بایگانیِ ژانویه, 2007

The Principle of loadnig and unloading

ژانویه 31, 2007

آقا! بار برداشتن ِ ها! همینطور الکی و گتره ای که نیست. قاعده و قانون داره، واسه خودش مراتب داره.

مجبورم به هر کسی که فکر کرده این تابلو در یک جای صنعتی نصب شده و در واقع يك هشدار است از برای رعایت سلامت فردی؛ یک نُچ غلیظ تحویل بدم. نه آقا جون! این تابلو اصلا و ابدا در یک مکان صنعتی نصب نشده است. این تابلو هدیه حاج واشنگتن است که بصورت اِکسکلوسیو مربوط میشود به مشدی هاشم.

با مشدی هاشم در دومین اثاث کشی زندگانی مشترک آشنا شدم. اون یک کُرد غیور و تنومند با حدود 25 سال سن بود که در شرکت باربری …. کار میکرد.

تخصص مشدی هاشم در بالا کشیدن و جابجا کردن لوازم و اثاث به اصطلاح “بد بار” بود. مثل ویترین و یخچال و همه اقلامی که هم وزن دارند و هم تعادل ندارن. به قول مهندسا: گرانیگاهشون روی مرکز تقارن هندسی شون قرار نداره.

اگر حاجی در دوران تحصیل مجبور بود برای پیدا کردن مرکز جرم یک جسم ساده،AX‾ را بر A تقسيم كند و هزار جور فترات (جوجو ميداند فترات يعني چه؟) بر خود تحميل كند، اين مشدي هاشم به طرز عجيبي قادر بود بدون محاسبه گرانيگاه اجسام كمپلكس را پيدا كند. در واقع وقتي دوستش – مش جلال – بار را بر گُرده او ميگذاشت، مشدي هاشم با يكي دو تكان مختصر سريعا نقطه مركز جرم آن بار را پيدا ميكرد و بعدا از آن تمامي پله ها را به تنهايي و دوان دوان بالا ميرفت در حاليكه بار مزبور بدون هيچ تكان خوردني بر روي دوشش ثابت ايستاده بود.

آخرين لحظات اثاث كشي بود. تقريبا تمامي بارها به مقصد رسيده بود. آخرين قطعه اين اثاث كشي يك ويترين غول پيكر بود كه به صورت يكپارچه از چوب بلوط ساخته شده بود. قيافه غلط انداز و وحشتناك اين ويترين به قدري مخوف بود كه مو بر تن هر باربري سيخ ميكرد. اما مشدي هاشم چيز ديگري بود. لحظه اي كه مشدي هاشم همانند رضازاده بر روي تخته وزنه برداري قرار گرفت و پشت اين ويترين سرد آماده ليفتينگ در حركت دو ضرب مي شد، قيافه اش كوتاه آتشفشاني را مي مانست كه تراكم گازهاي گوگرد و گداخته هاي زميني ملتهبش كرده باشد. در نگاه اول احساس كردم كه مشدي از هيبت اين ويترين خوف كرده و استرس دارد. اما نه! مشدي كاركشته تر از اين حرفها بود. چهره برافروخته مشدي نشانگر چيز ديگري بود كه چند دقيقه بعد براي حاجي مشخص شد.

مشدي در حاليكه ويترين را بر روي گُرده اش قرار داده بود و نفس نفس ميزد پله چهاردهم را نيز بالا آمد. من چون زبان كُردي نميدانم آنچنان متوجه نشدم كه او و همكارش – جلال – چه ميگويند و اصولا درك نكردم كه غرولندهاي مشدي از براي چيست؟ اما گهگداري در ميان گويش زيبايش كلمه اي به اسم «زار» مي شنيدم كه بعدها فهميدم به معناي «دهان» مي باشد. البته مشدي در ميان غرولندهايش از كلمات مشترك بين فارسي و كُردي نيز استفاده ميكرد كه از بيان اين كلمات شرم دارم. همان كاف اول خودمان كه مدام به آن كلمه «زار» مي چسباندش و حواله ميداد كه من نميفهميدم طرف مخاطب اين حواله اش سازنده ويترين بود كه آنرا اينقدر بد بار ساخته بود يا اصولا منظورش به من بود كه صاحب اين بار بيضوي بودم.

مشدي پله آخر را طي كرد. همانطور با بار وارد سالن شد. همانند رضا زاده كه بعد از بلند كردن وزنه لبخند پيروزي ميزند و هي سرش را تكان ميدهد، مشدي نيز لبخند زد و سر تكان داد. همانطور كه در زير بار ايستاده بود تا 3 چراغ سفيد برايش روشن شود و او بار را بر زمين نهد، سوال كرد اين بار را كجا بزارم؟ كنج مورد نظر را نشانش دادم.

افسانه – يكي از فاميلها كه خانمي بسيار متشخص و تر تميز است – در كنج مورد نظر بر روي كاناپه اي نشسته بود و مشغول گردگيري بلورجات كريستال بود كه قرار بود در ويترين مزبور جاي گيرند. افسانه براي دستشويي رفتن هم آرايش ميكرد. بسيار خوش تيپ و هاي كلاس بود.

مشدي به صورت دنده عقب به سوي كنج مورد نظر پيشروي كرد در حاليكه بار هنوز بر گُرده اش بود. در اين لحظات سخت كه آن بار لعنتي توان مشدي را گرفته بود، قيافه مشدي ديدني تر بود. چشمهايش گرد شده بود و مانند وزغ جزاير ماداگاسكار از حدقه بيرون جهيده بود تو گويي چيزي دارد از پشت به اين چشمها فشار مي آورد طوريكه هر آن احتمال بيرون زدن داشت. ابروان پرپشت مشدي يكصد و دوازدهمين پيچ و خم را به يكديگر زدند و چينهاي پيشاني او بيشتر به يكديگر پيچيده شدند.

