنيك سفسطه گران هست كه براي توجيه معاد سريعا بحث حكمت الهي رو وسط ميكشن يا براي توجيه عدل بحث معاد رو وسط ميارن و خلاصه از اصولي كه قرار بود پذيرفته بشن به صورت مستقل، براي توجيه همديگه كمك ميگيرن. من كاري به آن دنيا ندارم كه بحث روي بود و نبودش خودش يك دنيا حرف داره. من ميگم حق و حقوقي كه از بندگان خدا در اين دنيا ضايع ميشه، چه جوري در همين دنيا جبران ميشه؟

اقليما و اكثر دوستان بر پايه يك جهان بيني توحيدي و ديني عقايد خود را مطرح نمودند. بايد بگم كه مفاهيم توجيه شده بر اساس جهان بيني توحيدي چند صباحي است كه بشريت رو ارضا نميكنه.

همون كلاسهاي معارف و بينش اسلامي كه وقت همه ما رو در اون دوران طلايي نابود كرد اساسا بر مبناي همين تفكر ايدئولوژيك استوار بود و هر جا كم مياورد ميگفت اين از فهم بشر خارجه. يا ميگفت خدا هر كاري بكنه عين عدله!

خلاصه بگم. ابهاماتي كه در مورد عدل مطرح ميشه عمدتا از جنس زمين هست و آسماني نيست كه پاسخش بخواد آسماني باشه. سوال اساسي اينه كه خيلي تفاوتها در اين دنيا هست كه يه جورايي درباره عدل الهي آدم رو مشكوك ميكنه. بحث سياه و سفيد، پولدار و بي پول، خوشگل و زشت، عليل و سالم و … اينا سوالهاي زميني هست و درست نيست كه براي پاسخش به آسمان و معاد متوسل بشيم. به فرض معاد هم باشه، تكليف اين شصت سال زندگي زميني چي ميشه؟

مطمئن باشيم كه از جهان بيني توحيدي و ديني پاسخي براي عدل پيدا نميكنيم. بايد همينجوري مثل استادهاي بينش و معارف يه جورايي مساله رو ماست مالي كنيم. آخر همه اين كنكاشها بايد متوسل بشيم به حكمت الهي كه به نظرم يه جور خود گول زنيه.

اما شراره هم در پاسخش به پرسشها و پاسخهاي مرسوم از مدل كلاسهاي معارف متوسل شده. ميگه اگه يه كودك معلول به دنيا مياد عوضش خدا قدرتي بهش ميده كه با دندون نقاشي كنه. يعني اينجوري عدل رو اجرا كرده.

ميپرسم آيا اون بچه از وقتي نافش رو بريدن صاحب اين استعداد بوده يا با تمرين و ممارست جبران حس معلوليتش رو كرده؟ توجهت رو به تعريف چهارم عدل جلب ميكنم كه ميگه ادما به واسطه استحقاقشون از فيوضات خدا بهره مند ميشن. سوال ميكنم آيا در استحقاق بچه معلول از براي داشتن اعضاي بدن سالم اشكالي وجود داشت؟ و اصولا مرجع تشخيص اين استحقاق كيست؟

شراره در ادامه بحث مساوات رو پيش كشده و اعتقاد داره كه مساوي بودن باعث رخوت ميشه. اتفاقا تنها جايي كه ميشه در مورد بحث عدل قانع شد همين مساله است كه اگر قرار بود همه يكسان باشن خوب زندگي راكد ميشد. اينجا رو قبول دارم.

بعدش بحث مسابقه رو كردي و مسافتي كه بايد بريم. ميگم چرا در اين مسبقه بعضي با لامبورگيني شركت ميكنن و برخي پياده؟ اين مسابقه از زير بنا مشكلداره عزيز دل برادر!

پدرو عزيز هم بحث توزيع امكانات رو پيش گرفته و انتظارات خداوند رو در قالب آنچيزي كه داده معنا كرده. سوال اينه كه چرا توزيع امكانات تابع رويه مشخصي نيست و يكسان نيست؟ اگه بحث استحقاق بندگان مطرحه، كي گفته اون جنوب شهري با حقوق ماهيانه صد و پنجاه هزار تومان از اون آقاي بالا شهري كه روزي يك و نيم ميليون در مياره استحقاق و توانش كمتره؟ تلاش داشته؟ عرضه داشته؟ نه! اين تلاش و عرضه به نظر من به واسطه وجود اون پشتوانه هاي مالي – كه جد اندر جد بهش ميرسه - ايجاد شده باور كن!

