Archive for نوامبر, 2006

ارز آزاد

نوامبر 27, 2006

من هرچي ميخوام از اقتصاد فاصله بگيرم نميشه. تخصص آكادميك در اقتصاد ندارم اما عاشقش هستم و خيلي وقتا دلم ميخواست اقتصاد ميخوندم. امروز بد نديدم اگر در مورد سياستهاي اقتصادي بيضوي گذشته خاطره اي براتون بگم شايد از درجه افسردگي “آب و سراب” اندكي كم بشه.

شايد بعضيها سالهاي دهه 60 رو يادشون نياد. اقتصاد ما در اون دوران بر اثر جنگ به شدت درب و داغون شده بود و با اتمام جنگ دولت وقت تصميم گرفت با تزريق ارز مستقيم به بازار و از طريق بانكها يك كم قيمت ارز رو دستكاري كنه تا به اصطلاح نرخ برابري ريال و دلار كمي بره بالا شايد تورم كم بشه.

اون موقعها از طريق بانكها ارز به مردم فروخته ميشد تا مثلا برن باهاش واردات بكنن و … اما همين توزيع ارز با نرخ بانك مركزي (كه با نرخ بازار استانبول خيلي فرق داشت) باعث شد كه خيلي از آدمهاي كاسبكار كه البته صنعتگر يا تاجر هم نبودن برن از بانك ارز بخرن و در بازار استانبول بفروشن.

يكي از همين آدمها همين اواخر براي حاجي خاطره اي گفت كه خيلي باحال بود. ميگفت:

بانك سپه گوشه ميدون فردوسي يكي از بانكهايي بود كه ارز ميفروخت. من و چند تا از بچه هاي خيابان هاشمي از شب دم بانك ميخوابيديم تا صبح ارز بخريم و بريم چهار راه استانبول بفروشيم. از اين معامله به راحتي روزي 50 تا 60 هزار تومان سود ميكرديم كه در اون روزگار واقعا رقم بالايي بود.

يك روز صبح نزديكاي ساعت 6 كه ما دم در بانك خوابيده بوديم يك سري موتورسوار گردن كلفت از بچه هاي جواديه اونجا اومدن و با گردن كلفتي گفتن: خار مادر هر كي كه بخواد غير از ما امروز از اين بانك ارز بخره ميگ…ييم و ما را به زور از صف بيرون انداختن و خودشون توي صف وايستادن.

ما هم با قيافه اي آويزون از اونجا دور شديم و در حاليكه توي دلمون ترتيب تموم اجناس مونث اونا رو داشتيم ميداديم توي فكر بوديم كه امروز چيكار كنيم. يكي از بچه هاي هاشمي كه همراه ما بود گفت بياين يه فكري دارم كه خار مادر اين عوضيا رو سرويس ميكنه.

سوار موتورهامون شديم و رفتيم محل. اون رفيقمون به ماها يك مشما (ميدون اصلش مشمع هست) از اون مشكيا داد و گفت برين توي اينا برينين بيارين. ما رفتيم داخل مستراح خونمون و تا جايي كه جا داشت به خودمون فشار آورديم و اين نايلونها را پر از مدفوع داغ نموديم.

اون رفيقمون كه مهمات را آماده حمله ميديد گفت بريم سراغشون.

آقا به ميدون فردوسي رسيديم. در حاليكه موتور دور ميدون داشت دور ميزد هر كدوم ما اين نايلونها رو سه چهار دور تو هوا چرخونديم و پرت كرديم طرف اون اراذل و اوباش كه توي صف وايستاده بودن.

صحنه ديدني پيش اومد. نايلونها به در و ديوار خورد و موجي از محصولات به رنگهاي مختلف بر روي اين عزيزان پاشيدن گرفت. تموم سر و روي اونا كثافت كامل شد. در حاليكه از محل دور ميشديم شنيديم كه اونا در حاليكه سر و هيكلشون تماما غرق كثافت بود تموم خاندان ما رو به صورت سرپايي گا….دن و ما از محل دور شديم. نيم ساعت بعد به محل مراجعه كرديم و از دور اونا رو پاييديم. ديديم بانك باز شده و اين اساتيد در همون وضعيت توي صف دارن به طرف بانك هجوم ميارن و رئيس بانك هم بين در ايستاده و در حاليكه دماغش رو با يه دست گرفته بود با دست ديگه داشت از ورود اين ها به بانك جلوگيري ميكرد و پاسبوناي بانك هم كمكش ميكردن.

