بایگانیِ فوریه, 2007

سازمان تجارت جهاني، كبريت و مسابقه

فوریه 27, 2007

آقا زوري كه نيست. راه‌مان نمی‌دهند ديگر چكار كنيم؟ نمي‌توانيم خودمان را بكشيم كه؟

سازمان مال آنهاست. براي خودشان راه و رسم و قانون دارند. اگر قرار باشد هر ننه قمري را به عضويت بگيرند كه ميشوند عين ما. دليل دارد كه آنها جهان اولي هستند و ما جهان آخري.
من اين
WTO يا WCO لاكردار را به شكل اره‌اي مي بينم كه درون مخرج فرو رفته باشد. نه به درون رفتن ميلي دارد و نه جرات بيرون كشيدنش وجود دارد.
بیچاره اين اساتيد معظم و اقتصاد دان ما نشسته اند كنگره پشت كنگره، سمينار پشت سمينار، كنفرانس پشت كنفرانس مي‌گذارند تا بتوانند راهي پيدا كنند كه ما به عضويت اين سازمان نكبتي درآييم. اما از آنجايي كه سازوكار اقتصادي ما به شدت نابسامان است، بنده زياد به اين عضويت و … اميدوار نيستم.
حالا براي اينكه نگوييد اين حاجي مدام نق ميزند و آدم را ناا
ميد مي‌كند به شما اين فرصت را ميدهم كه فرض كنيد همين الان ما عضويت WTO را داريم و قرار است همه كشورهاي جهان ما را داخل آدم حساب كنند و با ما تعامل مالي داشته باشند.

حالا فرض كنيد يك بازرگان مولتي ميلياردر در گينه بيسائو پيدا شده است كه قرار است يك محموله سنگين كبريت براي كشورش خريداري كند.
شما خودتان را جاي اين بازرگان بگذاريد. انصافا با ديدن اين تصوير چه چيزي در ذهن شما متبادر ميشود؟

به نظر شما اين طراحي براي استفاده روي جعبه چه نوع جنسي مناسبتر است؟
خوب فكر كنيد و ايده بدهيد. به بهترين پاسخ هم جايزه اي در خور مي‌دهيم. به راستي اين آقاي شير بر روي آن سكو و با آن قيافه درهم و چشماني پر از خشم به چه مي انديشد؟

پست پزشكي

فوریه 24, 2007

سرتان گيج ميرود؟
احساس بدي در ناحيه شكم داريد؟
دستگاه گوارشي تان بد عمل مي‌كند و مدام حس مي‌كنيد توي شكمتان رخت مي‌شويند؟
سر معده تان چيزي سنگيني مي‌كند
انگار يك نفر مري شما را گرفته و احساس دل آشوبي داريد؟
غذاي بد و فاسد خورده‌ايد
ميل قضاي حاجت از نوع سنگين داريد ولي متاسفانه اعضاء دروني همراهي نمي‌كنند و حس يبوست وحشتناكي داريد؟

در اينصورت شما بايد سريعا به صورت اجباري در خودتان حالت تهوع ايجاد كنيد و استفراغ كنيد و گرنه مريضي‌تان شديدتر مي‌شود.

دو راه موجود است:
الف) انگشت مياني دست راست خود را درون دهانتان كنيد و تا حلق فشار دهيد.
ب) اگر انسان بهداشتي هستيد و مايل نيستيد انگشت توي حلقتان كنيد، بر روي دكمه
Play كليك كنيد.

پيونشت:

بر سر موسيقي پاپ ما چه آمده است؟ اين يكي ديگر واقعا نوبر بود. تلاش چندين ساعته حاجي براي يافتن نسخه اصلي اين به اصطلاح ترانه نتيجه نداد. نهايتا از روي تلويزيون و از طريق موبايل ضبطش كردم. اگر كيفيتش بد است به بزرگواري خودتان ببخشيد.
ازآقاي شب خيز كه ترانه و ويدئو كليپ آقاي مهرداد را پخش نمود و موجبات كشف داروي مدرن تهوع گرديد تشكر ميگردد.

