آقا! بار برداشتن ِ ها! همینطور الکی و گتره ای که نیست. قاعده و قانون داره، واسه خودش مراتب داره.
مجبورم به هر کسی که فکر کرده این تابلو در یک جای صنعتی نصب شده و در واقع يك هشدار است از برای رعایت سلامت فردی؛ یک نُچ غلیظ تحویل بدم. نه آقا جون! این تابلو اصلا و ابدا در یک مکان صنعتی نصب نشده است. این تابلو هدیه حاج واشنگتن است که بصورت اِکسکلوسیو مربوط میشود به مشدی هاشم.
با مشدی هاشم در دومین اثاث کشی زندگانی مشترک آشنا شدم. اون یک کُرد غیور و تنومند با حدود 25 سال سن بود که در شرکت باربری …. کار میکرد.
تخصص مشدی هاشم در بالا کشیدن و جابجا کردن لوازم و اثاث به اصطلاح “بد بار” بود. مثل ویترین و یخچال و همه اقلامی که هم وزن دارند و هم تعادل ندارن. به قول مهندسا: گرانیگاهشون روی مرکز تقارن هندسی شون قرار نداره.
اگر حاجی در دوران تحصیل مجبور بود برای پیدا کردن مرکز جرم یک جسم ساده،∫AX‾ را بر A تقسيم كند و هزار جور فترات (جوجو ميداند فترات يعني چه؟) بر خود تحميل كند، اين مشدي هاشم به طرز عجيبي قادر بود بدون محاسبه گرانيگاه اجسام كمپلكس را پيدا كند. در واقع وقتي دوستش – مش جلال – بار را بر گُرده او ميگذاشت، مشدي هاشم با يكي دو تكان مختصر سريعا نقطه مركز جرم آن بار را پيدا ميكرد و بعدا از آن تمامي پله ها را به تنهايي و دوان دوان بالا ميرفت در حاليكه بار مزبور بدون هيچ تكان خوردني بر روي دوشش ثابت ايستاده بود.
آخرين لحظات اثاث كشي بود. تقريبا تمامي بارها به مقصد رسيده بود. آخرين قطعه اين اثاث كشي يك ويترين غول پيكر بود كه به صورت يكپارچه از چوب بلوط ساخته شده بود. قيافه غلط انداز و وحشتناك اين ويترين به قدري مخوف بود كه مو بر تن هر باربري سيخ ميكرد. اما مشدي هاشم چيز ديگري بود. لحظه اي كه مشدي هاشم همانند رضازاده بر روي تخته وزنه برداري قرار گرفت و پشت اين ويترين سرد آماده ليفتينگ در حركت دو ضرب مي شد، قيافه اش كوتاه آتشفشاني را مي مانست كه تراكم گازهاي گوگرد و گداخته هاي زميني ملتهبش كرده باشد. در نگاه اول احساس كردم كه مشدي از هيبت اين ويترين خوف كرده و استرس دارد. اما نه! مشدي كاركشته تر از اين حرفها بود. چهره برافروخته مشدي نشانگر چيز ديگري بود كه چند دقيقه بعد براي حاجي مشخص شد.
مشدي در حاليكه ويترين را بر روي گُرده اش قرار داده بود و نفس نفس ميزد پله چهاردهم را نيز بالا آمد. من چون زبان كُردي نميدانم آنچنان متوجه نشدم كه او و همكارش – جلال – چه ميگويند و اصولا درك نكردم كه غرولندهاي مشدي از براي چيست؟ اما گهگداري در ميان گويش زيبايش كلمه اي به اسم «زار» مي شنيدم كه بعدها فهميدم به معناي «دهان» مي باشد. البته مشدي در ميان غرولندهايش از كلمات مشترك بين فارسي و كُردي نيز استفاده ميكرد كه از بيان اين كلمات شرم دارم. همان كاف اول خودمان كه مدام به آن كلمه «زار» مي چسباندش و حواله ميداد كه من نميفهميدم طرف مخاطب اين حواله اش سازنده ويترين بود كه آنرا اينقدر بد بار ساخته بود يا اصولا منظورش به من بود كه صاحب اين بار بيضوي بودم.
مشدي پله آخر را طي كرد. همانطور با بار وارد سالن شد. همانند رضا زاده كه بعد از بلند كردن وزنه لبخند پيروزي ميزند و هي سرش را تكان ميدهد، مشدي نيز لبخند زد و سر تكان داد. همانطور كه در زير بار ايستاده بود تا 3 چراغ سفيد برايش روشن شود و او بار را بر زمين نهد، سوال كرد اين بار را كجا بزارم؟ كنج مورد نظر را نشانش دادم.
