بایگانیِ دسامبر, 2006

؟

دسامبر 31, 2006

فرض میکنیم شما و همسرتان در حدود 10 سال است که در کمال صلح و صفا و با عشق زندگی کرده اید. همدیگر را دوست دارید. همه جیز بر وفق مرادتان بوده است و هیچ مشکلی ندارید. اما:

یک روز می فهمید که همسرتان ناقل ویروس HIV می باشد.

بدون اینکه رویایی و شعاری فکر کنید، خیلی راحت بگویید بعد از شنیدن این خبر چه میکنید؟

تلرانس مثبت و منفی

دسامبر 27, 2006

البته واضح و مبرهن است که تلرانس عبارتست از مقدار انحراف مجاز از اندازه اصلی. اما در این شکل مشاهده میکنیم که بر روی مقدار اصلی وزن خرما لاک گرفته اند. با دانستن این اطلاعات مطلوبست محاسبه و تشریح اینکه نگارش تلرانس مثبت و منفی بدون دانستن اندازه اصلی وزن خرما چه سودی میتواند داشته باشد؟

راهنمایی: خرما ساخت ابران می باشد.

تذکر: به خدا لاک گرفتگی از سوی تولید کننده محترم بوده است.

منم بازي

دسامبر 23, 2006

…یک بازی یلدایی وبلاگی در جریان است .. و ما نيز بنا به دعوت شراره بانو قاطی این بازی شديم …

بازی ساده اي هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه

و اما ناگفته هاي حاج واشنگتن:

اول) در 6 سالگي به عنوان مخترع در ليست بزرگترين اختراعات جهان ثبت شدم. مخترع “جيش بازي”!!!!

اين بازي عبارت بود از جمع شدن حداقل 5 نفر به دور يك پيت حلبي 17 كيلويي. بعد از آن با سوت حاجي هر 5 نفر شروع به شاشيدن در اين پيت حلبي ميكردند به طور همزمان. هر كس جيشش زودتر تمام ميشد از دور بازي خارج ميشد و الي آخر. اعتراف ميكنم كه به خاطر اين بازي دهشتناك دردهاي كليوي و مثانه اي فراواني گرفتم.

دوم) هر كس بگويد در بچگي “دكتر بازي” نكرده است دروغ ميگويد. حاجي در 7 سالگي و در حين عمليات دكتر بازي موفق به ختنه كردن پسر دايي اش شد. خوشبختانه اين عمليات آنچنان موفق انجام نشد و تسليحات اتمي اين پسر دايي گرامي آسيب زيادي نديد فقط كمي خونريزي كرد. البته بعدش كتكهاي مفصلي از سوي مادر عزيز نصيب حاجي شد.

سوم) از تحصيل آكادميك در يكي از بهترين رشته ها آنچنان ناراضي نيستم. اما اگر الان به دوران دبيرستان برگردانده شوم قطعا اقتصاد را انتخاب ميكنم.

چهارم) عجله و نشادر جزء لاينفك وجودي حاجي است و تو خواننده عزيز احتمالا قادر به درك ارتباط بين نشادر و عجله خواهي بود. در رانندگي …. در تحصيل … در غذا خوردن …. در ….. همواره خصوصيت تعجيل در حاجي وجود دارد. براي حاجي هر كاري بايد در اسرع وقت به انجام برسد. توانايي انتظار اصلا در حاجي وجود ندارد. از اينرو است كه از انتظار در هر گونه صفي متنفر است. خصوصا صف بانك و كارهاي اداري…

پنجم) نام حاجي در كل تاريخ به عنوان اولين اخراجي از حمام عمومي زنانه درج شده است. آنهم در 5 سالگي….. از شدت مكاشفه و ريزبيني و كنجكاوي در اندام و دستگاههاي تناسلي حاضرين در حمام روزي حاجي را با تيپا از حمام بيرون انداختتند و صد البته به وساطتهاي مادر گرامي نيز توجه ننمودند.