تفاوت

فوریه 22, 2007

«آقاي خنده» يكي از بستگان نزديك حاجي است. حالا چرا اسم اين بشر را «آقاي خنده» نهادم؟ فقط اين‌قدر بدان كه از دست اين بشر بيش از يكساعت دوام نخواهي آورد از بس كه فيلم است و مدام در حال شوخي و خنده است. من كه مخترع جيش بازي بوده‌ام و تخصص فراواني در مهار جيش دارم، از دست شوخي‌هاي اين بشر بيشتر از يك‌ساعت نمي‌توانم به مهار جيش بپردازم و سراسيمه سراغ دستشويي را مي‌گيرم
درباره افسانه خانم هم در اين پست صحبت كرده‌ام. حالا بايد «آقاي خنده» رو به عنوان همسر اين خانم خدمتتان معرفي كنم و بعد از آن برايتان تشريح كنم كه بين «آقاي خنده» و يك الاغ چه تفاوت‌هايي وجو
دارد
البته واضح و مبرهن است كه بين اين دو تفاوت‌هاي بسياري وجود دارد اما واضحترينش را برايتان
مي‌گويم
شب جمعه‌اي كه مثل هميشه در انتظار اين «آقاي خنده» و خانواده‌اش بودم، اندكي ديرتر از موعد به منزل ما رسيد. بچه هايش را كه راهي بالا كرديم براي دود كردن سيگاري در فضاي باز با او همنشين شدم. همين‌طور كه قدم مي‌زديم احساس كردم صداي «شالاپ شلوپ» مي‌آيد. هر چي دقت كردم ديدم اين صدا همين‌طور پا به پاي ما دارد مي‌آيد. با كمي دقت متوجه شدم صدا از كفش‌هاي «آقاي خنده» به گوش مي‌رسد. به پايين تنه‌اش كه نگاه كردم متوجه خيسي شلوارش هم شدم. به ماشينش كه رسيديم ديدم كف ماشين پر از روزنامه است و بوي افتضاحي هم از ماشين مي‌آيد. نگاهش كردم و گفتم اينجا چه خبره؟
گفت:

با اين عيال رفته بوديم ميدان حسن آباد. عيال و دخترك رفتند براي خريد كاموا. من درون ماشين ماندم چون جاي پارك وجود نداشت. هوا باراني و سرد بود و نرخ توليد كليه ها مدام بالا مي‌رفت. تراكمي از محصولات انباشته شده بود و فشار مي‌آورد. هر چه قدر گشتم در آن حوالي خبري از يك دستشويي عمومي نبود. آنقدر تحت فشار بودم كه نگو. درون يك كوچه باريك و تاريك شروع به قدم زدن كردم و همينطوري كه داشتم راه مي رفتم شير خروجي را باز كردم و ….. جييييشششش شششش. جات خالي بود. از پاچه‌هام جريان گرم جيش سرازير بود و من حس گرم شدني عجيب پيدا كرده بودم. توي كفشام هم پر شده بود و شالاپ شلوپ صدا ميداد. خودمو كه راحت كردم به ماشين برگشتم. مقداري روزنامه پيدا كردم و روي صندلي و كف ماشين انداختم و با خيال راحت درون ماشين نشستم……
يك كم نگاهش كردم و مثل بمب تركيدم. گفتم اخمخ چرا توي جوب خودتو خالي نكردي. گفت اگه مي‌مُردم حاضر نبودم اين‌جوري خودمو راحت كنم!!!
اين قسمت رو داشته باشيد تا برسم سراغ ادامه كار….
روز 22 بهمن كه همه داشتند استكبار جهاني رو نابود ميكردن بر اساس اجبارِ دخترك، دستش را گرفتم و به باغ وحش بردمش. من و دخترك همينطوري دو تايي.
بعد از ديدن حيوون‌هاي مختلف و رويارويي با سوالات عجيب و غريب دخترك به قسمتي رسيديم كه در آن «گور ايراني» قرار داده بودند. يك گور ِ نر خير سرش ميل به ادرار فرموده بودند و چيزي شبيه دسته بيل كه بغايت كريه و سياه و نافرم بود را از درون شكم مبارك به بيرون مي‌فرستادند. اين شي ترسناك مدام هم افزايش طول پيدا ميكرد و به طرز نافرمي توي چشم مي‌زد. چيز جالب‌تر ميزان احترامي بود كه همقطارانش به اين هنر‌نمايي آقاي گور قائل بودند. همه پشت سرش در يك خط صف كشيده بودند و حتي پلك نمي‌زدند
كم كم ديدم كه آقايان متعصب دست همسرانشان را گرفته و از اين مكان دور مي‌شوند. اما در اين اثنا سوال دخترك رشته افكارم را به ريخت: «بابا! اون چيه از آقا خره آويزونه؟» اي خدا چي جواب بدم به اين. سر و ته مساله رو به هم دوختم و عكسي سريع برداشتم و از محل دور شدم.


حالا به نظر شما بين اين «آقاي خنده» و الاغ فرقي وجود نداره؟

با تو هستم آقای قلعه نوعی

فوریه 20, 2007
جناب آقاي ژنرال!!!

