من هرچي ميخوام از اقتصاد فاصله بگيرم نميشه. تخصص آكادميك در اقتصاد ندارم اما عاشقش هستم و خيلي وقتا دلم ميخواست اقتصاد ميخوندم. امروز بد نديدم اگر در مورد سياستهاي اقتصادي بيضوي گذشته خاطره اي براتون بگم شايد از درجه افسردگي “آب و سراب” اندكي كم بشه.
شايد بعضيها سالهاي دهه 60 رو يادشون نياد. اقتصاد ما در اون دوران بر اثر جنگ به شدت درب و داغون شده بود و با اتمام جنگ دولت وقت تصميم گرفت با تزريق ارز مستقيم به بازار و از طريق بانكها يك كم قيمت ارز رو دستكاري كنه تا به اصطلاح نرخ برابري ريال و دلار كمي بره بالا شايد تورم كم بشه.
اون موقعها از طريق بانكها ارز به مردم فروخته ميشد تا مثلا برن باهاش واردات بكنن و … اما همين توزيع ارز با نرخ بانك مركزي (كه با نرخ بازار استانبول خيلي فرق داشت) باعث شد كه خيلي از آدمهاي كاسبكار كه البته صنعتگر يا تاجر هم نبودن برن از بانك ارز بخرن و در بازار استانبول بفروشن.
يكي از همين آدمها همين اواخر براي حاجي خاطره اي گفت كه خيلي باحال بود. ميگفت:
بانك سپه گوشه ميدون فردوسي يكي از بانكهايي بود كه ارز ميفروخت. من و چند تا از بچه هاي خيابان هاشمي از شب دم بانك ميخوابيديم تا صبح ارز بخريم و بريم چهار راه استانبول بفروشيم. از اين معامله به راحتي روزي 50 تا 60 هزار تومان سود ميكرديم كه در اون روزگار واقعا رقم بالايي بود.
يك روز صبح نزديكاي ساعت 6 كه ما دم در بانك خوابيده بوديم يك سري موتورسوار گردن كلفت از بچه هاي جواديه اونجا اومدن و با گردن كلفتي گفتن: خار مادر هر كي كه بخواد غير از ما امروز از اين بانك ارز بخره ميگ…ييم و ما را به زور از صف بيرون انداختن و خودشون توي صف وايستادن.
ما هم با قيافه اي آويزون از اونجا دور شديم و در حاليكه توي دلمون ترتيب تموم اجناس مونث اونا رو داشتيم ميداديم توي فكر بوديم كه امروز چيكار كنيم. يكي از بچه هاي هاشمي كه همراه ما بود گفت بياين يه فكري دارم كه خار مادر اين عوضيا رو سرويس ميكنه.
سوار موتورهامون شديم و رفتيم محل. اون رفيقمون به ماها يك مشما (ميدون اصلش مشمع هست) از اون مشكيا داد و گفت برين توي اينا برينين بيارين. ما رفتيم داخل مستراح خونمون و تا جايي كه جا داشت به خودمون فشار آورديم و اين نايلونها را پر از مدفوع داغ نموديم.
اون رفيقمون كه مهمات را آماده حمله ميديد گفت بريم سراغشون.
آقا به ميدون فردوسي رسيديم. در حاليكه موتور دور ميدون داشت دور ميزد هر كدوم ما اين نايلونها رو سه چهار دور تو هوا چرخونديم و پرت كرديم طرف اون اراذل و اوباش كه توي صف وايستاده بودن.
صحنه ديدني پيش اومد. نايلونها به در و ديوار خورد و موجي از محصولات به رنگهاي مختلف بر روي اين عزيزان پاشيدن گرفت. تموم سر و روي اونا كثافت كامل شد. در حاليكه از محل دور ميشديم شنيديم كه اونا در حاليكه سر و هيكلشون تماما غرق كثافت بود تموم خاندان ما رو به صورت سرپايي گا….دن و ما از محل دور شديم. نيم ساعت بعد به محل مراجعه كرديم و از دور اونا رو پاييديم. ديديم بانك باز شده و اين اساتيد در همون وضعيت توي صف دارن به طرف بانك هجوم ميارن و رئيس بانك هم بين در ايستاده و در حاليكه دماغش رو با يه دست گرفته بود با دست ديگه داشت از ورود اين ها به بانك جلوگيري ميكرد و پاسبوناي بانك هم كمكش ميكردن.
با شنيدن اين خاطره در حاليكه شديدا خنده ام گرفته بود ته دلم گفتم واقعا اين حركت بانك مركزي در اون موقع عينا نقش همون محصولات دوستم رو داشت كه به هيكل اقتصاد كشور داشتن ميزدن
پيونشتها:
1- تيم ملي از خطر تحريم گريخت. ولي كي اين بازي از نو آغاز شود خدا ميداند.
2- يك دوست كه در «سير و سلوك» يد طولايي دارد بنا به دلايلي آدرس خود را عوض كرده و در اينجا مينويسد. بهش سر بزنيد گناه داره.
3- اين پست ظرف 10 دقيقه زده شد. اگه اشكال داشت حقير رو ببخشيد.