و اما پنج نفر پيشنهادي من: نيكو، دكتر مانولو، رضا 53 ، مهاجر و نسرين اسكاي

No Comment

دسامبر 20, 2006

پیونشت:

خواجه شیراز در قرن هشتم در کنار آب رکن آباد در حالیکه قدح قدح شراب ناب شیرازی را بالا می انداخت و دستان بر کمر دخترک سیه چشم و کمند ابروی زیبا انداخته بود قطعا هیچ غم و غصه و دغدغه ای از جنس آن چیزهایی که ما امروز داریم نداشت که اینچنین خوش مینمود.

این حافظیسم را امتحان کردم. میشود با اندک امکانات لحظات خوشی را تجربه کرد. آن برچسب انرژی نیز بر این نکته تاکید دارد که کسب انرژی مثبت بستگی به این دارد که تو از شرایط موجود نهایت استفاده را ببری. آن انگشت شست مبارک آن مهرو نیز همین را تایید میکند که میتوانی انرژی مثبت را در پس همین امکانات محدود نیز کسب کنی. بنابراین هرگونه استنباط بی ادبانه از این انگشت شدیدا تکذیب میشود.

گل در برو می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

ضمنا دوستانی که در بیکلاسی این بطری داد کلام داده بودند باید بدانند که “کلاس” نیز از آن دغدغه های امروزی است که امکان خوش بودن را خیلی از بین برده است.

يكسان انگاري

دسامبر 18, 2006

انتخاب رويكرد و راهبرد استراتژيك حق طبيعي هر مرام و فرقه است. هر ايدئولوگي حق دارد براي پيشبرد اهدافش از يك مَسلك و يك “ايسم” استفاده كند. اما در اين بين همانند هر حلقه PDCA لازم است كاركرد اين “ايسم” پس از يك دوره زماني مورد ارزيابي قرار گيرد و چنانچه در آن نقايص و نقايضي موجود باشد، ترميم گردد

در جنگ سردي كه بين بلوك شرق و در راس آنها اتحاد جماهير شوروي سابق از يكسو و دول غربي از سوي ديگر وجود داشت، ايدئولوژي سوسياليسم به مقابله با ايدئولوژي كاپيتاليسم رفته بود و اين دو تفكر در طي چند ده سال همواره با يكديگر در نزاع و مقابله بودند.

تفكر سوسياليسم با تكيه بر قدرت توده هاي مردمي سعي داشت بينش جمعگرايي را در مقابل بينش فرد گرايي كاپيتالسم قرار دهد. در اين منازعه فكري، معمولا توده خلق، ابزاري در دست سوسياليستها بودند كه در تجمعات و تراكنشهاي حزبي به صحنه كشانده ميشدند و حاكميت از آنها براي امتياز گيري بهره ميبرد. به عبارت بهتر، چانه زنيهاي سياسي در اين ايدئولوژي با تكيه بر قدرت خلق انجام ميشد.

 

از نگاه ماركسيسم برابري ثروت و يكسان بودن همه اقشار جامعه يك “هدف” بود كه سعي كرد 70 سال در بلوك شرق آنرا عملياتي نمايد. نتيجه اين پروسهء Common انگاري ِ تمام اقشار جامعه بعد از گذشت 70 سال نه تنها برابري سطوح مختلف اجتماع نشد، بلكه باعث ايجاد كمپلكسهاي اقتصادي و اجتماعي گرديد كه بعد از فروپاشي شوروي، لايه هاي زيرين اجتماع سوسياليست را به جهان معرفي نمود.

 

به ياد دارم در اوائل دهه نود كه اين كشورها مستقل شده بودند تازه ابعاد بيچارگيهاي موجود در اين جوامع داشت آشكار ميشد. به جز اوكراين و روسيه و روسيه سفيد در مابقي جمهوريهاي شوروي آثار عقب ماندگي و فقر به وضوح ديده ميشد. در آذربايجان شوروي تجربه واضحي از اين عقب ماندگي ديدم. مردان اين اجتماع عناصري بيفايده شده بودند كه عمده فعاليت روزمره آنها پاتوقهاي خياباني در پاركها بود. حرفه آنها عمدتا فروش مشروبات الكلي و فراهم سازي پارتنرهاي جنسي براي توريستها و مسافرها بود. حتي يكبار مشاهده كردم كه مرد ميانسالي به صراحت عرضه همسرش در قبال دريافت مقداري دلار را امكانپذير عنوان كرد. به طور خلاصه، تجارت رايج در نخجوان آن روز تجارت زن و مشروب بود. در قزاقستان و بقيه كشورهاي مجاور ايران نيز اوضاع وخيم بود. چيزي از برابري ثروت مشاهده نميشد و هر چه بود تفاوت بود و بس.