نقل است كه پدري به فرزندش گفت: الگوي تو در آينده كيست؟

پسر جواب داد: شما پدر.

پدر گفت: بر تو متاسفم. من الگويم امام محمد غزالي بود اين شدم. تو كه الگوي‌ات من هستم بدا به حالت كه هيچ نخواهي شد.

ژنرال! روزي كه علي پروين را به عنوان الگو خود برگزيدي، ناخودآگاه ياد اين مثال افتادم. امروز ديگر برايم ثابت شد كه تو حتي در مقياس‌هاي او نيز نيستي.

براي تو – پسر كوتاه قد ديروز كه بلوا و آشوب سال 72 – 73 را با مجتبي محرمي راه انداخت – و امروز براي خودش صاحب منصب و مصدر شده است؛ افسوس مي‌خورم كه قدر جايگاهي كه بر آن تكيه زده است خوب نمی‌داند.

حاجي ژنرال!

تو انتقاد پذيري را فراموش كرده اي. تحمل انتقاد نداري. از امور رسمي فوتبال و تشكيلات آن كه بي‌خبري. از مشاوران هم كه به خوبي استفاده نمي كني. پس خدا به تو رحم كند.
علي پروين اگر ديكتاتور گونه رفتار مي‌كرد، براي خودش كاريزمايي قدرتمند در جامعه فوتبال بود. اما براي تو اين امر متاسفانه مشتبه شده كه مي‌تواني در فوتبال براي خودت يك فرزين باشي. اما نه.
اين‌طور نيست
كارهاي بزرگ شخصيت‌هاي بزرگ مي طلبد. نحوه معاشرت با ديگران، گويش و ادبيات كلامي، نحوه لباس پوشيدن و تعامل با سايرين ويترين شخصيتي افراد را تشكيل مي‌دهد كه متاسفانه بايد بگويم ويترين تو زياد چشمگير نيست.

ژنرال! پذيرش خطا از خصوصيات آدمهاي بزرگ است. كاش تو به جاي مسير سنتي و نخ نما شده پروين، راه آن علي ديگر را پيشه مي‌كردي. اين درست كه علي دايي نيز يك نماد كامل نيست اما به بزرگي شخصيتي او كه تعمق كني تفاوت‌هاي زيادي بين اين علي با آن علي كاريزما درخواهي يافت. اين علي تبلور درهم آميختگي تجربه و تحصيل در كنار پشتكار است. شايد اگر يك دهم از تعرض‌ها و توهين‌هايي كه به دايي شده است به تو –ژنرال – مي‌شد، بي‌گمان جنگ جهاني سوم به راه مي‌افتاد اما دايي به خوبي فهميد كه از درافتادن با افراد كوچك، اولين ضربه را خودش مي‌خورد و به همين جهت از كنار خيلي مسائل به راحتي گذشت مي‌كند. اما تو طريق بدي را انتخاب كرده‌اي اميرا
از گرد و خاكي كه با ممد مايلي راه انداختي تا مرافعه‌اي كه با حجازي داشتي و تا خيلي چيزهاي ديگر، كاملا مشخص بود كه مسير تو هنوز در بيراهه و جاده خاكي است.
آخرين سكانس ملودرام شخصيتي خود را نيز جديدا به نمايش گذاشته‌اي كه به قول خودت «كل يوم» هويتت را خراب كرد.
در مساله حذف باشگاه استقلال از جام آسيا چه بخواهي و چه نخواهي مقصرترين كَس خودت هستي كه حالا سعي ميكني فرافكني كني و از انظار دور باشي.

آقاي قلعه نوعي؛ مردان بزرگ در شرايط دشوار است كه خود را ثابت مي‌كنند. گيرم تمام كاسه و كوزه ها را بر سر نجف نژاد بيچارهء بيزبانِ كارنابلدِ فلك زده شكستي و دوباره خود فاتحانه بيرون آمدي. اما مطمئن باش آقاي ژنرال كه مردم ما روشن‌تر و باهوشتر از اين هستند كه ندانند چه كسي به خاطر منّيت و خودخواهي و پروين‌بازيِ خود در حاليكه نه علم كار را داشت و نه حتي حاضر بود از ديگران بپرسد؛ باعث حذف استقلال شد و خودش به كنج خانه خزيد تا آبها از آسياب بيفتد و ژنرال دوباره نزول اجلال نمايد.

من آتچه شرط بلاغ است با تو مي‌گويم / تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال

نامه وارده

فوریه 17, 2007

جناب آقاي اصغر س..