مشتي آماده لندينگ (Landing) شده بود. بر روي باند فرودگاهش قصد نشست كرده بود. زاويه زانوانش را كم و كمتر كرد. باسن مبارك را كمي به عقب متمايل كرد. بر اساس پروتوكلهاي بارگذاري بر زمين، خلبان مشدي بايد تمام فكر و ذكرش را روي تعادل بار معطوف نمايد و طبيعي است كه او از پشت خود خبر نداشته باشد.

زمان فرود نزديك بود و برج كنترل هيچگاه به مشدي خبر نداد كه نقطه مگسك باسنش دقيقا بر روي بيني افسانه خانم زوم شده است. در اين بين افسانه بيچاره كسري از ثانيه فرصت داشت كه از محل فرار كند اما او هرگز فرصت فرار پيدا نكرد. مشدي دسته فرمان را تا ته به عقب كشيد و موتورهايش را خاموش كرد. براي پايداري فرود لازم بود كه تمام موتورها به ناگاه عمل تخليه فشار را انجام دهند. سيگنال تخليه از مغز مشدي صادر شده بود و به ناگاه حجم قابل توجهي از محصولات احتراق به اتمسفر تخليه شد. صحنه هيروشيما و ناكازاكي دوباره پديدار شد. دودي زردرنگ مانند آن قارچ مشهور به بالا متصاعد شد. H2S، خردل، سيانور و متيل دو هگزا متيل الكل تنها بخشي از محصولات احتراق بود كه به بيني افسانه خانم تخليه شد. هر چقدر بعد از اين مرحله از فرود چهره مشدي گشاده تر ميشد، در عوض اين چهره افسانه بود كه در هم فرو ميرفت.

دردسرتان ندهم. مشدي سه چراغ سفيد روشن دريافت كرد و دستهايش را به علامت پيروزي بالا برد. اما افسانه به بيمارستان راهي شد.

بعد از اين اتفاق بود كه تصوير فوق درون يك لوح زرين به مشدي هاشم هديه شد و دستورالعمل برداشتن بار نيز به او تفهيم شد بدين مضمون:

الف) مصرف هرگونه مواد و حبوبات باد دار مانند لوبياي چيتي قمي، باقالي كاشان، شور و ترشي و … در هنگام باربرداري اكيدا ممنوع است.

ب) در صورت اجبار به مصرف حبوبات باددار، تخليه مخازن پرفشار قبل از هر نوع باربرداري مطابق روشها اجرايي الزامي است.

ج) استفاده از صداخفه كنهاي مرسوم در ناحيه High Risk كه احتمال انتشار صوت بر اساس روش FMEA (Failure modes and effects analysis) در آنها بالا مي باشد الزامي است.

تبصره: در مواردي كه امكانات موجود نباشد مشدي هاشم ميتواند از چوب پنبه نيز استفاده كند.

د) در هنگام باربرداري يا بارگذاري، تجمع يا وجود هرگونه موجود زنده يا غير زنده در شعاع 5 متري مشدي هاشم اكيدا ممنوع است.

حسين

ژانویه 27, 2007

سالار جان:

در پي اين نيستم كه كنكاش كنم آيا ماجراي وارده بر تو خاندانت حقيقت است يا نه. مي دانم كه عفريتِ تحريف به طور ناجوانمردانه اي به اين موضوع پرداخته است. بنابراين از هر گونه قضاوتي در اين زمينه گذر ميكنم. اصلا بيا فرض كنيم كه واقعيت دارد.

من به تو نگاهي ديگر دارم. به تو به طور ديگري مي انديشم. تو را از دريچهء «ايمان» مي بينم و تفسير ميكنم. برايم اهميت ندارد كه حرمله با علي اصغرت چه كرد همينگونه است كه در فكر شمر و يزيد و ابن زياد و .. هم نيستم. اصلا بگذار راحتت كنم سالار كه براي من كل ماوقع مصيبت كربلا از آنجايي كه مورد تحريف بوده است آنچنان محل مداقه نيست. براي من «فكر» و نگاهت اهميت دارد. براي من اين موضوع مهم است كه تو از براي چه به كربلا پاي گذاشتي. اصلا چه چيز برايت شيرينتر از خانواده و اهل بيت بود كه حاضر شدي از آنها عبور كني.

ميداني سالار؛ ديرزماني است كه حرف مرد ديگر ارزش ندارد. خيلي وقت است كه پايداري بر روي ايمان و هدف رنگ باخته است و دير صباحي ميشود كه نان به نرخ روز خورده ميشود. اين است كه مرا عذاب ميدهد. آنچيزي كه از ميان خروارها مرثيه و روايت در مورد تو در ذهنم باقي مانده است همين است كه تو براي پس نگرفتن حرفها و آرمانهايت حاضر به شهادت شدي و اين برايم دنياي ارزش است.

سالار؛ ايكاش رهروان دو آتشه ات است نيز ميدانستند كه حرف يك اسطوره پس گرفتني نيست. ايكاش اين نگرش زيبايت بر همه مستولي ميشد كه چون زمام امور را در دست گرفتي خيلي بايد مراقب باشي كه عقبگرد نكني. مطمئن هستم كه ايمان براي تو قطعا در ركوع و سجود و قيام و صيام خلاصه نميشد. ايمان براي تو، ترجيحِ مقتضياتِ زمانِ اُمت بر هر گونه مصلحت انديشي و ملاحظه كاري بود. همين تفاوتِ بارز تو با خيلي هاي ديگر است و بدون شك رمز ماندگاري ات نيز همين است.