با شنيدن اين خاطره در حاليكه شديدا خنده ام گرفته بود ته دلم گفتم واقعا اين حركت بانك مركزي در اون موقع عينا نقش همون محصولات دوستم رو داشت كه به هيكل اقتصاد كشور داشتن ميزدن

پيونشتها:

1- تيم ملي از خطر تحريم گريخت. ولي كي اين بازي از نو آغاز شود خدا ميداند.

2- يك دوست كه در «سير و سلوك» يد طولايي دارد بنا به دلايلي آدرس خود را عوض كرده و در اينجا مينويسد. بهش سر بزنيد گناه داره.

3- اين پست ظرف 10 دقيقه زده شد. اگه اشكال داشت حقير رو ببخشيد.

شوتبال

نوامبر 25, 2006

1) مشتري دائمي برنامه 90 هستم. روز دوشنبه كلي قهوه و قرص ضد خواب مصرف كردم تا برنامه را ببينم. بعد از اينكه صحبتهاي دنيزلي را ديدم خوايم برد و ساعت 3 نيمه شب از خواب برخاستم. تلويزيون را خاموش كردم و خوابيدم ولي قبل از خواب كلي افسوس خوردم كه چرا اين برنامه را از دست دادم.

2) روز جمعه به قصد ديدن فوتبال برتر، شبكه 3 را تيون كردم. به ناگاه آرم برنامه نود ظاهر شد. خوشحال و سرمست به ديدن تكرار آن برنامه از دست رفته نشستم. داريوش خان مصطفوي مهمان برنامه نود بود. بحث او و عادل فردوسي پور بسيار ديدني بود و چه زيبا اين عادل فردوسي پور حق مطلب را در نحوه مديريت او ادا كرد و به صورت شفاف عملكرد فدراسيون موقت را زير سوال برد.

3) داريوش خان اعتقاد دارد تيم ملي در صدر همه مسائل قرار دارد و اگر ليگ نابود هم بشود زياد خيالي نيست. مهم تيم ملي است.

4) روز سه شنبه يا چهارشنبه به طور ناخودآگاه و اتفاقي خبر ورزشي ساعت 19:45 را ديدم. در حاليكه اصلن حواسم جاي ديگر بود و از نيمه هاي خبر به آن پيوسته بودم به گوشم خورد كه فيفا براي ايران تصميم گيري كرده است. چون كامل نشنيدم جدي نگرفتم و پي اش را هم نگرفتم.

5) روز جمعه فهميدم كه فيفا تيم هاي ملي فوتبال ما را محروم كرد و ما را از سيستم خود خارج نمود. بهانه اين موضوع دخالت حاكميت در ورزش است.

6) داريوش مصطفوي را از قبلها ميشناختم. دقيقا زماني كه او دبير فدراسيون تيمسار نوآموز بود من در روزنامه پهلوان مطلب مينوشتم. هر وقت به بريده نوشته هاي آنروزهايم نگاه ميكنم به خودم ميبالم. درست گفته بودم: ….. داريوش خان اهل مصالحه و كدخدا منشي است …….

7) دقيقا بعد از برگشت تيم ملي از جام جهاني، محمد دادكان به طرز عجيبي توسط علي آبادي كنار گذاشته شد. در اساسنامه فدراسيون فوتبال عزل يا نصب عاليترين مقام اجرايي فوتبال – يعني رئيس فدراسيون فوتبال - بر عهده مجمع است. علي آْبادي به علت عدم اگاهي از سيستم فدراسيون فوتبال در يك اقدام انقلابي محمد دادكان را به خانه فرستاد.

8) كليه اعضاي فدراسيون قبلي كه زيركتر و مسلطتر از علي آبادي و بقيه بودند به صورت دسته جمعي استعفا داده و از همكاري با فدراسيون موقت استنكاف كردند. تنها محمد دادكان بود كه در صحنه باقي ماند كه البته به خواست خودش باقي ماند و استعفا نداد. زيرا اساسنامه را حداقل يكبار خوانده بود.