مربي رسمي فدراسيون

اينك كه به مدد تدبير شما و با استعانت از دورانديشي و مردم‌دوستي جناب‌عالي، يكي از اساسي‌ترين مشكلات مردم منطقه مرتفع گرديده و صاحب باشگاه ورزشي «سورن» شده‌ايم؛ لازم بود تا به مصداق آيه شريفه «لَم يشكر المخلوق؛ لم يشكر الخالق» از شما سپاسگزاري نموده و مراتب امتنان خويش را نثارتان نمايم.

بي‌شك در راستاي حل اين پارادكس اجتماعي كه چند صباحي چونان اُختاپوسي آدم‌خوار اين حقير را احاطه نموده و حل كردن آن بسي دشوار‌تر از حل كردن مساله اتمي و هسته‌اي شده بود؛ هيچ تفكر و قدرتي نمي‌توانست موثرتر و كارآمدتر از حركت انقلابي شما باشد.

در عصر فعلي كه نِسوان گرامي از سر پرخوري و زياده‌روي به توده‌هاي چربي تبديل شده‌اند و خوشبختانه هيچ گريزي از ميل به ورزش و فيت سازي اندام شريفه‌شان وجود ندارد، متاسفانه اكثر همسران كوته‌فكري چون اين حقير با مشكلاتي دست به گريبان بوده‌ايم كه تا قبل از حركت انقلابي شما براي آن راه حلي پيدا نشده بود. پرواضح است كه در جامعه پرخطر امروزي، هيچ مركز پرورش و بدنسازي قابل اعتمادي وجود نداشت كه انسان بتواند همسر خويش را تحت تربيت يك مربي رسمي با آن شئون انساني كه در شما سراغ داريم، بسپارد و به عبارتي گوشت را دست گرگ نسپارد.

امروز كه به ياري خداوند متعال باشگاه سورن را تحت نظارت شما افتتاح شده مي‌بينيم، صدها بار خدا را سپاسگزاريم كه سايه يك مرد از نسل فردين، ناصر ملك مطيعي و تمام لوطي‌هاي لاله زار و سرچشمه را در كنار نواميس خود مشاهده مي‌كنيم. هم‌چنين از اين‌كه سرپرستي نواميس خويش را به مردي از سلاله يزدان راد، برادران غريبي، فرامرز خودنگار و ساير قوي‌ترين مردان ايران مي‌سپاريم، خوشحاليم.

در خاتمه ضمن آرزوي توفيق براي جناب‌عالي چند تقاضا را درباره عيال مكرمه خويش كه به آن باشگاه مراجعه مي‌كنند معروض مي‌دارم:

الف) از آنجايي كه عيال مربوطه علاقه شديدي به پرتاب ديس و بشقاب به سر و كله بنده دارند، تقاضا دارم ايشان را از شركت در تمرين‌هايي كه باعث پرورش عضله سر شانه و كتف مي‌شوند و بالطبع باعث افزايش شدت پرتاب خواهند شد، منع فرماييد.
ب) به استناد اسناد و مدارك پزشكي ضميمه عيال مربوطه از قدرت مچ وحشتناكي برخوردارند و ضربات سيلي مرد افكني دارند. تقاضاي عاجزانه دارم براي ايشان تمرين‌هايي كه باعث افزايش قدرت ساعد و مچ مي‌گردد در نظر گرفته نشود
ج) از آن‌جايي كه عليامخدره علاقه وافري به تردد با اتومبيل داشته و حتي مسير خانه تا نانوايي را نيز مجبورم برايشان رانندگي نمايم، خواهشمندم روزي يكصد حركت اسكات پا با وزنه هاي سنگين و ماشين آلات مدرن بدن‌سازي براي‌شان تجويز نماييد تا شايد عضلات چهارسر ران قوي گردد و بنده رهايي يابم.
د) استدعاي عاجزانه دارم از تمرينات بوكس و تقويت ضربات مشت اجتناب نموده و به اين حقير ضعيف رحم فرماييد.