سالار؛ دلم ميگيرد از اينكه مي بينم پس از گذشت سالها هر چه قدر شعور مردم بالاتر رفت، شعارشان بيشتر شد. آتش ميگيرم وقتي مي بينم عزادارانت چگونه بدون لحظه اي تفكر به تو و ايمانت بر سر روي خود ميكوبند و قمه دو سر تيز بر فرق خويش ميكويند بي آنكه لختي بيانديشند كه «حسين» به دنبال چه بود. از همه دردآورتر اين خيل مداحانت هستند كه رونقِ دكان را از ايمان تو وام گرفته اند. علامت كشاني را ميبينم كه سلامت جسماني خود را تحت لواي ارادت به تو به خطر انداخته اند بدون اينكه بدانند اين علامت و علامت كشي دستپخت صفويان بوده و كيست كه نداند صفويان نيز دكانداراني قهار بوده اند. بر سر سفره اِنعامت هرگز ننشسته ام. قيمه ظهر عاشورايت را فقط بوييده ام سالار. ميداني چرا؟ چون در پسِ اين دانه هاي زيباي برنج رنگ و زنگِ ريا مي بينم. دلم حتي براي گوسفندان بيچاره اي كه در مقابل دسته جات عزادريت بر زمين كوبيده ميشوند ميسوزد كه آنها نيز چونان طعمه گرفتاري در اين حريق ناداني اسيرند.

سالار جان؛ به طور ناجوانمردانه اي تو را مظلوم خطاب ميكنند. مگر غير از اين است كه مظلوم يعني پذيرنده ظلم؟ آيا تو ظلم را گردن نهادي؟ نه هرگز! اين صفت نامتجانس نيز جفايي بر تو بود كه صد مرتبه از كار يزيدان بد تر است. خداوندا چه موقع اين ناداني امت پايان خواهد يافت؟

اما همه اين زوائد و حواشي هرگز مانع از آن نيست كه دست احترام بر سينه نگذارم و اردات قلبي خودم را براي آن مرام دوست داشتني ات ابراز نكنم. ممكن است بر سر و روي خود نكوبيده باشم، شايد زنجير بر دوش نكوفته باشم حتي بيخبرتر از آن بوده ام كه از براي همدردي با تو بر سينه ام زده باشم اما بدان كه «مّردُم گزيني»ات را شيفته ام.

پيونشت:

اين عزاداري ها كه براي حسين انجام ميگرد برخي اوقات آدم را شديدا ناراحت ميكند. حتي بيشتر از اينكه براي ظلم يزديان ناراحت شوي از اين نوع تكريم دلت ميگيرد. روي دكمه Play كليك كنيد لطفا.

سلامكي بنما تا لينككي ببري

ژانویه 24, 2007

اينجانب بلاگرولينگ اعتراف ميكنم در تمام مدتي كه به شغل شريف لينك گرداني مشغول بوده ام، هيچگاه تا اين حد به فرط استيصال نرسيده ام. خانه من در يك فضاي اينترنتي به نام www.blogrolling.com قرار دارد كه خيلي از شما از من استفاده كرده ايد. روزي كه من اين رسالت خطير را بر عهده گرفتم، با خود عهد كردم كه تا آخرين قطره خونم در خدمت بلاگرهاي عزيز باشم اما امروز احساس ميكنم نتوانستم به اين عهد خود وفادار بمانم و از اين بابت شديدا شرمنده هستم. البته نه اينكه نخواهم، بلكه ديگر امكان خدمترساني بيشتر از من سلب شده است. چرا؟ حالا برايتان توضيح ميدهم….

خدا لعنت كند آن كسي را كه راه و رسم استفاده از خدمات مجاني مرا به اين پنجاه و چهاري ياد داد. تا قبل از اينكه اكانت اين خانم به بانك اطلاعاتي من افزوده شود، سِروري كه مرا هَندِل ميكرد آنچنان سبكبار بود كه ميشد از آن به عنوان يك فضاپيما استفاده كرد. اما از وقتي كه پاي پنجاه و چهاري به من باز شد، بلايي بر سر من آورد كه چشمتان روز بد نبيند تمامي روترها و هابهاي وجود در سيستم هاستينگ سِرور بلاگرولينگ مشغول پردازش مراجعات اين خانم شد. سيل عظيمي از لينكهاي جور واجور به بانك اطلاعاتي من توسط اين خانم افزوده شد كه كُميت ما را لنگ نمود. همانند استَري كه چهار پا در گل فرو رفته باشد، من نيز هر روز از كار افتاده تر و ناكارآمدتر ميشدم. زِرت و زِرت هَنگ ميكردم. حجم اطلاعاتي كه از سوي اين كاربر محترم بر من افزوده ميشد به قدري اسفناك و سنگين بود كه هر لحظه از پشت پاورساپلاي سِرور بلاگرولينگ صداهاي مشكوكي شبيه فارت (گ..ز) به گوش ميرسيد چون ديگر نه براي CPU جاني مانده بود و نه درگاههاي Data روي خط حامل (Bus) اجازه ترانسفر اطلاعات ميداد. روز به روز داغانتر و بيچاره تر ميشدم. در اين بين جالب اين بود كه مسئولين مخابرات ايران نيز از فرصت استفاده كردند و هَنگ شدنهاي مداوم من را دستپخت سيستمهاي فيلترينگ خودشان معرفي كردند و هي در بوق و كرنا كردند كه ما سِرور بلاگرولينگ را هك كرديم و فيلتر كرديم و الخ. اما زهي خيال باطل. هيچ هكر قَدر قدرتي در دنيا از مادر زاده نشده كه بتواند سِرور بلاگرولينگ را فيلتر كند. اساسا برنامه نويسان مجربي كه مرا خلق كردند آنقدر قوي بوده اند كه تمامي راههاي نفوذ را بسته باشند. اما بگذاريد اعتراف كنم كه هيچكدامشان فكر قدرت شراره نبوده اند. مجبورم تحسينش كنم كه اينچنين بزرگترين برنامه نويسان سَِرور بلاگرولينگ را ناك داون كرده است. اگرچه فكر ميكنم اين هجمه نرم افزاري كار رضا عزيزي باشد كه استاد كامل امور رايانه اي است و بالشخصه خود شراره را فاقد اين تخصص مي دانم.

