سلام بر شما خوانندگان عزيز كه اين رنجنامه را ميخونين.
اميدوارم سلامت بوده باشين و اگر از احوالات اين حقير جويا باشيد بايد بگويم سلامتي برقرار است و ملالي نيست.
معمولن در آشنايي هاي مرسوم و متداول رسمه كه طرفين خودشونو به هم معرفي كنن اما من از اين قسمت داستان گذر ميكنم چون مطمئنم كه همه شما با من آشنا هستين. من اطمينان دارم كه همه شماها با نزديكترين دوستاتتون شايد هفته اي يكبار هم ملاقات نداشته باشين ولي با من همه روزه اونهم چندين بار ملاقات دارين كه اين تواتر ديدارها البته براي من مايه افتخاره!
از اين كه هميشه بعد از هر ديدار شما رو آسوده و سبكبال ميبينم به خودم مي بالم كه باعث راحتي جسمي و روحي شما هستم و از اين نظر خودم رو موجودي مفيد براي بشريت ميدونم. چه بسيار دفعاتي كه هراسان و شتابزده به من پناهنده شده ايد و هميشه اين آغوش باز من بود كه شما را پذيرا ميشد. خلاصه از اين جهت خيلي خوشحالم.
اما چيزي كه باعث شد من به درج اين رنجنامه اقدام كنم ديدن برخي تبعيضها و تفاوتهاس كه هميشه تار و پود منو رنج داده.
بزارين براتون بگم كه اين تقاوتها و تبعيضها از كجا شروع شد.
روزگاري كه دست لامروت و غدارِ سرنوشت، اين تقدير شوم رو براي من ننوشته بود من يك كاني كشف نشده بودم. زير لايه هاي خاك به صورت يك موجود ناشناخته حبس بودم. خوب يادم هست كه در كوه كركس و درون يك تپه خاكي من و همجنسهاي من چه دوران خوبي را سپري كرديم. البته اون موقعها هم بارش باران و برف و هجوم تندباد و سرما و گرما وجود داشت كه من و همجنسهاي منو هميشه آزار ميداد جوري كه حالاتهاي فرسايشي در ماها ايجاد ميشد و از شدت ساييده شدن توسط بارون و باد بعضي از همجنسهاي من به خاك تبديل ميشدن. الان كه فكر ميكنم آرزو ميكنم كاشكي منهم در يك هجوم باراني به خاك تبديل ميشدم و ايني نبودم كه امروز هستم.
بعد از مدتها يك روز يك بولدوزر به آشيانه ما حمله كرد. با اون شاخكهاي بيرحمش همه ماها رو زير و زبر كرد و درون يك كاميون تلنبارمون كرد. ما رو به يك كارخونه منتقل كردن و در يك پروسه توليدي وحشتناك از من و همجنسهاي من سراميك و سنگ و چيني ساخته شد.
بعضي از همجنسهاي من وارد بازار ساخت و ساز شدند و سنگ نماي ساختمانهاي زيبا شدن. يكي مرمر شد و يكي گرانيت شد. خلاصه كار به اونجا رسيد كه هر متر مربع از اون همجنساي من خدات تومن قيمت پيدا كرد و ارزش افزوده براي ساختمانها ايجاد كرد.
يه دسته ديگه از دوستاي من شدن بشقابهاي چيني رنگ و وارنگ كه حانوماي خوش سليقه براي بزك كردن ميز شام و سفره ناهار از اونها استفاده ميكردن. اين دوستاي من شدن سر جهازي و خلاصه ارج و قرب عجيبي پيدا كردن.
گروه ديگه اي از دوستاي من به اشياي قيمتي و تزئيني تبديل شدن كه البته اينها خوشبخت ترين ماها بودن كه براي هر مثقالشون هزارها تومان پول پرداخت ميشد.
از اونجايي كه من از اول بدشانس بودم، شانس خدمتي من در اينجا هم زپلشك آورد و من شدم سنگ توالت.
روز اول كه در كارخونه شكل داده ميشدم نميدونستم كه چه شغل گندي در انتظارمه. دلم به رنگ سفيدي كه بهم زده ميشد خوش بود و به نقش و نگار شيار گونه اي كه در دو طرفم داده ميشد. خلاصه بعد از اينكه مراحل كنترل كيفي رو هم پشت سر گذاشتم بدون هيچ بسته بندي خاصي و به طور فله اي در كنار ساير همنوعان خودم انبار شدم. اولين حس حسادت همينجا به من دست داد. دوستاي قديم من كه در هيات ظرف چيني يا اشياي تزئيني در اومده بودن چقدر كارتن و يونوليت به دور خودشون پيچيده بودن و من و امثال من همينظور لخت و عور بوديم.
با يك كاميون به خيابان بني هاشم و درون يك مغازه منتقل شديم. تا مدتي من باز احساس خوشبختي ميكردم كه در پشت يك ويترين خوش آب و رنگ و در زير يك نور زرد رنگ خوشگل مشغول ديد زدن دختراي خوشگل بني هاشم و پاسداران بودم كه هميشه از جلوي من عبور ميكردن. اما….
در يك روز نحس دوران خوشي منهم به سر اومد. من و يه دسته انبوه از دوستان هم شكلم توسط يك حاجي بساز بفروش خريداري شديم اونم نه به پول نقد بلكه با چك مدت دار.