افسانه – يكي از فاميلها كه خانمي بسيار متشخص و تر تميز است – در كنج مورد نظر بر روي كاناپه اي نشسته بود و مشغول گردگيري بلورجات كريستال بود كه قرار بود در ويترين مزبور جاي گيرند. افسانه براي دستشويي رفتن هم آرايش ميكرد. بسيار خوش تيپ و هاي كلاس بود.
مشدي به صورت دنده عقب به سوي كنج مورد نظر پيشروي كرد در حاليكه بار هنوز بر گُرده اش بود. در اين لحظات سخت كه آن بار لعنتي توان مشدي را گرفته بود، قيافه مشدي ديدني تر بود. چشمهايش گرد شده بود و مانند وزغ جزاير ماداگاسكار از حدقه بيرون جهيده بود تو گويي چيزي دارد از پشت به اين چشمها فشار مي آورد طوريكه هر آن احتمال بيرون زدن داشت. ابروان پرپشت مشدي يكصد و دوازدهمين پيچ و خم را به يكديگر زدند و چينهاي پيشاني او بيشتر به يكديگر پيچيده شدند.
مشتي آماده لندينگ (Landing) شده بود. بر روي باند فرودگاهش قصد نشست كرده بود. زاويه زانوانش را كم و كمتر كرد. باسن مبارك را كمي به عقب متمايل كرد. بر اساس پروتوكلهاي بارگذاري بر زمين، خلبان مشدي بايد تمام فكر و ذكرش را روي تعادل بار معطوف نمايد و طبيعي است كه او از پشت خود خبر نداشته باشد.
زمان فرود نزديك بود و برج كنترل هيچگاه به مشدي خبر نداد كه نقطه مگسك باسنش دقيقا بر روي بيني افسانه خانم زوم شده است. در اين بين افسانه بيچاره كسري از ثانيه فرصت داشت كه از محل فرار كند اما او هرگز فرصت فرار پيدا نكرد. مشدي دسته فرمان را تا ته به عقب كشيد و موتورهايش را خاموش كرد. براي پايداري فرود لازم بود كه تمام موتورها به ناگاه عمل تخليه فشار را انجام دهند. سيگنال تخليه از مغز مشدي صادر شده بود و به ناگاه حجم قابل توجهي از محصولات احتراق به اتمسفر تخليه شد. صحنه هيروشيما و ناكازاكي دوباره پديدار شد. دودي زردرنگ مانند آن قارچ مشهور به بالا متصاعد شد. H2S، خردل، سيانور و متيل دو هگزا متيل الكل تنها بخشي از محصولات احتراق بود كه به بيني افسانه خانم تخليه شد. هر چقدر بعد از اين مرحله از فرود چهره مشدي گشاده تر ميشد، در عوض اين چهره افسانه بود كه در هم فرو ميرفت.
دردسرتان ندهم. مشدي سه چراغ سفيد روشن دريافت كرد و دستهايش را به علامت پيروزي بالا برد. اما افسانه به بيمارستان راهي شد.
بعد از اين اتفاق بود كه تصوير فوق درون يك لوح زرين به مشدي هاشم هديه شد و دستورالعمل برداشتن بار نيز به او تفهيم شد بدين مضمون:
الف) مصرف هرگونه مواد و حبوبات باد دار مانند لوبياي چيتي قمي، باقالي كاشان، شور و ترشي و … در هنگام باربرداري اكيدا ممنوع است.
ب) در صورت اجبار به مصرف حبوبات باددار، تخليه مخازن پرفشار قبل از هر نوع باربرداري مطابق روشها اجرايي الزامي است.
ج) استفاده از صداخفه كنهاي مرسوم در ناحيه High Risk كه احتمال انتشار صوت بر اساس روش FMEA (Failure modes and effects analysis) در آنها بالا مي باشد الزامي است.
تبصره: در مواردي كه امكانات موجود نباشد مشدي هاشم ميتواند از چوب پنبه نيز استفاده كند.
د) در هنگام باربرداري يا بارگذاري، تجمع يا وجود هرگونه موجود زنده يا غير زنده در شعاع 5 متري مشدي هاشم اكيدا ممنوع است.







