اوركا! اوركا!
يافتم! يافتم!
اين كلمات اولين چيزي كه به ذهن آدم متبادر ميكند ارشميدس است كه لخت و عور از حمام بيرون جهيد و فرياد ميزد كه قانون ارشميدس را كشف كرده است.
شايد خود ارشميدس هم فكر نميكرد قرنها بعد در يك سرزمين آريايي يك حاجي واشنگتني پيدا شود و حركت او را از باب كشف جديدي تكرار كند.
تاريخ براي اين حاجي در مسجد و مراسم ختمي که در آن برقرار بود اتفاق افتاد. مرحوم ِ مغفور از مشاهير دوران بود و انتظار حاجي اين بود كه جمعيت زيادي به اين مجلس خواهند آمد.
مسجد مزبور آنچنان با كلاس نبود. شايد براي اينكه آن مشهور ِ مغفور از طبقه متوسط به پايين بود و هميشه عادت داشت در بين مردم باشد. به همين منظور مراسم ختم او نيز در مسجدي معمولي و بدون صندلي برگزار ميشد.
بيرون از مسجد جاي سوزن انداختن نبود. خيابانهاي اطراف مملو از جمعيت بود كه در خيابان ايستاده بودند. با نااميدي تمام از باب يافتن يك جاي نشستن در مسجد به مسجد وارد شدم. شلوغی محوطه بیرونی مسجد نشان دهنده این بود که باید درون مسجد غوغايي بر پا باشد و جايي براي نشستن نباشد. اما هنگام وارد شدن به اين مسجد ميخكوب شدم. يك توده كوچك از جمعيت در نقطه اي از مسجد جمع شده بودند و چسبيده به همديگر نشسته بودند.
اين توده كوچك انگار درون يك فضاي محصور چپانده شده بودند. طوري به هم فشار آورده بودند كه بغل تو بغل هم نشسته بودند و مشغول گوش دادن به سخنراني يك حاج آقاي ديگر بودند. تعجب من از اين باب بود كه اين مردم چرا اينهمه جاي خالي را رها كرده و اينگونه به يكديگر ساندويچ شده اند. تصور كنيد كه يك گوشه مسجد افرادي فشرده فشرده نشسته باشند و بقيه صحن مسجد خالي باشد. درباره چرایی این موضوع پاسخی نیافتم و سر در جیب گردن فرو برده و كنج كوچكي را انتخاب كردم و دور از جمعيت در جايي كز كردم.
دو سه كلمه از حمد و سوره را هنوز نخوانده بودم كه بويي شبيه بوي لاش مرده سگ به مشامم خورد. اين بوي لاكردار آنچنان وحشتناك بود كه سر درد گرفتم. به ناگاه سرگيجه اي عجيب گرفتم و دنيا پيش چشمانم تيره و تار شد. سلولهاي بويايي من آكنده از بويي دهشتناك بود. PPMاین رایحه مرگبار آنقدر بالا بود كه حالت قسيان پيدا كردم . تكان كوچكي به خودم دادم و در شعاع 1 متري از جاي قبلي ام نشستم. اما بوي لامروت رهايم نميكرد. به خودم مشكوك شدم. خروجيهاي مبارك خود را چك كردم. اثري از نشتي موجود نبود. خدايا پس اين بوي عجيب از كجاس؟
پشت سر من يك پرده بود. پرده را اندكي كنار زدم. با بالا بردن اين پرده موجي از اين بو به بيرون متصاعد شد. لامصب مثل طوفان سونامي حمله ور شد. با تعجب به آن منطقه نگاه كردم: اوركا ! اوركا!
منبعي از اورانيوم غني شده پيدا كرده بودم. يك جفت جوراب نازنين مثل UF6 به من چشمك ميزد. اي بر پدرت لعنت! اين بوي تو بود؟
مطمئن بودم كه اگر اين جوراب را از بالاي حلبچه به پايين پرت ميكردند شايد صدها برابر بمبهاي شيميايي صدام آدم نفله ميكرد.
واقعا يك جفت شاخ بر سر مبارك سبز شده بود. واقعا ميشود در يك جاي عمومي بدين سان بي انگار و بيشعور بود؟ براي صاحب اين معدن اورانيوم آرزوي شفاي عاجل و اندكي شعور اجتماعي نمودم و در حاليكه بيني مبارك را فشرده بودم از اين معدن عكسي به يادگار گرفتم:

در برخورد با آدمهایی که بوی بد پا دارند شدیدا دگرگون میشوم. برای حاجی هیچ بویی مشمئز کننده تر این بوی لامروت نیست. حاضرم 24 ساعت کنار یونیت آمین* دخیل ببندم و این یونیت را مانند ضریح امام رضا بغل کنم ؛ اما در کنار یک آدم پاگندو ننشینم.
درباره موجود بیچاره ای به نام سنگ توالت قبلا یک مطلب نوشتم. احساس میکردم مظلومترین موجود روی زمین این سنگ باشد اما حالا تصحیح میکنم که جوراب بدشانسترین و مظلومترین موجود روی زمین است. چرا؟ جون سنگ توالت حداکثر 5 دقیقه محل فروریختن ادرار و مدفوع است. حالا بگذریم که برخی در زمان مراجعه به توالت گویا به خواب زمستانی شش ماهه وارد میشوند و کمتر از نیم ساعت رضایت نمیدهند.
اما جوراب بیچاره حداقل 8 ساعت در روز باید بوی ویران کننده پا را تحمل کند. تازه سنگ توالت حداقل کیف بصری می برد از برای دید زدن نقاط ممنوعه مراجعین اما این جوراب بیچاره چه؟
* واحد تولید امونیاک در پتروشیمی