الگوريتم اين هجمه رايانه اي را تازه پيدا كرده ام. در حقيقت رمزِ حمله به سِرور بلاگرولينگ در ستاد فرماندهي 54اي با يك «سلام» آغاز ميشود. شبهاي حمله در دوران دفاع مقدس يادتان هست كه يكنفر پشت بيسيم رمز حمله را صادر ميكرد؟ اينجا نيز همينطور است. كافي است يك رهگذر كه حتي اتفاقي گذارش به «حرفهاي يك 54اي» خورده باشد، از دهانش يك «سلام» ناقابل دربرود. آنگاه ظرف مدت جيك ثانيه رمز حمله از سوي شراره صادر ميگردد و يك تَك وحشتناك ديگر به سِرور مادر مرده بلاگرولينگ آغاز ميشود: بلافاصله لينك شخص مورد نظر در ليست بلند «ميخوانم»ها افزوده ميشود و اين تكِ ناقابل چونان چوبي با سطح مقطع دايره اي في 100 ساخته شده ازچوب بلوط به ماتحت سِرور بلاگرولينگ فرو ميرود به گونه اي كه در دَم صداي فارتي دهشتناك از پشت پاور ساپلاي به گوش ميرسد.

جالب اينجاست كه ژنرال شراره نام اين ليست بلند را گذاشته است: «ميخوانم» براي من كه زحمت حمالي اين ليست را بر گَرده پذيرفته ام مثل روز روشن است كه اين ليست بالغ بر 100 آيتم مي باشد و سوال اساسي براي من اين است كه ژنرال چگونه فرصت ميكند اين لينكها را باز كند و همه را «بخواند».

البته براي حل شدن مشكل اضافه بار بر روي سِرور بلاگرولينگ، مهندسين امريكايي بلاگرولينگ فكرهاي زيادي كرده اند كه من چون خائن هستم يكي از آنها را لو ميدهم. جاسوسان CIA كشف كرده اند كه ژنرال شراره يك اصفهاني خالص است. براي حل اين معضل آنها از پاشنه آشيل اصفهان استفاده كرده اند و قرار است سرويس مجاني بلاگرولينگ را پولي نمايند. بالشخصه اعتقاد دارم بهترين آنتي ويروس براي اين تروجِن مهلك همانا «ريال» است كه احتمالا باعث خواهد شد ژنرال دست از سر كچل بلاگرولينگ بردارد.

اخيرا آگاهان سياسي و جاسوزان!!! به رمز ديگري نيز در عملكرد اين تروجن رايانه اي پي برده اند و آن اين است كه ژنرال يك شعار براي خود انتخاب كرده و در همه جا از اين شعار براي تبليغات استفاده ميكند:

سلامكي بنما تا لينككي ببري

پینوشت ضروری:

این مطلب به کلی طنز بوده و هدف آن به هیچ وجه توهین و یا خدشه دار کردن شراره عزیز نبوده است. حاجی به علت وجود درک متقابل بین خود و خانم شراره به این سوژه پرداخت و مطمئن بود و هست که انتقاد همواره میتواند راهگشا باشد. وبلاگ حرفهای یک 54ای بعد از حدود 4 سال وجود، اخیرا به تغییر سبکی مشهود مبادرت ورزیده و متنهای توصیفی کوتاه را پیگیری میکند. روند رو به رشد این وبلاگ نشاندهنده این است که نویسنده آن “مایه” کار را دارد. اما همانطور که به خود شراره نیز گفته ام؛ برخی اسلوبهای متعارف وبلاگ نویسی مانند لینک دادن و لینک گرفتن بایستی برای خودش استانداردی داشته باشد و این لیست 153 نفری که به عنوان لینک دوستان گردآوری شده است اندکی غیر واقعی و بازاری می نماید که کمی توی ذوق میزند. به همین خاطر آرزوی پیشرفتی که حاجی برای ایشان همواره داشته است باعث شد این عیب وبلاگ 54ای را البته با آگراندیسمانی وحشتناک به روی پرده بیاورم.

تقریبا اکقر دوستان که در بخش کامنتها مراجعه کرده اند قادر بوده اند که ماهیت طنزی این پست را درک نمایند که جای خوشبختی دارد و دست تک تک آنها را صمیمانه میفشارم.

بدون شرح

ژانویه 22, 2007

حکم؛ گشنیز

ژانویه 19, 2007


نمونه سوالات آزمون استخدامی وزارت تنبیه – سال 1385

سوال اول: به این تصویر خوب توجه فرمایید:

برداشتن زیر ابرو با توجه به انحنای نشان داده در شکل فوق؛ چه حکمی دارد:

1) از مصادیق بارز افساد در زمین بوده و بی بی حکم مفسد فی الارض دارد.

2) بستگی به شرایط دارد.

3) اطلاعات داده شده برای قضاوت کافی نیست و نیاز به دانستن میزان انحنا و میزان باریکی ابرو می باشد.

4) هیچکدام

سوال دوم: با دقت در همان تصویر، در دست داشتن گُل چه حکمی دارد:

1) از مصادیق تشویش اذهان عمومی بوده و بد آموزی دارد.

2) بی بی مزبور تنش میخارد و ج… است.

3) شاه (شوهرش) بیغیرت است.

4) اطلاعات کافی نیست.

سوال سوم: آن خط مورب که در داخل آن دایره مشاهده میفرمایید (گوشه سمت چپ بالایی) نشانگر چیست؟

1) آن خط مورب نبوده و قسمتی از حرف Q میباشد که حرف اول نام این فاسده می باشد (Queen) این سوال انحرافی است.

2) آن خط نوعی “نخ” می باشد که بی بی فاسده به وسیله آن دارد نخ میدهد.

3) آن خط سمبل اسپرماتوزوئید می باشد و بی بی فاسده در حال نشر تصاویر مستهجن می باشد و حکمش اعدام است.

4) این بی بی ج….. می باشد.