9) داريوش خان غافل از ابعاد مساله به فكر صعود تيم ملي از گروه خود بود. هيچ مربي وطني حاضر نشد با اين فدراسيون موقت همكاري كند. گويا مربيان داخلي هم اساسنامه را حداقل يكبار خوانده بودند.

10) يك نفر در اين ميان از هول حليم به داخل ديگ افتاد. ژنرال آبي پوشان به ناگاه هماي سعادت را بر دوش خود احساس كرد و چون اندكي امر به او مشتبه شده بود خود را همپاي فرگوسن و ليپي ديد و قبول مسئوليت كرد. ژنرال براي نشان دادن آتوريته خود در اقدامي انقلابي دايي را خانه نشين كرد و چند نفر ديگر از دار و دسته برانكو را نيز به خانه فرستاد. غافل از قدرت دايي….

11) ژنرال در همان مصاف اول وضع حمل نمود. تيم به بن بست خورد و مجددا همان نصرتي كه پاي چپ و راستش را نميشناخت به تيم ملي برگشت و به ناگاه همان سيستم نخ نما و عقب افتاده برانكو (كه ژنرال كلي به آن معترض بود) تاكتيك تيم ملي شد.

12) ژنرال با دعاي مردم و سلام و صلوات به دور بعد صعود كرد و داريوش خان همانند دون كيشوتي شد كه اين كشتي بي ناخدا را به سرانجام مقصود رسانده بود. اما داستان در پشت پرده جريان داشت و لابي ها همچنان در رايزني بودند. داريوش خان هنوز خواب بود.

13) افراد بيدار و بيغرض به داريوش خان يادآور شدند كه خطر تحريم در كمين تيم ملي است. اما دون كيشوت در روياهاي خود با ولاپان پالوده ميخورد و اظهار ميداشت: AFC در كف ماست و غلط ميكنند كه ما را محروم كنند.

* * * *

اعتقاد دارم داريوش خان يك فرد فوتبالي است اما هرگز يك مدير نيست. امروز همچنانكه فوتبال يك ورزش است اما نبايد كتمان كرد كه فوتبال صحنه اثبات هويتهاست. امروز تيم ملي يك كشور نماد ملي و ميهني هر كشور است. بنابراين هر برنامه ريزي براي فوتبال بايد با استراتژيهاي كلان كشور در بعد سياسي در تعامل باشد.

در جايي كه بالاي 90% از بودجه دستگاه ورزش را دولت به طور مستقيم يا غير مستقيم ميپردازد، آيا دخالت حاكميت در اين ورزش امري تعجب آور است؟ تا زماني كه اقتصاد ورزشي به راه نيفتد و باشگاهداري ما از اين حالت دولتي خارج نگردد اوضاع به همين منوال خواهد بود و اين دخالتها وجود خواهد داشت.

وقتي كليد حل خيلي مسائل را در داشتن يك اقتصاد سالم ميدانم و آن را فرياد ميزنم باور كنيد كه بي علت نيست. در دنياي امروز اين كاپيتاليسم و اقتصاد پويا است كه حرف اول را ميزند. ورزش نيز بايد اقتصادي باشد يعني پول آور و سود آفرين بايد باشد تا از گزند دخالتهاي سياسي در امان بماند.

جهان سياست براي ايران برنامه ريزي كرده است و اين تحريم ورزشي بايد آغازي بر ساير محدوديتها قلمداد گردد. بعد از وزنه برداري نوبت فوتبال شد. كُشتي ايران نيز بايد منتظر باشد تا با دست آويز ديگري از صحنه بين المللي خارج شود. به اين ترتيب ديگر روي هيچ سكوي آسيايي و جهاني پرچم ايران به اهتزاز درنخواهد آمد.

به نظر شما اينگونه ناك داون كردن آسانتر از ساختن شهاب 3 و انرژي هسته اي نيست؟

….. چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد…..

چادر مشكي

نوامبر 20, 2006

وزير بازرگاني در مصاحبه اي از عزم دولت براي حمايت از توليد كنندگان پارچه چادر مشكي در داخل كشور خبر داد. در اين طرح قرار است مابه التفاوت قيمت پارچه هاي خارجي و پارچه داخلي در قالب مساعدت و حمايت از توليد كنندگان داخلي به آنها پرداخت شود تا اين صنعت در داخل كشور رونق گيرد و از واردات پارچه خارجي جلوگيري شود.