ه) عليرغم اينكه ميدانم انسان چشم پاكي هستيد ولي ناگزيرم از سر تعصب تقاضا نمايم هنگامي كه ايشان را در حركات دراز نشست ياري مي‌فرماييد و مچ پايشان را در دست مي‌فشاريد، خواهشا به مناطق ممنوعه مخصوصا به عضلات ناحيه سريني خيره نشويد.
و) از آنجايي كه عكس گرفتن به صورت برهنه و نمايش عضلات (مخصوصا سينه ها) يكي از اركان كار شما پرورش اندامي ها بوده و اين عكس زيباي شما هم مويد اين نكته مي‌باشد، لیکن خواهش اكيد دارم كه هيچ‌گاه امانت اين حقير را به گرفتن اين گونه عكس‌ها وادار نسازيد كه به هيچ روي تحمل عريان نمايي نواحي ممسني و دوگنبدان ايشان را ندارم.
ز) مي دانم كه قرص‌هاي پروتئين و نيروزا مي تواند در ظرف مدت 3 ماه از آدم ريقويي چون من آرنولد شواردزينگر بسازد. اطلاع واثق دارم كه مصرف اين مواد نيز جزء برنامه هاي رشته مفرح بدن‌سازي مي‌باشد. ولي استدعا دارم ضعيفه گرانقدر ما را از مصرف چنين موادي معاف داريد. در همين جا آمادگي خود را براي پرداخت وجه اين قرصها به صورت نقدي اعلام مي‌دارم ولي خواهشمندم از ارائه چنين موادي خودداري نموده و به گرفتن وجه آن اكتفا فرماييد.

با تقديم احترام

حاج حبيب گرانسنگ ممقاني

پيونشت‌ها:

 

صفرم- دوستان خواننده گويا به امضاي حاج حبيب در پاي نامه فوق توجه نمي فرمايند و مدام بنده را شماتت ميكنند كه زن ذليل هستم و كاسه و بشقاب به سرم كوبيده ميشود. لازم است عرض شود نامه فوق يك نامه وارده از حاج حبيب بوده و ربطي به حاج واشنگتن ندارد. حاج واشنگتن كجا و زن ذليلي كجا؟ ميدهيم با دگنك سياه و كبودش كنند زن را اگر بخواهد روداري كند. (بستن هر گونه شيشكي در انتهاي اين بند پيگرد قانوني خواهد داشت)

اول- ما كه بعد از اين همه سال نفهميديم باشگاه فرهنگي – ورزشي يعني چه؟ يعني اصولا از درك مفهوم فرهنگي عاجزيم. ممالك پيشرفته اي كه به ورزش به عنوان يك حرفه نگاه ميكنند، هنوز ادعا نكرده اند كه باشگاهشان فرهنگي هم هست. ميخوام بگم اونهايي كه 50% از اين مفهوم فرهنگي – ورزشي رو در حوزه ورزشي‌اش به صورت كامل پياده كرده اند هنوز ادعايي بر كار فرهنگي ندارند. پس در اين ميان لاف گزافه اي كه مي‌زنيم از براي چيست؟

دوم: يكي از همين باشگاه‌هاي فرهنگي – ورزشي به نام استقلال كه اين روزها به تعداد بازيكنانش، مربي و مدير دارد ماشالله، هنوز از پس ارسال مدارك و نام بازيكنانش به AFC عاجز مانده و در عصر ايميل و فكس اين اسناد را با پست معمولي به مالزي ارسال داشته است. همين اهمال در مديريت باعث حذف اين تيم از رقابت‌هاي باشگاه‌هاي آسيا شده است. مي‌خواهم بپرسم اين همه مدير و ژنرال و … در اين باشگاه چه غلطي مي كنند آيا؟ بيچاره آبي‌ها اين شعارشون در نطفه خفه شد که:

ما كه رفتيم آسيا /….لق لنگيا

سوم: برنامه نود هفته پيش ديدني بود. تا دلتان بخواهد مكان تاسف خوردن بود براي تيم ملي كه اين‌چنين مربي سخنور و با دانشي را همراه دارد. ژنرال چندين بار لفظ «كُل يوم» را به جاي «كُلُهم» استفاده كرد. بنده پيشنهاد مي كنم فدراسيون فوتبال به جاي شركت دادن اين مربي در كلاس‌هاي درجه A مربيگري فيفا او را به يكي از كلاس‌هاي نهضت سواد آموزي معرفي نمايد.

اي فرگوسن…. اي ليپي…..اي كلينزمن ….. اي آرسن ونگر….. من اعلام خطر مي‌كنم…

مبارزه با فساد پيشرفته

فوریه 14, 2007

انسان و حیوان

فوریه 12, 2007

ميگويد: تو بايد با من بيايي.
ميگويم: جانِ حاجي ما را معاف كن. من براي خودم كلي گرفتاري دارم.
ميگويد: از تو يكبار چيزي خواسته‌ام. بايد بيايي
ميگويم: آخر من براي چه؟ من چه نقشي دارم آخر؟
ميگويد: تو بعنوان شاهد بايد آنجا باشي.
ميگويم: شاهدي بر چه؟
ميگويد: شاهدي بر مدعاي من و بر چندين سال مصيبتي كه كشيده‌ام
ميگويم: من؟ شاهد؟ من كه اطلاعات زيادي از جزئيات شما ندارم
ميگويد: همين چند فقره را كه به چشم ديدي گواهي كن. مشكلي نيست. يك امضا از تو كافيست..