سوال چهارم: به این تصویر خوب دقت فرمایید:

به نظر شما هراس این سرباز از چیست؟

1) نمازش قضا شده و پریشان است.

2) نخ مزبور در سوال سوم را گرفته و دسته گل به آب داده و بی بی را به زمین کوفته و از ترس شاه نگران است.

3) ترک پست کرده و نگران شاه است.

4) بی بی جن… است.

سوال پنجم: سبیل سرباز نشان داده شده در شکل فوق به کدام شخصیت زیر نزدیک است:

1) دُن دیه گو (زورو)

2) مفتش شش انگشتی در سریال هزار دستان

3) رضا خان میرپنج

4) آن بی بی جن…. می باشد.

سوال ششم: به این تصویر خوب دقت فرمایید:

این مدالها که بر سینه شاه آویزان است، نشان از چه دارد؟

1) شجاعت

2) قُرُمساقی فراوان

3) ج…گی بی بی

4) هیچکدام. این مدالها کیلویی می باشد.


غلمان

ژانویه 16, 2007

آقا ما از امروز به همه اهالي منزل اجازه صادر كرديم برن فسق و فجور كنن و كاملا گناه كنن تا مصداق يك جهنمي كامل بشن. از امروز هم بانو و هم تمامي محارمي كه اختيارشان كمي تا قسمتي دست ماست ميتونن برن هر غلط كه دلشون ميخواد بكنن. اصلن جايزه گذاشتيم كه هر كدوم در آخر وقت اداري هر روز ميزان گناهاش بيشتر باشه جايزه بگيره. دوست پسر بازي، غيبت، تهمت، دروغ، افترا، مال مردم خوري، بي بندوباري، خيانت و خلاصه تمامي گناهها و معاصي از امروز آزادِ آزادِ. چرا؟ والله ديروز رگِ غيرتمون مثل شيلنگِ آب بالا زده بود.
نشسته بوديم و داشتيم تو دلمون روياي بهشت ميديديم. توي اين بهشت، خودمون رو هر ساعت و هر دقيقه با يك حوري محشور ميديديم و خلاصه اينطور فكر ميكرديم كه اگه بهشتي بشيم همش در حال كيفيم و مشت مشت وياگرا ميندازيم بالا و يا علي از تو مدد.

اما ديروز كه كمي داشتيم به بهشت فكر ميكرديم يه دفعه اين سوال برامون ايجاد شد كه اگه قرار باشه ما به علت كارهاي خوب زيادي كه كرديم بريم بهشت و دم به ساعت خدمت حوريان عزيز باشيم، پس تكليف نواميس ما كه احتمالا بهشتي شده باشن چي ميشه؟ و اصولا آيا اونها هم از اين لذايد جنسي بهره مند هستن يا نه؟

با اين فكر يك دفعه احساس كرديم كه از درون داغ شديم و حس غيرتي از نوعي كه داني و دانم به جوش آمد و به دنبالش اين سوال كه: «يعني احتمال داره يك نره خر بهشتي قرار باشه به زن و بچه ما بخواد در اون دنيا تجاوز كنه؟» ميدوني كه اين سوال همچينم بي ربط نيست. چون اگه قرار باشه عدل در اونجا هم حاكم باشه بايد همونقدر كه ما مردهاي بهشتي حال ميكنيم حداقل به نسبت مساوي هم خانمها لذت ببرن. پس در اينصورت بايد با چه كساني اين بساط را راه بندازن؟

اين رگ ِ لامصب وقتي بيشتر متورم شد كه فهميديم توي بهشت پر از نوجوانهاي خوشگل و سفيدرويي به نام «غِلمان» است كه خدمتكاران بهشتند:

«خدمتگذاران بهشتى آنقدر زيبا و سفيد چهره و باصفا هستند كه گویى مرواريدهایى در صدفند! این نوجوانان، كه همواره در شكوه و طراوت جوانى به سر مى برند، گرداگرد بهشتیان مى گردند و در خدمت آنها هستند. اين نوجوانان زيبا با قدحها و كوزه ها و جامهاى پر از شراب طهور كه از نهرهاى جارى بهشتى برداشته شده در اطراف آنها مى گردند و آنان را سيراب مى كنند و هر يك از مؤمنان خدمتگذارانى مخصوص به خود دارد.»

ياد خيانت نوكران و كلفتان به بانوان حرمسرا افتاديم. نكنه يك وقت شيطون بره تو جلد اين بچه خوشگلا و بيفتن به جون نواميس مردم؟

به همين خاطر درك كرديم كه آقا بهشت هم امنيت نداره. ما تاب نداريم ببينيم يك عمر جاوداني در بهشت داشته باشيم ولي هر آن خار مادر آدم رو به هم پيوند بدن. حالا يا يكي از اين غلمانها اين كار رو ميكنه يا يه بهشتي حريص كه شراب طهور رو تا حلقش پر كرده و مست و پاتيله. يكي بياد تكليف ما رو معلوم كنه. اين دنيا كه بساط متلك و انگشترساني و ديد زدن و … بر پا بود و ناموس آدمها رو مستفيض ميكرد اون دنيا هم كه اين غِلمانهاي بي صاحاب. پس چيكار كنيم؟ واسه همين از امروز بهشتي شدن ممنوع شده . اصلن همون جهنم بهتره. به نظر شما جهنم امن تر نيست؟ هايده هست. ويگن هست. هيتلر هست. اصلن هر چي آدم باحاله توي جهنمه. بهشت چيه بالام جان خطر جاني و ناموسي داره به خدا!

شاشبان

ژانویه 13, 2007

آقا من حاضرم ثابت کنم که اشتغال در جامعه ما اصلا و ابدا یک مشکل نیست. یعنی میتونم اثبات کنم اونقدری که ما در ایران شعل داریم، در هیچ جای دنیا فرصت شغلی وجود نداره. حالا اگر یکسری آدم معاند از سر مریضی میان و میگن کار نیست و بیکاری در جامعه بیداد میکنه باید بگم اینها عوامل استکبار جهانی هستند و احیانا چمدان چمدان دلار سبز از امریکای جهانخوار میگیرن که چشماشون رو روی حقیقت ببندن و بلندگوی غربیها بشن و بگن کار نیست. برای این مدعای خودم هم دلیل دارم.