به سر ساختماني نيمه كاره برده شديم و من در طبقه سوم اين ساختمان در يك جاي تنگ و تاريك بر روي يك منطقه مشكوك نصب شدم. بعد از چند روز اولين ضربه روحي بر من وارد شد. افغاني عزيزي كه زحمت چسباندن منو كشيده بود اولين كسي بود كه به من اهانت كرد. با چشمان خود ديدم كه اين عزيز بر بالاي سرم ايستاد و همونجور ايستاده بر من شاشيد. هر چه قدر تراوشات شورگونه اين عزيز بر سر و روي من جاري شد به همان اندازه غرور و پيشينه افتخارآميز من لكه دار شد. اونم چه لكه هايي…. لكه هايي زرد رنگ و كريه.
بعد از اون روز كذايي مراجعات متعدد كارگران شريف كانستراكشن بود كه به نوبت بر من وارد ميشدند و ناموسي ترين و مخفيانه ترين عضوهاي خود را با بيشرمي تمام بر من هويدا ميكردن و قضاي حاجت ميكردن. البته محصولاتي كه اين دوستان بر من جاري ميساختن طيف وسيعي از جامدات و سيالات را شامل ميشد كه رنگهاي زرد و قهوه اي و سياه را چونان قوس قزح در مقابل ديدگان كور شده من به تصوير ميكشيدن. البته بدترين نوع اين محصولات آن محصولي بود كه حالتي مابين جامد و سيال داشت كه گويا به اين حالت پلاسما يا امولوسيون گفته ميشود. اين نوع محصول معمولا زماني بر من وارد ميشد كه شب قبلش كارگران عزيز آش آلو يا غذاي فاسد ميل نموده بودن و چقدر از اين پلاسما متنفر بودم كه بر خلاف محصولات ديگر شعاع آلودگي بيشتري داشت و خلاصه كاملن از سر تا پاي منو پوشش ميداد.
بعد از دوران سازندگي!!!! صاحب خانه محترم در اين آپارتمان ساكن شد و همچنان بساط لكه دار كردن اينجانب ادامه داشت. اما بزاريد اعتراف كنم كه كمي شانس خدمتي در اينجا به من روي خوش نشون داد و اين اونجايي بود كه در اين خانه دو دختر زيباروي خوش اندام در حدود 18 تا 20 ساله نيز زندگي ميكردن. از خدا پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه كه لحظه شماري ميكردم كه موقع قضاي حاجت اين دو پري فرا برسه. حاضر بودم هر راند قضاي حاجت اين عزيزان 24 ساعت طول بكشه ولي من به كار شنيع ديد زني خودم مشغول باشم. حاضر بودم آش آلو كه سهله قرصهاي مسهل بخورن و بر من وارد بشن.
اما اين دوران خوشي هم مثل هر دوران ديگه بعد از مدتي برام كهنه شد. حس تنوع طلبي منو داشت ديوونه ميكرد. ديدن مكرر هر چيزي بالاخره خسته ات ميكنه. تا كي بايد من به ديد زدن همين دو تا Case محكوم باشم؟ دلم اجناس تازه ميخواست. يك حال و هواي تازه ……
در اين شور و حال بودم كه ديدن صحنه هاي مشمئز كننده اي منو به صرافت خودكشي انداخت. روزي كه نازي (يكي از همون دو تا پري) با يك لندهور بر من وارد شده بودند. من به ديدن دو نفر همزمان اصلن عادت نداشتم. واسه همين هاج و واج بودم كه نكنه اينا ميخوان دو نفري بر من محصولات خالي كنن؟ از ترس داشتم سكته ميكردم. اما ديدم اونچه را كه نبايد ببينم. اون لندهور با نازي من كارهايي كرد كه از شدت خشم ميخواستم تموم محتويات خودم رو بر روي اون لندهور بالا بيارم. اما توده هاي ملات كه به دست و پام زده بدون مانع ميشد. بعد از ديدن اين صحنه هاي رقت انگيز بود كه به نوشتن اين رنجنامه اقدام كردم.
من از خداي خودم شكايت دارم. چون سرنوشتي اينچنين كثيف رو براي من رقم زد. از همه شما آدمها هم تا حدودي دلگيرم چون براي رفع گيرِ دلِ خودتون حيثيت منو تا ابد لكه دار كردين. شنوايي گوشاي من از شدت اصواتي كه در حين رفع گير از خودتون در كردين كم شده. اكثر شما كه در محيط بيرون يك موشي بيش نبودين وقتي بالاي سر من مينشتين انگار ميشدين رستم دستان. لاكردارها با چنان دسي بلي از خودتون صوت خارح ميكردين كه هواپيماهاي دشمن بعثي در هنگام شكستن ديوار صوتي اين صدا رو نداشتن.
خلاصه از همه چيز شكارم. اما خوشحالم كه در اين دوران كمبود اشتغال در جامعه كه حتي امثال شما با مدارك دكترا و فوق ليسانس بيكار هستين من براي خودم شغلي دارم. باز هم خدا رو شكر….
در خاتمه آرزو ميكنم هميشه سلامت باشين. مواظب خودتون باشين و سعي كنين آش آلو كمتر بخورين.
با تقديم احترامات فائقه:
هيز ترين و چشم چرون ترين موجود روي زمين:
سنگ توالت پارس سرام
پيونشتها:
اول: پوزش از استعمال برخي الفاظ
دوم: زهر اين پست را اگر دريافتيد براي حل مشكل اشتغال در اين ديار آريايي دعا كنيد.