****

خوب يادم هست در عهد جواني كه در محضر اساتيد معزز دانشگاه كسب فيض مي نموديم در باب مديريت پروژه بحثهاي فراواني انجام ميشد. بعدها كه اندكي مصدر امور را در دست گرفتيم و دستان مباركمان اين بار نه از دور بلكه دقيقا درون آتش قرار گرفت به ما ياد ميدادند كه مديريت در يك كلمه POSD CORB خلاصه ميشود. يعني در حقيقت براي مديريت درست و حسابي (و نه مديريتهاي نوك بيني) بايستي 7 ركن به شرح زير رعايت شود:

P: Planning……………………………………………………………………………….برنامه ريزي

O: Organizing ………………………………………………………………….سازماندهي……….

S: Staffing ……………………………………………………….كارگزيني………………………….

D: Directing …………………………………………….رهبري……………………………………….

Co: Coordinating ……………………………………….هماهنگي…………………………………

R: Reporting ……………………………………………….گزارش دهي…………………………..

B: Budgeting……………………………………………….بودجه بندي…………………………….

كه اگر سر كلمات مزبور را به هم وصل كني همان واژه POSD CORB به دست مي آيد. شك نبايد داشت كه هر مديريتي كه فاقد يكي از عناصر فوق باشد اصولا با علم مديريت نوين همگامي ندارد و كُميتش لَنگ خواهد بود. حالا حكايت اين طرح چادر نيز اينچنين است.

نگاهي بر نحوه پوشش رايج در جامعه فعلي ما نشان ميدهد كه براي خانمهاي محترم كه حالا به هر دليل مجبور به رعايت حجاب هستند پذيرفته شده ترين نوع پوشش براي بيرون از منزل عبارتست از مانتو و شلوار.

بنابراين ميزان اقبال عمومي به پوشش چادر نه تنها قابل توجه نيست بلكه به طور روزافزون در حال كاهش مي باشد. يك تفكر سالم اقتصادي و بري از هياهو كه به دنبال شعار نباشد، قاعدتا از صرف بودجه كشور براي توليد پوششي كه مصرف داخلي اش بسيار پايين مي باشد حمايت نخواهد كرد. امروزه هر بنگاه اقتصادي كوچك و به قول معروف «زير پله اي» هم ميداند كه بايد براي سودآوري به تقاضاي بازار توجه كند. مسلما يك فروشنده اجناس كامپيوتر در حال حاضر به دنبال وارد كردن مادر برد 386 نخواهد رفت چرا كه كشش بازار ديگر به آنسو نيست.

اما خدمتگزاران عزيز چگونه اين طرح را كارشناسي كرده اند واقعا جاي سوال دارد. گيرم كشور از نظر ذخيره ارزي آنقدر غني باشد (كه نيست) كه بخواهد از توليد كننده داخلي با دادن تسهيلات ويژه حمايت كند. آيا هيچ نيازمندي ديگري در اقتصاد فشل ما وجود ندارد كه نسبت به توليد چادر مهمتر و مورد توجه تر باشد؟ آيا در حيطه وزارت بازرگاني هيچ توليد كننده ديگري غير از صنف توليد چادر وجود ندارد كه لياقت جذب تسهيلات را داشته باشد؟ واقعا جايگاه برنامه ريزي و بودجه بندي كه دو ركن از اركان هفتگانه فوق الذكر ميباشد در طرحهاي رايج اين روزهاي دولتمردان ما چونان حلقه مفقوده يك زنجير مي ماند.

گيرم اين طرح قسمتي از بودجه كشور را كه به سختي به دست آمده است بلعيد و اين طرح با موفقيت اجرا شد و انبارهاي بازار پارچه در خيابان زرتشت و بازار تهران مملو از پارچه هاي مشكي شد. در اينصورت عدم استقبال خريداران و به نوعي بنجل شدن اين اجناس در بازار را چگونه حل خواهيم كرد؟ فكر برگشت سرمايه را كرده ايم؟

اين بيضوي اجوف از درك منطق اجرايي اين طرح عاجز است. چنانچه يك بيضوي غير اجوف قادر به حل اين معما مي باشد لطفا به اين حقير نيز بگويد.