* * *

دادگاه خانواده ؛ شنبه 21/11/85؛ ساعت 10

ازدحام عجيبي است. دستم را گرفته و به دنبال خود ميكشاندم. دادگاه خانواده هميشه برايم ترسناك بوده و اصولا تصوري خوبي از آن نداشته‌ام. به دلیل همین هراس، تا به حال سعادت ديدار از اين مكان را نيز نيافته‌ام
قيافه بهت زده‌ام توريستهايي را مي ماند كه براي اولين بار يكي از عجايب هفتگانه را ديده باشند. صحنه هاي بديع و عجيبي را مي بينم. زني ميانسال چادر به دندان گرفته و اشك مي‌ريزد. آن سوتر دختري زيبارو با اندامي كشيده و فريبا در گوشه اي از سالن در خود فرو رفته و به نقطه‌اي دور خيره شده است. …. و من در اين بلبشو بر روي يك صندلي در كنار «او» نشسته‌ام تا نوبت «او» برسد و براي شهادت در معركه طلاقش حاضر شوم. آنچنان غرق در اين تصاوير هستم كه گويي از اين جهان خارج شده‌ام..
صداي نعره و عربده‌اي دهشتناك مرا به خود مي آورد….. به خود مي آيم…. نگاهم به انتهاي سالن معطوف مي‌شود كه يك مرد حدودا 40 ساله با موهايي مجعد و هيكلي وحشتناك بزرگ و سر و شكلي ناهمگون در حاليكه در خيل ِ جمعيت محاصره شده، در حال عربده زدن مي‌باشد. چهره اش شبيه اهالي دروازه غار و دولاب است و بي پروا نعره ميزند…
در فاصله‌اي نزديك 2 متر از او، پيرمردي محجوب با محاسني آراسته و سپيد در خود مچاله شده است. سر و صورتش خيس عرق و پوست سفيد صورتش از شرم قرمز قرمز شده است. مسير اصوات نخراشيده آن دولابي را كه پيگيري ميكنم به اين پيرمرد ميرسم. آن ناجوانمرد اين پير را مورد تهاجم قرار داده است:

دادم….. طلاق ميخواست؟ بيا طلاقش دادم. حالا اين تو و اون دختر ج..ده ات…..
من كه
تُ خ مم نيست. اين نشد يكي ديگه…..
گور پدر تو و اون دختر عوضی‌ات…
.
] مردم به سمت دولابي هجوم مي آورند تا ساكتش كنند. يكي دهانش را مي‌گيرد. عده اي ديگر سه چهار نفره محاصره‌اش ميكنند تا بلكه اين گاو نر وحشي را رام كنند. اما آن گاو همه را به يك حركت بر زمين ميريزد و ادامه ميدهد: [

برو پيري! برو كُلاتو بزار بالاتر

من بالاي 200 بار دخترتو ك ر د م........ ]سرم گيج ميرود[

بيشتر از 50 بار هم از كو.... ك ر د مش ]مغزم سوت ميكشد[

برو حالا ترشي بنداز.

حالت دگرگوني دارم. از سالن بيرون ميزنم تا حداقل آن پيرمرد را نبينم كه ديگر از شدت خجالت دارد سكته ميكند……

* * *

دگرديسي از انسان بودن به حيوان شدن زمان زيادي نمي‌طلبد. كافيست مفاهيم انسانيت را براي چند لحظه ناديده بگيري.

به راستي چه چيزي باعث ميشود كه طلاق اين‌چنين براي ما پاياني بر همه چيز باشد به گونه اي كه گذشته مشترك را فراموش كنيم؟
فرهنگ ايراني لوطي گريهايي دارد كه برخي از آنها جالب هستند. ميگويد: «به حرمت نان و نمكي كه خورده‌ايم ….» اما وقتي موضوع ساده‌اي مانند طلاق اتفاق مي‌افتد؛ به ناگاه فراموش مي‌كنيم كه چقدر نان و نمك با آن خانم خورده‌ايم و به آن مرز از حيوانيت مي‌رسيم كه در صحن دادگاه شمارگان نزديكيهاي‌مان را براي ديگران بيان می‌‌كنيم و ح
تي چگونگي اين جماع را نيز تصوير مي‌كنيم!
طلاق امري پذيرفته در تمام جوامع بشري است. در حقيقت در فرهنگهاي متمدن به اين طلاق همانند يك «
Return» نگريسته مي‌شود كه در حقيقت نوعي تصحيح در انتخاب است نه چيز ديگر.