مثلا شما در هیچ جای دنیا شغلی به نام شاشبان نمیتونین پیدا کنین. حالا این شاشبان چی هست؟ اگر صبر کنین براتون این فرصت شغلی رو تحلیل خواهم کرد.

اونهایی که حلقه اسارت ازدواج رو بر گردن انگشت چهارم دست چپ نشونده باشن یا احیانا برای گرفتن یک فقره گواهی عدم سوء پیشینه و عدم اعتیاد به مراجع ذیربط مراجعه کرده باشن حتما عزیزانی رو دیدن که به شغل شریف شاشبانی اشتغال دارن. پس با این پیش زمینه تعریفی از شاشبان مینماییم:

شاشبان عبارتست از فردی از جان گذشته که در مراکز صدور برگه عدم اعتیاد بر روی یک صندلی می نشیند و همینطور مستقیم به آلت شریفه شما خیره میشود تا شما درون یک لیوان بشاشید تا مبادا از لای ناخنهای مبارک احیانا جوهر لیمو یا مواد خنثی کننده به درون شاش خود نریزید.

ملاحظه فرمودید؟ فرصت شغلی نداریم؟ اشتغال نداریم؟ بفرمایید. اینهم شغل.

اگر بخواهیم چک لیست “پارامترهای موثر در یک شغل خوب” را برای این شغل پر کنیم مطمئنا این شغل با احراز نمره ای خوب در ردیف شغلهایی مانند مهندسی و پزشکی قرار میگیرد. چرا؟ الان میگم:

اول از همه بحث تجربه است. شاشبان به دلیل ماهیت شغلی اش یک انسان باتجربه قلمداد میگردد. اصولا چه تجربه ای ارزشمند تر از اینکه شما میتوانید با یک نگاه طول، قطر و عظمت آلت افراد را با دیدن چهره آنها حدس بزنید؟ شاشبان از آنجایی که روزانه صدها آلت نعوظ نشده را در حین عملیات بول می بیند قطعا برای خودش یک هندبوک و دایره المعارف شده است از شدت مقایسه نسبی این آلتها. او میتواند به مجرد دیدن یک فرد جدید حدسی دقیق در مورد وضعیت تسلیحاتی این فرد داشته باشد. چون قادر است او را مثلا با “مش اسمال” (راننده خلاف کامیون) مقایسه کند که برای او حکم “متر نمونه” را دارد. در هندبوک شاشبانی، مش اسمال صاحب رکورد طویل ترین و قطورترین آلت ممکنه می باشد. در همین هندبوک “کامی” بعنوان کوتاهترین آلت ثبت شده است. حالا حساب کنید شاشبان که حدود بالایی و پایینی پارامتر اندازه آلت را در یک جامعه آماری در اختیار دارد و میزان “انحراف معیار” و “واریانس” این مشخصه آماری را در دست دارد؛ آیا نمیتواند به راحتی با دیدن چهره شما به وضعیت “جلوبندی” شما پی ببرد؟ حالا شاید شما ندونین که داشتن این تجربه چقدر ارزشمنده و احتمالا دارین به من فحش میدین. ولی باور کنین این تجربه خیلی موقعها مفیده. مثلا در روز خواستگاری من حاضرم شرط ببندم که از این شاشبانها بعنوان کارشناس دعوت میشه تا بعنوان یکی از فامیلهای عروس در صحنه حاضر باشن و داوری کنن که آیا آقای داماد برای جناب عروس یک پتانسیل خطر (Hazard) میتواند تلقی گردد یا نه؟

البته شاشبان برای این ارزیابی از یک پروسه شبیه سازی (Simulation) استفاده میکنه . همانطور که گفتم هندبوک او اطلاعات کاملی از وضعیت جلوبندی در حالت غیر نعوظ گردآوری کرده اما مطمئنا اون برای داوری در مورد آقایان دامادین به اطلاعات دقیقتری در زمان نعوظ احتیاج داره . جناب شاشبان برای بدست آوردن اندازه سلاحهای کشتار جمعی آقایان در حالت نعوظ از روش رگراسیون خطی و یا احیانا روش میان یابی استفاده میکنه و به سرعت توی مغزش از رابطه مشهوری استفاده میکند که بواسطه این رابطه، یک تابع خطی بین اندازه آلت پیش از نعوظ و پس از نعوظ برقرار شده است. خلاصه اطلاع واثق دارم که با توجه به میزان حساسیت و نازک نارنجیت عروسان در این دوره زمونه، کارشناسی ابعاد تسلیحات دامادان برای پروسه ازدواج یک Mandatory شده و الان اونقدر سر این شاشبانها شلوغه که برای دعوتشون به مراسم خواستگاری باید ازشون وقت قبلی بگیری.

از تجربهء تخمین اندازه که بگذریم، شاشبان اطلاعات خوبی در مورد غلظت، رنگ، بو، میزان، پراکندگی کف و سایر مشخصات فیزیکی شاش داره. شاشبان میتونه با یک نگاه بفهمه شما در شاشیدن چند مرده حلاجین. بعضی وقتا که یاد بازیهای دوران بچگی خودم و خصوصا جیش بازی می افتم، چقدر آرزو میکنم یکی از این شاشبانها رو بعنوان مشاور پیش خودم میداشتم تا هر بچهء چُس شاشی رو بعنوان یار ِ خودم انتخاب نمیکردم.

شاشبان بواسطه شغل خودش تخصص کاملی در باز کردن قفل شاش داره. یعنی یک دکتر کامل هست برای درمان مرض شاش بند شدن. اینم یک بُعد قضیه اس.