اما حرفهاي آرزو اندكي متفاوت تره:

ميگه: دنيا صحنه مسابقه و مبارزه اس. اگه همه چي رو خدا به ما ميداد كه ديگه انگيزه اي مطرح نبود مثل كسب پول و …

ميگم: چرا به بعضي ها در همون بدو تولدشون ميلياردها ميليارد ثروت ميده و به بعضي ها هيچي نميده كه برن مبارزه كنن. بابا جون براي مبارزه بايد حداقل جون داشته باشي روي پات وايسي. آدمي كه غذاي روزانه شو نميتونه تامين كنه چه جوري بره مسابقه؟

ميگه: خدا برخي چيزا رو كه در اين دنيا نميده اون دنيا جبران ميكنه

ميگم: تكليف اين 60 سال زندگي زمني چي ميشه؟

ميگه: هر چي رو درك نميكنيم بزاريم به حساب حكمت الهي

ميگم: يه جورايي سر كاريه.

ميگه: يه بچه عليل يك عمر زج ميكشه. عوضش اون دنيا لذت ميبره.

ميگم: تو ميدوني اون تو اين دنيا چه زجري ميكشه؟ اين زجر چه جوري اون دنيا جبران ميشه؟ جبران معلوليت روحي كه اين بچه به وساطه معلوليت جسمي تحمل ميكنه چه جوري انجام ميشه؟

پونه دقيقا به هدف زده بود. عدلي در كار نيست. شير توشيري است. اينجا صحنه مبارزه اس. اما مبارزه اي كه نفرات شركت كننده به اندازه مساوي امكانات ندارن. بايد تلاش كنن و خودشون خودشونو بالا بكشن.

نظام هم انگار چيزي ميخواست بگه كه نيمه كاره گذاشت. نظام حرف خوبي احتمالا خواهد داشت.

نيكو هم اعتقادي به عدل الهي نداره. ميگه: “بستگی داره منظورمون و توقعمون از عدل الهی چی باشه. ….. خوب میگم مگه ما از خدا طلبکاریم؟”

ميگم: نه طلبكار نيستيم. اندكي شاكي هستيم. از ديدن اين همه تفاوت و فاصله.

ميگه :”خدا به هرکس به اندازه ظرفیت و لیاقتش امکانات داده ”

ميگم: كي گفته لياقت تو مثلا از دختر جرج بوش كمتره؟ يا از انوشه انصاري كمتره؟.

ميگه: “خوب اینکه من از موقعیتهام استفاده نکردم تقصیرخودمه یا خدا؟”

ميگم: پدر بيامرز. من ميگم اون بياد موقعيتابراي همه فراهم بكنه بعد هر كي استفاده نكرد بره چوبش رو بخوره.

علي مهتدي عزيزم هم به نكات خوبي اشاره كرده. در ابتدا بازهم تاكيد ميكنه كه عدل از مفاهيم ماوراالطبيعه است و عقل ما بهش نميرسه كه البته در اين مورد بحث كرديم. بعد ميگه بعضي چيزا رو خدا به ما نميده چون ميدونه براي ما ضرر داره؟ من در برابر اين نظريه چيزي براي گفتن ندارم. شايد اين جور كه علي ميگه درست باشه.

در ادامه بيعدالتي ها را محصول اعمال خودمون ميدونه كه اينم برام نامفهومه.

درباره جبر و اختيار هم همه چيز رو در كف اختيار ميدونه كه من با اين هم مشكل دارم. كدوم اختيار برادر؟ ما آدما در ابتدايي ترين مساله زندگي كه همانا انتخاب شريعت باشه مجبوريم. ديگه پس كجاش اختياريه؟

****

از جمع بندي اين نظرات به اينت نتيجه ميرسم كه هنوز برخي تابوها آنچنان محكم در ذهنها حكاكي شده كه حتي فكر كردن بهش خيلي سخته.

در پستهاي بعدي مثالهايي ملموس در اين باره ميزنيم.

از همگي دوستان عزيز كه صبر داشته و با ارائه نظرهاي زيبا همكاري كردند متشكرم.