Archive for می, 2007

وبلاگ و وبلاگداري

می 29, 2007

1- خصائص دروني انسانها بر حركات و سكنات آنها تاثير گذار است. دامنه اين تاثير حتي بر نوع نگاه و آفرينش آثار انسانها نيز تاثيرميگذارد.

2- نوشتن نيز مانند همه پديده هاي آفرينشي انسان متاثر از طرز نگاه نويسنده و محصول تراكنش فكري و اجتماعي اوست. با اين پيش فرض، وبلاگ نويسي نيز از خصائص دروني افراد تاثيرميپذيرد.3- چند صباحي است در ميان دغدغه هاي خويش به تفاوتهاي موجود بين وبلاگهايي كه نويسندگانش خانم هستند با وبلاگهاي مردانه دقيق شده ام. ماحصل اين نگاه موشكافانه تاييد مجددي بر بند يكم اين نوشتار بود. وبلاگهاي زنانه با همان نگاههاي زنانه نوشته ميشوند و وبلاگهاي مردانه نيز با طرز نگاه مردانه به كتابت درمي آيند.

4- جنس مونث از بين كانالهاي ارتباطي به گفتار بيش از همه اعتماد و گرايش دارد. براي يك خانم هيچ چيز به اندازه حرف زدن نميتواند سبكترش نمايد. شايد به اين نكته دقت كرده باشيد كه خانمهاي عزيز در يك گفتمان متقابل شايد خيلي كمتر از مردان از ميميك صورت و حركات ابرو و چشم براي تنفيذ كلام استفاده ميكنند. اين دقيقا ريشه در زبانگرايي آنها داشته و آنها زبان را مهمترين وسيله براي بيان معاني خود تلقي ميكنند.5- تعميم رويكرد زبانگرايي به نوشتار روح و حس را از نوشتار ميگيرد. همچنان كه رعايت ايجاز در نوشتار يك هنر است به همان اندازه محتواي گفتار نيز مهم است. اينكه چه چيزي را بنويسيم و تا چه اندازه «خصوصي سازي» را به پيكره نوشتارمان تزريق كنيم بسيار محل تامل است.

6- جلب رضايت همه مخاطبان براي هيچ رسانه اي امكانپذير نيست. اما ميتوان از دريچه نسبيت به اين موضوع نگاه كرد. شايد دسته اي از مخاطبان ميلي به دانستن «خصوصي»هاي زندگي ما نداشته باشند و صد البته شايد اين موضوع براي برخي ديگر جالب باشد. اما نكته اي كه بايد به آن توجه داشت اين است كه بيان «خصوصي»ها از آنجايي كه اصولا «خصوصي» هستند مربوط به خود ما هستند و بيان آن براي ديگران يعني پاشيدن رنگ «عمومي» به موضوع كه قاعدتا نقض غرض است.7- با عرض پوزش از همه دوستان مونث بايد به اين واقعيت اشاره شود كه وبلاگهاي مونث بيشتر از آنكه به القاء معاني از طريق ميميك و كلام توجه داشته باشند بر روي اطاله كلام و بيان روزمرگي ها استوار شده اند. بررسي وبلاگهاي مونث نشان ميدهد كه اين وبلاگها عمدتا به مكانهاي اعتراض به عدم مساوات حقوق زن و مرد، برآشفتگي نسبت به مساله حجاب، پردازش احوال درون و بيان «خصوصي»ها تبديل شده اند كه صد البته پس از مدتي وبلاگ را دچار تكرار و تسلسل خواهد نمود.

8- يك حس ايراني نامانوس و بازاري نيز بر محيط وبلاگستان حاكم است كه خواننده به منظور كسب كامنت متقابل بدون آنكه بر محتوا و فحواي كلام نگارنده غور كند، سريعا در صدد ابراز عقيده بر آمده و به نظر دهي ميپردازد. در امتداد اين حس، پديده اي كه نوشتار وبلاگي را به شدت مورد هجمه قرار داده است پديده توقع و انتظار است. اين حس توقع بر مبناي الزام پس دادن هر ديد با يك بازديد تشديد و تقويت ميگردد. 9- گسترش فرهنگ «سر زدن» آفتي بر محيط وبلاگستان است كه آن را ابتر و بي خاصيت مينمايد. البته سوي اين انتقاد نگارنده نه بر خوانندگان وبلاگستان بلكه بر نوع طرز نگاه حاكم است. طرز نگاهي كه شمارگان «كامنت» را دليلي بر موفقيت يك وبلاگ مي انگارد و پر واضح است كه در پي اين طرز نگاه آنچيزي كه اهميت مي يابد تعداد كامنت است و اينكه چند درصد از اين كامنتها در راستاي موضوع بوده باشند اصلا اهميت نمي يابد.10- وبلاگ نيز مانند هر مدياي ارتباطي نيازمند تراكنش دو سويه بين نويسنده و خواننده است. اگر اهداف مترتب بر وبلاگ نگاري براي نويسنده اش از قبل طراحي شده باشد، مطمئنا نويسنده يك وبلاگ ذغذغه اي فراتر از «سر زدن» يا « سر نزدن» و «تعداد كامنت» خواهد داشت. در اين راستا پديده حذف خواننده نيز مطمئنا بر اين استوار نخواهد بود كه «حالا كه فلاني به من سر نميزند پس بيخيالش شوم!
11- بحث بر سر اصول وبلاگ نگاري ديرزماني است كه درون ذهن نگارنده چشمك ميزند. قطعا نگارنده اين سطور نيز به عنوان يكي از اعضاي بلاگستان ميتواند دچار چالشهاي فوق الذكر شده باشد و بعضا مبتلا به اين بلايا بوده باشد. بنابراين اين پست به هيچ عنوان به منزله تطهير خويشتن و پاك نشان دادن اين محيط نبوده و نيست. غرض، بيان برخي ملاحظات و مشاهدات بر مبناي تحليلهاي يك حاجي واشنگتني بوده و بس. بنابراين انتظار دارم كه موجبات رنجش خوانندگان را فراهم نكرده باشد و صرفا تلنگري بر ما نويسندگان وبلاگ بوده باشد كه در نوع نوشتار و انتخاب موضوعات نوشتاري خودمان و همچنين بر طرز تفكر و سطح انتظارات خودمان بيشتر مداقه نماييم.