 

اما در آنسوي جهان پيروان تفكر سرمايه داري با بينش فرد گرايي چهار نعل به سوي جلو مي تاختند. تامين اجتماعي به عنوان ركن ركين اجتماعات پيشرو در دول غربي به وضوح ديده ميشد. بيمه هاي بيكاري، بيمه هاي درماني و ساير مكانيزمهاي اجتماعي همه و همه نشان از برقراري تعادل نسبي در اقشار جامعه بود. در نگاه كاپيتاليسم اين سرمايه بود كه ملاك برتري تعريف ميشد. اكنون كه به اين دو تفكر (سرمايه داري و سوسياليسم) دقت ميكنيم مي بينيم كه چقدر نگاه سرمايه داري دورانديش و محرك بوده است و تا چه اندازه نگاه كمونيست رخوت آور بوده است.

 

نگاه كاپيتاليسم از آنجايي كه مُفتي به كسي امتياز نميدهد، همگان را به تلاش وا ميدارد. هر كس بيشتر تلاش كند در سطوح اجتماع منزلت بالاتري پيدا ميكند. واقعا آيا در عصر حاضر ميتوان همه را يكسان پنداشت و بين دوغ و دوشاب تفاوتي قائل نشد؟ سوسياليسم عمري بر اين اعتقاد واهي اصرار كرد و سعي كرد همه را با هم يكي كند اما عاقبت دچار تلاشي گرديد. در مقابل كاپيتاليسم از پول بعنوان قوه محركه استفاده كرد و هر روز يك گام به پيش برميدارد. اينجاست كه تفاوت ميان تئوريسينهاي دورانديش و متخصص با ايده آلگرايان پوپوليست مشخص ميگردد.

 

هراس آن دارم كه در اوضاع كنوني ايران نيز تفكر عدالت گستري و برابر سازي همه اقشار جامعه مانع از پويايي گردد. نشانه هايي نيز از اين هراس دريافته ام. به يك روستاي دور افتاده براي كاري رفته بودم. در خانه اين روستايي عزيز كه ديوارهايش كاهگلي و گچي بود تلويزيون پروجكشن با اينچ بالا مشاهده كردم. برايم مايه تعجب شد كه اين روستايي چگونه تلويزيوني چنين گرانقيمت كه حدودا بالاي 5/1 ميليون ارزش داشت در خانه دارد در حاليكه خانه اش اينچنين محقر است. از سر تعجب سوال كردم. جواب داد اين تلويزيون با وام بلاعوض اهدايي رئيس جمهور به كشاورزان خريداري شده است. فقط نگاهش كردم و سكوت اختيار كردم.

 

شك نبايد كرد كه اينچنين حمايتها و اينگونه يكسان كردن اقشار جامعه حتما رخوت و ركود و طفيلي گري به دنبال خواهد داشت و در اين بين آنچيزي كه نابود خواهد شد پويايي و حركت رو به جلوست. تاريخ ماركسيسم و ايده هاي نخ نما شده اين ايدئولوژي بايستي چراغ راه و ايوان مدائني باشد از براي ما كه آزموده را دوباره نيازماييم.

پيونشتها:

- در ميل باكس خود ايميلي ناآشنا داشتم. عنوانش “آموزش ماركسيسم” بود. در آن لينكي معرفي ميشد كه تبليغ ماركسيسم ميكرد. برايم عجيب بود كه در عصري كه ماركسيسم حدود 10 سال است كه شكست خورده اينگونه تبليغ براي آن از براي چيست؟ اين ايميل باعث اين پست شد. آن لينك هم اين بود: http://www.marxists.org/farsi/subject/amoozeshi.htm

دنياي مجازي

دسامبر 16, 2006

همه چیز از آنجا شروع شد که بشر دنیای واقعی را فاقد کارکردهای امروزی دید و خواسته های مدرنش را در این دنیای واقعی دست نایافتنی دید. متعاقب طرح ایده دهکده جهانی، همگان بر کوتاه کردن فاصله ها اصرار ورزیدند تو گویی تا کنون مرزهای موجود در دنیای واقعی مانعی برای نزدیکی بیشتر و بیشتر بشریت بودند.