اینهایی که گفتم قسمتهایی از تخصصهای شاش بانهای مرد بود. ما شاشبان زن هم داریم. شاشبانهای زن به مراتب زیرکتر و متخصص ترن. مثلا اونها قادرن با دیدن یک لیوان نیمه پر از شاش یک خانم به حامله بودن یا نبودن اون پی ببرن تازه حتی میتونن جنسیت جنین رو هم حدس بزنن. البته در میانیابی و تخمین اندازه هیچگاه یک شاشبان زن مورد توجه قرار نمیگیره چون اصولا سر و کار اونها با اجسام دوبُعدی و مستوی بوده که طبیعتا چون درکی از بُعد سوم ندارن خُب نمیتونن مساحان و ارزیابان دقیقی باشن.

یادم هست برای آزمایش ازدواج به یکی از این مراکز مراجعه کرده بودیم. در قسمت آقایان صف طویلی از دامادان عزیز رو دیدم که لیوان به دست منتظر شرفیابی به حضور شاشبان بودن. جالب این بود که هر کس که نوبتش میشد و میرفت تو باز هم با لیوان خالی برمیگشت و حالتش مضطرب بود. من اولش فکر میکردم تولیدات این بیچاره ها رو شاشبان ازشون میگیره و جایی خالی میکنه که اینا دست خالی بر میگردن. اما بعدا فهمیدم این جوونا تا چهره شاشبان رو می بینن که بهشون زل زده و میگه “دربیار و بشاش” از شدت شرم شاششون قطع میشه و برمیگردن. نوبت من شد. رفتم تو. گفت: “دربیار و بشاش” نامردی نکرده و به سرعت سوژه مورد نظر را مقابل دیدگانش ظاهر کردم. به قدری راحت مشغول پر کردن لیوان شدم که ناگهان با صدای شاشبان لذت یک شاش راحت از من ربوده شد. دیدم فریاد میزنه: بسه دیگه مرتیکه. دیدم لیوان در حال سر ریز شدنه و از سر رو روی لیوان داره لبریز میشه. خندم گرفت. آخه شاشبان نمیدونست من کی هستم. من مخترع “جیش بازی” بودم اونهم توی پیت حلبی 17 کیلویی با کلی مدال و لوح تقدیر. اونوقت جیش توی یک لیوان زپرتی واقعا برای من اُفت نیست؟

پینوشت:

اگر بر لبان زیبایتان به واسطه این پست لبخندی شکل گرفت، معادل دُعایی اش را نصیبم کنید. چون امروز قرار است بر یکی از ارابه های مرگ هواپیمایی ملی ایران سوار شوم و به ماموریتی خارج از پایتخت بروم و هر آن انتظار دارم مهماندار خوش استیلی برایم یک جام شهد شیرین شهادت بیاورد. اگر بازگشتی برایم میسر نشد از همه تان حلالیت میطلبم. بنابراین چند روزی در خدمت نیستیم.

اما اگر از این پست خجالتزده و احیانا قرمز رنگ شدید شدیدا طلب پوزش میکنم. چاره ای نبود. باید بر دهان آن معاندان مشت محکمی میزدم که هی میگن کار نیست…..

اندر مزاياي سيب و سيب خورده

ژانویه 9, 2007

استاد: سيب ميوه‌اي است بهشتي.

حاج واشنگتن: اما قطعا آنكه سيب ميخورد بهشتي تر است.

استاد: سيب سرشار از ويتامين‌هاي آ، ب، ث و پتاسيم است كه در درمان‌هاي طبيعي يا طب نتروپتي، دارويي براي پيشگيري از بيشتر امراض شناخته شده است‌.

حاج واشنگتن: اما آنكه سيب گاز ميزند خود سرشار از ويتامين E و ساير ويتامينهاي روحي است كه يك آنگسترومش مي ارزد به هزاران نوع ويتامين B و ….

استاد: گر روزي يك سيب ميل شود ، انسان از دكتر دور ميشود.

حاج واشنگتن: اما اگر يك گاز از آن سيب خورده گرفته شود تا ابد الدهر و تا خود قيامت بيمه ات ميكند.

استاد: سيب نه تنها براي يبوست مفيد است، بلكه براي اسهال نيز بسيار موثر مي‌باشد‌.

حاج واشنگتن: اما قطعا آنكه سيب ميخورد براي درمان يبوست و هزار درد بيدرمان ديگر مفيدتر است.

استاد: آب سيب تازه سموم بدن را دفع كرده و براي اطفال خيلي مفيد است‌.

حاج واشنگتن: اما قطعا …..

استاد: سيب ميوه‌اي است كه ويتامين ب زيادي دارد و به همين دليل براي اعصاب و روان بسيار مهم مي‌باشد و افراد عصبي بهتر است هر روز يك ليوان آب سيب تازه با كمي‌گلاب ميل كنند.

حاج واشنگتن: افراد عصبي تر ميتوانند به جاي سيب از آن سيب خورده استفاده كنند.

استاد: سيب درجه تب را پايين مي‌آورد و براي بهبود گلو درد و سينه درد بسيار مؤثر مي‌باشد‌.

حاج واشنگتن: اما قطعا آن سيب خورده درجه تب را بالا مي برد و خودش كانون سينه درد است….

استاد: سيب با دفع اسيد اوريك داروي روماتيسم ونقرس و درد مفاصل است وبراي تقويت قلب و هضم غذا موثر است .

حاج واشنگتن: اما آن سيب خورده قطعا براي هزار درد بيدرمان ديگر مفيدتر است.

استاد: ماليدن مقداري سيب روي محل گزيدگي نيش عقرب يا زنبور به درمان كمك موثري مي كند .

حاج واشنگتن: اما قطعا ماليدن آن سيب خورده هزاران بار ….

استاد: خوردن سيب قبل از خواب كمك موثري در راحت تر خوابيدن است .