دوغ

نوامبر 18, 2006

روزگار استحاله را خوب يادم هست. اوج تموز بود و گرما بيداد ميكرد. لبهاي تشنه به دنبال يك مايع مبرد ميگشت كه بتواند با نوشيدن آن كمي از التهاب خود بكاهد. دست ِ كيمياگري كه آن سرنوشت را برايم زد يك گرمازده بيتاب بود. عرق از سرتاپايش ريزش ميكرد. سراسيمه به دنبال سرپناهي براي استراحت ميگشت. من چون همسفري همراه با او در داخل مشكش آرميده بودم و تقريبا يك دو روزي ميشد كه از پستان مبارك يك گاو در قالب شير بيرون جهيده بودم. از اينكه چگونه مرا به ماست تبديل كرده بودند درميگذرم. باري من يك ماست بودم.

در آن آتشفشان تموز، آن مرد اختراعي بس شگرف نمود. از امتزاج من با آب، معجوني جديد اختراع كرد و با اضافه كردن يخ برودتي دلنشين ايجاد كرد و جرعه اي از من بالا كشيد و لذت برد. بعد از آن بود كه پروسه شوم نامگذاري را آغاز نمود و نامي بر من نهاد كه تا ابد برايم ايجاد سوال و ابهام نمود: دوغ

حال كه فرصت بيان شكواييه پيدا كرده ام ميخواهم بپرسم كسي ميداند چرا نام مرا دوغ نهادند؟ واقعا در لحظه نامگذاري چرا چيز ديگري به ذهن آن مرد نرسيد؟ لطفا به من كمك كنيد و در اين مساله مداقه كنيد كه بعضي اسامي چرا و به چه علت به طور يكدفعه اي انتخاب شدند؟


* * *

در ذهن فرتوت حاجي در يك لحظه جرقه اي زده شد كه به اين پست انجاميد. موقع صرف ناهار بود كه ديدن بطري دوغ موجبات خلق اين سوژه را فراهم ساخت. تا به حال به اين موضوع فكر كرده بوديد كه مثلا بعد از اختراع دوغ چرا نام دوغ براي آن نهاده شد و مثلا به آن آبماست گفته نشد؟ چه تفكري پشت اين انتخاب نهفته بود؟ جرقه اين انتخاب چگونه زده شد؟

اسامي جامد و غير مشتق هميشه براي من موجبات سوال بوده اند. سوال از بابت نحوه اختراع اين واژگان مطرح ميشد و البته هيچگاه پاسخي درخور برايش يافت نميشد. به برخي از اين اسامي دقت كنيد:

آب، زمين، دوغ، كشك، ماست، جارو، جيش و …

به مساله چگونگي اختراع اين واژگان هم اندكي بيانديشيد شايد رستگار شويد!!!

اندرز بزرگان براي داشتن زندگي بهتر:


روز تولدت يك درخت بكار. [12]

تندیس

نوامبر 14, 2006

یکی میگه:

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را نداره، تندیسی زیبا نمی شه. پس از زخم تیشه خسته نشو.

و من می گم:

کاشکی این ضربه ها را کسی بزنه که ماهر این فن باشه.

باز می گه:

فقط یکبار فرصت داری تا از وجودت تندیس بسازی.

و من می گم:

اگر با ضربه اول شکست و پودر شد چی؟

باز می گه:

هر زخم یک یادگاریه.

و من می گم:

بزن ولی آروم بزن.

استحمار

نوامبر 8, 2006

فکر کنم حدود یکی دو سال پیش بود که برای اولین بار در مجله خانواده سبز وصف قدرت ماورالطبیعه اش را خواندم. بعد از این ظهور بودار، سیل اخبار و تفاسیر گوناگون از این پدیده بود که بر روی مجلات سرازیر میشد. کمی بعد تر او به یک سوژه تیتر یک تبدیل شد. سوژه ای که البته به خوبی طریق پول خرج کردن و اجیر کردن قلم را بلد بود. برق سبز اسکناس و تراول چک آنچنان اصحاب مطبوعات را شیفته ساخته بود که بدون هیچ گونه تحقیق از او یک سوپرمن ساختند و صفحه های تمام رنگی پشت سر هم به رپرتاژ آگهی آقای دکتر (؟) علی اکبری اختصاص یافت.