در همین زمان موجودی به عرصه گیتی پای نهاد که باعث ایجاد انقلابی عظیم در ارتباطات گردید. هرچند پش از این اینترنت به معنای شبکه های در هم تنیده وجود داشتند، اما اختراع وب، در حقیقت باعث پایه ریزی شالوده های دنیای مجازی شد.

پس از تاسیس این دنیای مجازی بود که رفته رفته مشکلات پیش رو عیان شدند. مشکلات از آنجا نشات میگرفت که بر این دنیای مجازی قاعده و روشی مترتب نبود. حتی سیاست و استرتژی راهبردی مشخصی هم نداشت. معماران این سرای جدید نیز طرحی برای اینکه روابط، تراکنشها، واکنشها و مراودات و معاملات در اینجا چگونه باید باشد، نریخته بودند.

دنیای مجازی در سراسر دنیای واقعی گسترده شد و کم کم به سرزمین آریایی هایی رسید که همانند نقشه جغرافیایی شان، اخلاقی “گربه گون” نیز داشتند و این آغاز ماجرا بود: چاقویی در اختیار یک زنگی قرار گرفت. همین چاقو قبلا در اتاق عمل جان انسان نجات میداد اما در این سرزمین گربه نشان موجبات دردسر و معضل شد.

به خاطر دارم آن اوايل كه اينترنت گسترش و نفوذ خود را در ميان جوامع مختلف بشري آغاز كرده بود كاريكاتوري درباره اینترنت منتشر شد که در آن تصويري از یک سگ در پشت كامپيوتر ترسیم شده بود. این سگ در حالي كه دستش را روي صفحه كليد گذاشته بود و به اينترنت متصل بود مشغول کار با آن بود. كمي آن طرفتر، كاريكاتوريست در گوشه اي از تصوير نوشته بود «در اينترنت، هيچ كسي نمي فهمد كه تو يك سگي!» . امروز پس از گذشت سالها صورت واقعی این کاریکاتور را به راحتی میتوان لمس کرد. وب و ساختن آن در حال حاضر تکنولوژی و علم زیادی لازم ندارد: یک نرم افزار FrontPage يا Dreamweaver ، چند تا تصوير و يك مقداري «متن» مساله را حل خواهد کرد و بدین ترتیب دروازه آشنایی دیگران با من – که میتوانم همان سگ فوق الذکر نیز باشم – باز خواهد شد. اما دردسر ماجرا کجاست؟ آری، مهم این طرف خط و ساکنین این فضای مجازی هستند. این فضای مجازی در حقیت یک مدیوم است که نقش ارتباطی را در این جهان مجازی بر عهده دارد. دو سوی این حلقه ارتباطی و میزان انسان بودن یا سگ بودن آنهاست که به این فضا جان میدهد، آن را صاحب ارزش میکند و یا برعکس آن را همانند یک جنگل ِ بی قانون جلوه میدهد.

دنياي مجازي امكاني است براي ارتباط و تبادل نظر با ديگران. ديگراني كه واقعي‌اند اما مي‌توانند مجازي باشند! تردیدی نیست که در جهان امروز تنها بحث و گفت‌وگوست که مي تواند راهگشاي انسانها و جوامع بسوي صلح و دوستي و عدالت و جايگزين خشونت و جنگ باشد. در این بین ما ايرانيان بيش از ديگران نياز به بحث و گفت‌وگو با يكديگر داريم. همه ما بايد بياموزيم كه مي‌توان عقايد و نظرات متفاوت و حتي متضاد داشت اما با همديگر بحث و گفت‌وگو كرد و به يكديگر احترام گذاشت، و در عرصه عمومي و سياسي ذيل قواعد بازي (قانون) رقابت كرد متاسفانه .«دنياي واقعي» ما ايرانيان غالبا بر پايه خشونت و حذف شكل گرفته و هيچگونه قانونمندي و كنش ارتباطي كه حاصل اجماع و عقلانيت جمعي باشد و رفتار ما را سامان و سازمان دهد نمي‌توان يافت. نگارنده را اعتقاد بر این است که دست کم در «دنياي مجازي» كه غالب بازيگرانش تحصيلكرده و جهان‌نگر هستند مي‌توان ميدان بحث و گفت‌وگو را فراخ كرد و ايراني مجازي بر پايه صلح و دوستي و عدالت ساخت.