ازدواج مانند هر انتخابي ميتواند خوب از آب درآيد يا بد. مثل كفشي كه می‌خريم يا لباسي كه انتخاب مي‌كنيم. پر واضح است كه هر انتخابي، احتمال خطا نيز دارد. با اين تلقي از طلاق، هيچگاه طلاق چيز سياه و گناه كبيره‌اي نخواهد بود.

اي كاش به جاي اينكه به فناوري‌هاي مدرن دست پيدا كنيم ، اندكي مانند انسان بودن را تمرين مي‌كرديم.

شوخي با يك دوست: آگهي بازرگاني

فوریه 10, 2007

براي يك مهندس آن هم از نوع High Class ، هيچ چيز سخت تر از زير پا گذاشتن پِرَنْسيب نيست. اصولا عدول از مواضع كلاسيك براي قاطبه تحصيلكرده ها چيز پسنديده اي نيست. ملودرام ِ ماجرا آنجاست كه تو خودت باني و مدافع ايزو باشي، عمري را در راه تجزيه و تحليل فرآيندها مصروف كرده باشي، سر مميز ايزو باشي و هزاران هنر از 10 انگشتت بريزد؛ ولي مجبور به زيرپا گذاشتن آرمانهايت باشي.

خودش هم به اين امر واقف است. اما چه كند كه چاره اي ندارد.

حدود 2 سالي هست كه مي شناسمش. نام ويلاگش همه جا هست: نيكو

زنهارش داده بودم كه اوضاعت وخيم خواهد شد. گفته بودم كه اين موجود تازه وارد تو را به كارهايي كه اصلا باب ميلت نيست خواهد كشاند. اما او مساله را جدي نگرفته بود. تا اينكه مهمانش با نام ديانا پا بر عرصه وجود گذاشت.

اوائل خوش خوشانش بود. با ديدن هر لبخند از اين دخترك زيبارو دلش غش ميرفت. اما كم كم آن روي ديگر سكه نمايان شد:

شیر خشک ………………. هر قوطی 3500 تومان

پوشک آماده ایرانی …….. هر بسته 4000 تومان (هر جیش ناقابل 400 تومان آب میخورد)

غذای کودک ……………..هر بسته X تومان

تزریق واکسن سه گانه ……… هر نوبت Y تومان

.

.

.

.

این مخارج كمر شكن او را به شدت آزار ميداد. چاره ای نداشت جز اینکه کار دومی اختیار کند:

مهندس است؟ خُب باشد.

خدای ایزو و بازنگری فرآیند است؟ خُب باشد.

کلی برای خودش در شرکت برو و بیا دارد؟ خُب داشته باشد.

کلی ترانه خارجی حفظ است؟ خُب باشد.

کلی برای خودش نیکو می باشد؟ خُب باشد.

این سوالات زماني براي او يك نوع تابو بود. اما بر باعث و باني اين اقتصاد فَشَل صلوات كه عرصه را بر او اينگونه تنگ كرده بود كه ناچار شد به تجارت روي آورد. خجالت ميكشيد كه آدرس مغازه اش را به دوستانش بدهد. اما از يك نكته غافل بود و آن اينكه مرام حاج واشنگتن هرگز اجازه نميدهد دوستانش در مضيقه باشند. حاجي تصميم گرفت يك رپرتاژ آگهي ِمجاني براي اين دوست خوب روي آنتن ببرد تا ثابت كند كه:

دوست آن باشد كه گيرد دست دوست / در پريشان حالي و درماندگي

به هر روي اين تصاوير مربوط است به شركت تضامني نيكو و لاسكو (شريكش). اين شركت در كار لباسهاي زير و لباسهاي خواب فعاليت دارد. حاجي از پذيرفتن هر گونه وجهي بابت اين رپرتاژ امتناع كرده و در عوض از نيكو و شريكش – لاسكو – قول گرفته است كه براي هر خريداري كه از سَمت حاجي معرفي شده باشد 30% تخفيف درنظر گرفته شود.

تو نيكي ميكن و در دجله انداز / كه ايزد در بيايانت دهد باز


Critical Question

فوریه 7, 2007

واژه هاي بي مسما. واژه هايي بي معني. ….

تعمقي عميق كه بنمايي و غوري مضاعف اگر بنمايي، در ميان قاموس واژگان به مفاهيمي برخورد ميكني كه اصولا از همان ابتدا بي مسما هستند. لختي كه با خود انديشه ميكني دريايي از مفاهيم متضاد احاطه ات ميكنند و تو ميماني كه بالاخره كداميك را بپذيري.