کار بدین جا پایان نیافت. دکتر دیپلمه ما سودای جهانی شدن در سر داشت و بدین ترتیب بر روی امواج Hot bird سوار شد. هیچوقت روزی را فراموش نمیکنم که بر روی صفحه تلویزیون ITN ظاهر شد و آن حمید شب خیز او را به طرز تهوع آوری همچون مسیحای روحبخش معرفی نمود.

همان موقع بوهایی از جنس کلاه؛ مشام ِ بدبین ِ این حاجی واشنگتنی را نوازش داد. این حس عجیب زمانی به یک یقین تبدیل شد که این مسیحای ایرانی در کمال بیشرمی مدعی شد که میتواند از پشت تلویزیون و از طریق امواج ماهواره ای انرژی ارسال نماید. این دکتر! گستاخ که خیل جمعیت ایرانی را احمق پنداشته بود با بیشرمی تمام از ببیندگان عزیز درخواست نمود که دستهای خود را در مقابل صفحه تلویزیون بگیرند و چشمهای خود را ببندند. سپس به صوت داودی وی گوش کنند و کیلو کیلو انرژی – آنهم از نوع درمان کننده – اکتساب نمایند.

این دکتر! عظیم الشان بعدها با ادعای شفا بخشی به بیماران صعب العلاج معجزه ای دیگر رو نمود و در این بین هم میهنان بیچاره ما مرید این دکتر! شدند. سیل بیشمار مریضان سرطانی و ناتوان بود که از آفیس اینجناب وقت میگرفتند و پولهای بیزبان خود را در جیب این حضرت واریز میکردند. در همین گیرودار شبکه های مزخرف آنسوی آبها که زمینه را برای کسب درآمد مساعد میدیدند برای به روی Air بردن این آقا سر و دست میشکستند. حمید شب خیز که ماهیگیرترین مدیر در بین صاحبان تلویزیون 24 ساعته می باشد پس از اینکه از طریق آقای علی اکبری چندین ماه Air Time خود را پرداخت شده دید این جناب را رها کرد اما دوست دیرینش که حالا رقیب او هم بود از هول حلیم به درون دیگ افتاد و آقای دکتر رفیق گرمابه مهران عبدشاه در تلویزیون IPN گردید. از تعداد نوشابه پپسی هایی که این آقا مهران برای این آقای کلاش باز میکرد واقعا آماری در دست نیست فقط همینقدر میدانم که ساعتها وقت این به اصطلاح تلویزیون صرف به به و چه چه از آقای علی اکبری شد و این دکتر نازنین را به عرش اعلا رساند. در این بین آقای دکتر نیز با رشادت تمام و به صورت بین المللی به پروژه انرژی درمانی در کل دنیا مشغول بودند و خدا میداند چه میزان دلار و ریال از این تجارت سیاه کسب نمودند.

* * * *

به ماهیت و نیت این دکتر کاری ندارم. قصد من بیان واقعیت تلخ دیگری بود که در جامعه فعلی ما وجود دارد. حقیقتی به نام سوء استفاده از کم دانش بودن ما و بعضا خرافه پرستی ما ایرانیها.

در ایام سوگواری امام علی فرصتی دست داد تا سریال امام علی را بار دیگر از طریق شبکه PEN مشاهده کنم. هر بار که در این سریال میزان تیزهوشی و درک دقیق عمر عاص را میبینم، به او درود و تحسین میفرستم. بی تردید برای معاویه که در گرداب صفین گرفتار بود هیچ دستاویزی موثرتر و کم هزینه تر از خریت خیل خرافه پرستان و جاهلان احمقی چون اباقطام و اشعث کندی موجود نبود.

اینک با گذشت قرنها از آن دوران باید اعتراف کنیم هنوز هم به علت دانش کم و نداشتن مطالعه کافی برخی از ما همانند اباقطام می مانیم که تا قرآن را بالای نیزه می بینیم تنمان میلرزد و فریاد “لا حکم الا للله” سر میدهیم.