در دنیای مجازی قوانین فیزیک دیگر جوابگو نیستند بلکه باید مفاهیم متافیزیکی را بیاموزی. دوست داشتن ها نیز در این دنیا رنگ و بوی دیگری دارد. عشق ها و عاشق شدنهایش نیز از خانواده دیگری هستند. ورود به این عرصه قدرت و خلاقیت میخواهد، انسانهای این دنیای مجازی بایستی بیاموزند که چگونه از مکانیسمهای ارتباطی این جهان برای درک متقابل بهره بگیرند.

دو یادمان

دسامبر 13, 2006

اول) استاد

استاد جان یادت به خیر.

اگر ذره ای به مخیله شریفت خطور کرده باشد که ما تو را از یاد برده ایم؛ باید برایت بگویم هرگز!

اگر این روزها کمتر از تو یاد میشود ولی بدان که در خاطر ما جاودانی. هر چند که تو را چهره ماندگار نکرده باشند.

اگر حقت خوب ادا نشد؛ اما بدان که تو برای ما عزیزی.

آن صدای دلنشین و آن هنرآفرینی مسخ کننده تو کی از یاد ها تواند رفت؟

استاد مهدی: تو نیز حیف شدی. حیف!

اینهم خاطره ای از تو:

ب) و تو …

تو نیز خاطرات خوب دوران جوانی و طعم ایام زعفرانی را به یاد می آوری. تو را نیز فراموش نکرده ایم. تو هم برای ما جاودانی….

اینهم لینک تو

كلاس كنكور

دسامبر 9, 2006

سوال كنكور تيزهوشان سال 85:

 

وزنه بردار سنگين وزني در مسابقات دوحه قطر طلا گرفته است. تلويزيون اين كشور بعد از كسب مقام نخست ، دقيقا 85 دقيقه از فرصت آْنتن شبكه خود را مصروف پخش سرودهاي ملي – ميهني و ابراز شور و شعف مي نمايد.

 

اگر چين كمونيست تا اين ساعت يعني 16:34 روز نهم مسابقات، 98 مدال طلا گرفته باشد، مطلوبست محاسبه ميزان ساعاتي كه تلويزيون اين كشور بايد براي شادماني سرود و آهنگ پخش نمايد؟

 

حل توسط يك شاگرد زرنگ:

اور ِکا

دسامبر 5, 2006

اوركا! اوركا!

يافتم! يافتم!

اين كلمات اولين چيزي كه به ذهن آدم متبادر ميكند ارشميدس است كه لخت و عور از حمام بيرون جهيد و فرياد ميزد كه قانون ارشميدس را كشف كرده است.

شايد خود ارشميدس هم فكر نميكرد قرنها بعد در يك سرزمين آريايي يك حاجي واشنگتني پيدا شود و حركت او را از باب كشف جديدي تكرار كند.

تاريخ براي اين حاجي در مسجد و مراسم ختمي که در آن برقرار بود اتفاق افتاد. مرحوم ِ مغفور از مشاهير دوران بود و انتظار حاجي اين بود كه جمعيت زيادي به اين مجلس خواهند آمد.

مسجد مزبور آنچنان با كلاس نبود. شايد براي اينكه آن مشهور ِ مغفور از طبقه متوسط به پايين بود و هميشه عادت داشت در بين مردم باشد. به همين منظور مراسم ختم او نيز در مسجدي معمولي و بدون صندلي برگزار ميشد.

بيرون از مسجد جاي سوزن انداختن نبود. خيابانهاي اطراف مملو از جمعيت بود كه در خيابان ايستاده بودند. با نااميدي تمام از باب يافتن يك جاي نشستن در مسجد به مسجد وارد شدم. شلوغی محوطه بیرونی مسجد نشان دهنده این بود که باید درون مسجد غوغايي بر پا باشد و جايي براي نشستن نباشد. اما هنگام وارد شدن به اين مسجد ميخكوب شدم. يك توده كوچك از جمعيت در نقطه اي از مسجد جمع شده بودند و چسبيده به همديگر نشسته بودند.