اين بيضوي اجوف – يا همان كله ي پوك – حاجي چندي است كه كلمه اي بي مسما را در فرهنگ واژگان پيدا كرده و واقعا نميداند كه مخترع محترم اين واژه از چه رو به انتخاب و تعريف اين واژه اقدام نموده است. از نظر حاجي كلمه «حلال زاده» اصولا بي مسما و فاقد جايگاه اصولي بوده و بيعلت انتخاب شده است. به عبارت بهتر اصولا چيزي به اسم حلال زاده در جوامع بشري وجود ندارد و همگي ما آدميان به طور كلي «حرامزاده» هستيم.

شرع مقدس ازدواج محارم با يكديگر را حرام مي داند. چنانچه برادري از سر وسوسه ي ابليس با خواهر خويش همبستر شود و از اين آميزش فرزندي متولد شود، شرع اين نطفه را حرام دانسته و آن فرزند را حرامزاده مي پندارد.

از سوي ديگر: داستان خلقت را كه مي خواني، متوجه ميشوي كه هابيل و قابيل را خواهران همزادي بود. آن هنگام كه هابيل و قابيل به فراست خويش دريافتند كه آن زائده ي شومي كه از ناحيه مياني بدنشان به بيرون جهيده است، كاربري ديگري غير از امر «تخلّي» دارد، پارادوكس ِ توليد نسل پيش آمد. شروع اين پارادوكس زماني بود كه عروق خوني آن عضو شريف «پرخون» شده و تغيير شكلهاي مشكوك و افزايش طولهايي غيرمتعارف در آن ناحيه براي اين دو برادر اتفاق افتاد. تا قبل از اين تحول، هابيل و قابيل آن عضو را «فَبَشْ» (فقط براي شاشيدن) مي دانستند و به اين نيانديشيده بودند كه در حاليكه عضو فَبَشْ مي توانست به صورت دو بعدي نيز طراحي شود، پس اين بعد سوم و آن مكانيزم پاندولي براي چه پيش بيني شده است؟

باري، ميل به جنس مخالف در بشريت ايجاد شد و لازم بود كه دو عدد جنس مونث به اين دو برادر اختصاص داده شود. اما از كجا؟ كل جهان بشريت در آن روز از 6 نفر تشكيل ميشد: يك پدر، يك مادر، دو برادر و دو خواهر.

دستورالعمل واصل شد: هابيل بايد با خواهر ِ همزاد قابيل ازدواج كند و قابيل نيز با خواهر ِ همزاد هابيل.

بين لحظه اي كه هابيل و قابيل وارد زفاف شدند تا آن زمان كه نسل بعدي به جهان وارد شد، دقيقا برابر 9ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه ثبت شده است. يعني با همان اولين آميزش نطفه حرامزاده بشريت منعقد شد و شمارگان سلسله آدميان فزوني پيدا كرد.

شايد شما خواننده عزيز تا به حال به اين نكته توجه نداشته باشيد اما سوال اساسي در همينجا مطرح است:

اول) چه كسي به هابيل و قابيل راه و رسم سفر سانفرانسيسكو آموخت؟ قطعا در آن زمان نه كتابهاي آموزشي، نه تجارب قبلي و نه شبكه هاي اسپایس‌پلاتینیوم يا ایکس‌ایکس‌ال يا مولتی‌ویِژن هم وجود نداشت كه به آنها چگونگي كار را بياموزد. پس اين دو برادر Road Map خود را از كجا دريافت كرده بودند؟

ب) اگر قانون شرع را بپذيريم كه زناي با محارم، محصولش حرامزاده خواهد بود، آيا كل جامعه بشريت داراي اين صفت نخواهند بود؟ در اينصورت واژه حلال زاده واقعا كاربرد خواهد داشت؟

ج) ضرب المثل «حلال زاده به دايي اش مي رود» آيا معني و مفهوم خواهد داشت؟

پيونشت:

* اين پست كاملا جدي است. اين سوال چند صباحي است كه در مغز من دينگ دينگ ميكند. كسي برايش جوابي دارد آيا؟ (اي خدا بگم چيكارت كنه درياپري با اين آيا هات)

** از تمام عزيزاني كه امكان و فرصت مراجعه به وبلاگشان را نداشته ام عذرخواهي ميكنم. ميدانم چند صباحي است كه اين حاجي تان بيمعرفت شده است اما به اين حاجي حق بدهيد و عذرش را در اين قصور بپذيريد.

مالتي پرپوز داكتر

فوریه 4, 2007