آقای علی اکبری با سوءاستفاده از دانش محدود ما ایرانیان که هنوز به معجزه و شفا دل می بندیم بر گرده ما سوار شد. در جایی که علم پزشکی از غلبه بر برخی دردها عاجز است؛ انرژی مغناطیسی ساطع شده از دستهای این جناب دکتر چگونه میتواند شفا بخش باشد؟ کدام عقل سلیم باور میکند اشعه های درمانی این استاد که در لس آنجلس و استودیو حمید خان شبخیز از دستهایش بیرون میزد پس از ارسال به فلوریدا و بعد از آن به روی ماهواره هاتبرد و بعد از آن ارسال به سیستمهای ماهواره ای گلوب کست در فرانسه و بازتاب مجدد آن با فرکانسی در حدود چند گیگاهرتز به روی زمین و بعد از آن انکسار این امواج بر روی LNB پشت بام ؛ همچنان آن همه شفا بخش باشد و با اینکه این مسیر طولانی از زمین به فضا و بر عکس را پیموده و به ما رسیده است هنوز نیروبخش و داغ داغ مانده باشد؟ به خدا اینچنین احمق فرض کردن مردم در دنیا بیسابقه است.

آقای دکتر برای اثبات اینکه واقعا دکتر است باز مجبور شد دست در جیب مبارک بنماید و به چندین دانشگاه در دنیا پروفرمای خرید مدرک دکترا عرضه نماید. طولی نکشید که مدرک دکترای افتخاری اقتصاد برای این عزیز همچون مائده آسمانی از درگاه باریتعالی ارسال شد و درون قابهای خاتم جای گرفت. اما….

عاقبت چاه کن به درون چاه افتاد. یک وکیل شیر پاک خورده از دیار فردوسی بیرون آمد و دعاوی محکمه پسندی علیه این جناب صادر نمود. کار بالا گرفت و موج شکایت از داخل و خارج سرازیر شد. آنهایی که در CD های تبلیغاتی اینجناب مورد بهره برداری کالایی قرار گرفته بودند نیز به شکایت برخاستند. به ناگاه از آنسوی آبها فریاد رفیق گرمابه – جناب مهران خان IPN – نیز به آسمان رفت و طلب چند هزار دلاری نمودند. اوضاع به طرز عجیبی قمر در عقرب شد. در تلویزیون مزبور کم مانده بود حاج مهران فحشهای کافدار به خار مادر دکتر حواله و احاله نماید و از این سو خواهر آقای دکتر دیپلمه نیز در مقام دفاع برآمد و بساط اسف انگیزی به راه افتاد….. تا اینکه امروز سیمای درون مرز در بخش اخبار هشت و نیم خود پرده از این داستان برداشت.

نیت بیان این بود که آدم واقعا متاسف میشود که هنوز هم در این جامعه افرادی وجود دارند که ناخواسته طعمه افراد سود جو میشوند. آنهم سودجویانی که با تکیه بر احساسات دینی مردم سعی بر پر کردن جیب دارند که این دسته واقعا حال به هم زن هستند.

شوكت و شهرت

نوامبر 4, 2006

1. رقابت و برتري طلبي طبيعت آميزاد است. تاريخ خلقت را هم اگر باز كني مي بيني كه قابيل پس از آنكه پشت لبش سبز شد و شاش مباركش كف نمود؛ از سر رقابت و برتري طلبي هابيل را به قتل رساند.

شك نبايد كرد كه براي موجود دوپايي مانند انسان رقابت از براي كسب شهرت است. او دوست دارد در همه چيز انگشت نما و شهير باشد. بنابراين گريزي از پذيرش اين واقعيت وجود ندارد كه بشر اصولا طالب شهرت است.

2. مشهور شدن بسيار آسان است. خصوصا در جامعه فعلي ما كه فرقي بين دوغ و دوشاب قائل نميشوند. كافيست اندكي پارتي در پيرامون خودت داشته باشي. در اينصورت حتي اگر خر پيشت علامه هم باشد، چنانچه ميلي به بالا كشيدنت داشته باشند تو را يك شبه مشهور خواهند ساخت.