اين توده كوچك انگار درون يك فضاي محصور چپانده شده بودند. طوري به هم فشار آورده بودند كه بغل تو بغل هم نشسته بودند و مشغول گوش دادن به سخنراني يك حاج آقاي ديگر بودند. تعجب من از اين باب بود كه اين مردم چرا اينهمه جاي خالي را رها كرده و اينگونه به يكديگر ساندويچ شده اند. تصور كنيد كه يك گوشه مسجد افرادي فشرده فشرده نشسته باشند و بقيه صحن مسجد خالي باشد. درباره چرایی این موضوع پاسخی نیافتم و سر در جیب گردن فرو برده و كنج كوچكي را انتخاب كردم و دور از جمعيت در جايي كز كردم.

دو سه كلمه از حمد و سوره را هنوز نخوانده بودم كه بويي شبيه بوي لاش مرده سگ به مشامم خورد. اين بوي لاكردار آنچنان وحشتناك بود كه سر درد گرفتم. به ناگاه سرگيجه اي عجيب گرفتم و دنيا پيش چشمانم تيره و تار شد. سلولهاي بويايي من آكنده از بويي دهشتناك بود. PPMاین رایحه مرگبار آنقدر بالا بود كه حالت قسيان پيدا كردم . تكان كوچكي به خودم دادم و در شعاع 1 متري از جاي قبلي ام نشستم. اما بوي لامروت رهايم نميكرد. به خودم مشكوك شدم. خروجيهاي مبارك خود را چك كردم. اثري از نشتي موجود نبود. خدايا پس اين بوي عجيب از كجاس؟

پشت سر من يك پرده بود. پرده را اندكي كنار زدم. با بالا بردن اين پرده موجي از اين بو به بيرون متصاعد شد. لامصب مثل طوفان سونامي حمله ور شد. با تعجب به آن منطقه نگاه كردم: اوركا ! اوركا!

منبعي از اورانيوم غني شده پيدا كرده بودم. يك جفت جوراب نازنين مثل UF6 به من چشمك ميزد. اي بر پدرت لعنت! اين بوي تو بود؟

مطمئن بودم كه اگر اين جوراب را از بالاي حلبچه به پايين پرت ميكردند شايد صدها برابر بمبهاي شيميايي صدام آدم نفله ميكرد.

واقعا يك جفت شاخ بر سر مبارك سبز شده بود. واقعا ميشود در يك جاي عمومي بدين سان بي انگار و بيشعور بود؟ براي صاحب اين معدن اورانيوم آرزوي شفاي عاجل و اندكي شعور اجتماعي نمودم و در حاليكه بيني مبارك را فشرده بودم از اين معدن عكسي به يادگار گرفتم:

در برخورد با آدمهایی که بوی بد پا دارند شدیدا دگرگون میشوم. برای حاجی هیچ بویی مشمئز کننده تر این بوی لامروت نیست. حاضرم 24 ساعت کنار یونیت آمین* دخیل ببندم و این یونیت را مانند ضریح امام رضا بغل کنم ؛ اما در کنار یک آدم پاگندو ننشینم.

درباره موجود بیچاره ای به نام سنگ توالت قبلا یک مطلب نوشتم. احساس میکردم مظلومترین موجود روی زمین این سنگ باشد اما حالا تصحیح میکنم که جوراب بدشانسترین و مظلومترین موجود روی زمین است. چرا؟ جون سنگ توالت حداکثر 5 دقیقه محل فروریختن ادرار و مدفوع است. حالا بگذریم که برخی در زمان مراجعه به توالت گویا به خواب زمستانی شش ماهه وارد میشوند و کمتر از نیم ساعت رضایت نمیدهند.

اما جوراب بیچاره حداقل 8 ساعت در روز باید بوی ویران کننده پا را تحمل کند. تازه سنگ توالت حداقل کیف بصری می برد از برای دید زدن نقاط ممنوعه مراجعین اما این جوراب بیچاره چه؟

* واحد تولید امونیاک در پتروشیمی