حاج واشنگتن: خوردن آن سيب خورده قبل از خواب كمك موثرتري در راحت خوابيدن ميكند.

استاد: اگر حداقل 3 عدد سيب در روز بخوريم ، خطر مرگ ناشي از بيماري هاي قلبي را کاهش مي دهيم.

حاج واشنگتن: اگر 3 عدد از آن سيب خورده را در روز بخوريم قطعا توسط همسر گرامي نابود خواهيم شد.

استاد: يک سيب متوسط داراي 3 گرم الياف است الياف مي تواند فشار خون و چربي خون را کاهش دهد. همچنين سيب براي سلامتي دندان بسيار مفيد است.

حاج واشنگتن: اين سيب خورده كه الهي درد و بلايش تو سر سليمان بخورد حداكثر داراي 1 گرم الياف است و حتما براي سلامتي دندان موثر است!!!!!!

استاد: پاشو گمشو از كلاس برو بيرون. مرده شورت را ببرن با اين تشبيهاتت…….

نامه

ژانویه 5, 2007

خدمت کربلایی صفدر و خانواده محترم سلام عرض میکنم. خدمت مش قربان و ننه حلیمه و مش صفدر هم سلام عرض میکنم. امیدوارم همگی خوب و سلامت باشید. اگر از احوالات من خواستار باشید الحمدالله سلامتی برقرار است و ملالی نیست جز دوری شما.

باری کربلایی جان؛ اکنون که شهر نشین شده ام واجب بود که به مصداق آیه شریفه لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق از تو تشکر کنم که برای من زحمت زیادی کشیدی. هم از تو هم از مش قربان و هم از ننه حلیمه و مش صفدر که آن همه برای به بار نشستن من زجر کشیدی. یادم نمی رود که با چه زحمتی من را بزرگ کردی. هیچ وقت آن شبهایی که به من آب میدادی فراموش نمیکنم. چقدر مش قربان و ننه حلیمه برای اینکه من سرما نخورم حرص نخوردند.

حالا که برای خودم آدمی شده ام و طبیعت شهری پیدا کرده ام لازم بود که یک فقره بیلاخ به همراه این نامه برای تو دهاتی بیسواد بفرستم و کونت را بسوزانم.

باری کربلایی جان؛ ماتحت همه شما جر خورد تا من به ثمر برسم اما کجایی ببینی که من حالا چقدر ارزش دارم و این شهری های فراخ باسن ِ پدر سوخته چقدر برای به دست آوردن من و دوستان دیگرم به خودشان زحمت میدهند اما زهی خبال باطل. چون هر بار که به ما نزدیک میشوند ما همگی به آنها بیلاخ میدهیم.

کربلایی جان یادت هست چقدر اون قدیمها تو و ننه حلیمه و بقیه دهاتی های بیشعور، پدر بزرگها و مادر بزرگهای ما را وحشیانه له میکردید و رُب درست میکردید؟ حالا باز هم بیلاخ!

اصلا شماها حقتان بود. حالا بیایید منت کشی کنید شاید نگاهی بهتان بکنیم اما بدانید که ما کونمان را به شما کج میکنیم همانطور که برای این شهریهای پدرسوخته اینکار رو میکنیم.

یادت هست که برای ننه حلیمه طلا خریده بودی؟ یادت هست چقدر به اون بدبخت سرکوفت میزدی که ای زنیکه برات طلا خریدم گِرمی خدات تومن؟ حالا کجایی ببینی که ما هم برای خودمان یکپا طلا شدیم. کجایی ببینی که خیلی از این شهری ها زورشان نمیرسد دامن وصال من و دوستانم را به دست بیاورند؟ تازه اگر کلی به خودشان فشار بیاورند و نیم کیلو از ما را بخرند ما را مثل جام جهان نما دو دستی مراقبت میکنند تا مبادا ترک بخوریم؟

حالا قیمت ما هر کیلو 2000 تومن است. حالا هی برو دهن خودت را صاف کن و کشاورزی کن و دسترنجت را مفت مفت بفروش. کربلایی جان دلم نمی آید ناراحتت کنم اما تو از اول هم قاق بودی. میخواستی بروی مثل حاج آصف یک سلف خر بشی و جلو جلو محصول کشاورزان را به قیمت مفت پیش خرید کنی و آنها را انبار کنی تا بعدا خون مردم را توی شیشه کنی.

به هر حال کربلایی جان تو از اول هم کلاهت پس معرکه بود. عیب ندارد گفتم تا بدانی چقدر از مرحله پرتی. برایت عکسی هم از خودم به پیوست میفرستم.

در آخر این نامه باید از همه دست اندرکاران و مسئولین و وزرای محترم تشکر کنم که با حسن تدبیر خودشان باعث شدند ما هم مثل اون زعفران خانمِ پتیاره برای خودمون آدم بشویم و ارزش پیدا کنیم.

تازه دلت بسوزد که این عزیزان خیلی از همنوعان مرا به مسافرتهای خارج از کشور و بازدید از کشورهای عربی هم فرستاده اند. زعفران خانم فکر میکرد فقط خودش صادراتی است در حالیکه ما هم هستیم.

زیاده عرضی نیست: گوجه فرنگی

پینوشتها:

یکم: از همه دوستان عزیزی که به واسطه پست قبلی نگران حاجی شان شدند و از راههای دور و نزدیک با ارسال SMS و نمابر و درج آگهی در روزنامه و تیزر تلویزیونی ابراز نگرانی نمودند؛ تشکر و سپاسگزاری میشود و اعلام میگردد که هیچ خبری نبوده و نیست و پست قبلی یک هشدار و نوعی واکنش سنجی بوده است.

دُیم: دلمان برای همه شما تنگ شده است. بنا به اجبارات شغلی در هفته ای که گذشت کمتر امکان بازدید حاصل گردید. انشالله تعالی اوضاع بهتر خواهد شد و یوسف گم گشته به کنعان باز خواهد گشت!!!