3. مشهور شدن دردسر آفرين نيز هست. مشهور كه شوي شديدا زير ذره بين قرار خواهي گرفت. حالا اگر بداني كه ذره بين اجتماع بر خلاف ذره بين دنياي واقعي تا چه حد بيرحم است، مطمئنا از قرار گيري در زير اين ذره بين وحشت خواهي داشت. از اين حلواي تنتناني نيز تا نخوري نداني.

4. رضا شفيعي جم انسان مشهوري است. درون اين انسان مشهور درب و داغون است. رضا دچار افسردگي شديد شده است. اعتراف ميكند كه از شدت مشهور شدن هيچ پرده زندگي اش مانند ديگران نيست و اصلا شبه آدميزاد نيست. اعتراض دارد از اينكه نميتواند به همراه خانمش چند لحظه اي را راحت و به دور از چشم مردم در خيابان قدم بزند.

5. علي دايي انسان مشهوري است. نه در ايران بلكه در آسيا. او نيز شديدا از شهرتش گله مند است چرا كه خصوصي ترين زمينه هاي زندگي اش در شب عروسي در سطحي وسيع در جامعه منتشر شد.

6. سياسيون و دولتمردان نيز انسانهايي مشهورند. اما دريغ از درك لذت واقعي شركت در يك بزم يا عروسي.

7. اينجانب انسان مشهوري نيستم. حداقل در سطح انسانهاي فوق الذكر نيستم. يك گمنامم. در خيابان كه راه ميروم كسي مرا نگاه هم نميكند. براي همين ميتوانم دست همسرم را گرفته و در كمال آرامش در خلوتي پياده روي كنم. نگران هجوم طرفداران و وقتي كه بايد براي امضا دادن به آنها هدر دهم نيستم. در هر مراسمي به راحتي شركت ميكنم و هر لباسي بخواهم مي پوشم. خلاصه اينكه سايه اي را بالاي سر خودم احساس نميكنم و چقدر از اين حس گمنامي لذت ميبرم.

8. «دخترك» ِ بيچاره تازه انسان مشهوري شده بود. بدتر از همه او يك جنس مونث بود كه حساسيتهاي زيادي در جامعه برمي انگيزاند.

او نيز مانند هر دختر ديگر در سطح اين جامعه براي خودش يكسري «يواشكي»ها داشت. چيزي كه اصلا مايه تعجب يا بازخواست نيست.

طبق قانون بقا هر جنس مونثي را بالاخره يك جنس مذكر تكميل خواهد كرد و باز به استناد قوانين حقوقي، مالك هر چيزي اختيار دارد با مايملكش هر آنچه ميخواهد بكند. بدون ترديد دستگاه تناسلي اين دخترك مايملك او بوده و اختيارش را داشته است كه به هر كسي كه مطلوبش باشد ارائه كند. تا اينجاي داستان، «دخترك» مرتكب هيچ گناهي نبود. حتي اگر همخوابگي جرم باشد، جرم او و ديگر همنوعان و همسن و سالانش كه به وفور در اين جامعه مشغول التذاذ هستند يكي بوده است.

آنچيزي كه باعث انهدام و اضمحلال شخصيت و زندگاني «دخترك» شد فقط و فقط مشهور بودنش بود.

9. معضلات فرهنگي در جامعه ايراني تا حد نگران كننده اي بغرنج و شديد شده است. استفاده معكوس از هر تكنولوژي در ايران (مانند دوربين تلفن همراه) نشان دهنده پايين بودن ظرفيت ساكنين اين جزيره «واتينگا و ماتينگا»ست. در چنين جزيره اي، امنيت گوهري گمشده است. ديگر امنيت نداري كه مبادا صحنه التذاذت با همسرت نيز از زواياي پنجره ها شكار نشود. دائم بايد نگران باشي. حالا تصور كن در چنين شرايطي انسان «مشهوري» نيز باشي. در چنين شرايطي حتي نحوه دستشويي رفتنت نيز زير ذره بين است.

حالا به من بگو چقدر دوست داري مشهور باشي؟ چقدر دوست داري وقتي در خيابان راه ميروي دور و برت را شلوغ ببيني؟ بگو. راحت باش. ميخواهم بدانم اين شهرت را به چه قيمتي خريدار هستي؟

حاجي كه در سايه بودن را بسيار بيش از روي آنتن بودن مي پسندد. شما چطور؟