صابونپزخانه-۲

می 26, 2007

چوبك دستي بر محاسن سپيدش كشيد و آهي از نهاد به بيرون فرستاد:
اي كرسي جان! منو بردي به دنياي خاطرات. اون شب كذايي كه در زير كرسي مذاكره شرق و غرب در جريان بود من بالاي طاقچه داخل قوطي روغن نباتي خواب بودم.
صبح كه شد حليمه – همسر سليمان – از زير كرسي بيرون آمد. در حالي‌كه با دست راستش قسمت راست كمرش را چسبيده بود، با دست چپش تشك رنگ و رو رفته اي را روي زمين به سوي حياط مي‌كشيد. از پشت پنجره نگاهش مي‌كردم. برف با آهنگي نرم از آسمان پايين مي‌ريخت و حلیمه غر غر كنان در حال شكستن يخ حوض بود. يخ حوض را با دستان چروكيده اش شكست و دوباره به داخل اطاق آمد. قوطي روغن نباتي را از بالاي طاقچه برداشت و من همراه با قوطي روغن و حليمه عازم حياط شديم. تشك در داخل آب غوطه‌ور بود و همانند زورقي بالا و پايين مي‌شد. حليمه با دست راست قسمتي از من را داخل آب ريخت و من شروع به كف كردن کردم. صحنه نبرد من با چركولك‌ها شروع شد و كارزاري در حد مرگ و زندگي درگرفت. در بين چركولك‌ها موجودات كوچكي شبيه سليمان مي‌ديدم كه براي ما رجز خواني مي‌كردند. اين چركولك‌هاي كوچك، كله كوچكي مثل سليمان و دُمي بلند داشتند. با يكي از آنها دست به يقه شدم. گلويش را فشردم تا اثر نجاستش را از روي تشك پاك كنم. در حالي‌كه داشت خفه مي‌شد فرياد زد:

- نكن! جان مادرت منو خفه نكن!
- خفه شو قرمساق! شما بي‌ناموسها اگه تشك رو نجس نمي‌كردين من الان توي اطاق خوابيده بودم و تو اين سرما لازم نبود توي اين آب سرد يقه توي كثافت رو بگيرم.

- آخه چوبك چان به من چه! من زماني يك دانه برنج بيش نبودم. وقتي توسط اين سليمان بي‌شعور بلعيده شدم تبديل به اسپرماتوزوئيد شدم و از بخت چون شعار 2 تا بچه بسه به گوش اين سليمان بي‌شعور رسيده هر دفعه ميليونها ميليون از من و امثال من توسط اين بيشعور به محيط پراكنده مي‌شن. تو فكر مي‌كني براي من محيط داخل رحم امنتر و بهتر بود يا اين آب سرد داخل حوض؟ ما به ميل خود نيومديم كه تو قصد كشتن ما كرده‌اي!

داستان كه به اينجا رسيد از چشم راست چوبك قطره اشكي بيرون زد و مرواريد وار از روي گونه هايش به پايين غلتيد. دستمال يزدي قرمز بلندي را از جيبش بيرون كشيد و محتويات دماغ پهن و گنده اش را با شدت هر چه تمامتر به داخل اين دستمال تخليه كرد. در حاليكه مشغول كنكاش در ميان محصولات مستغرق در دستمال بود، دستمال را روي هم تا كرد و دوباره داخل جيبش گذاشت و ادامه داد:
وقتي سرگذشت چركولك را شنيدم گريبانش رو ول كردم. چركولك نفسي تازه كرد و درون آب شنا كرد و از طريق آبراهه حوض به درون چاه غلتيد. هنوز هم بعد از گذشت سالها با يادآوري آن صحنه خودم را در نقش يك قاتل مي‌بينم و خودمو نمي‌بخشم.

كرسي چپق بوگندويش را آتش زد و دودي از دماغش بيرون داد و رو به من كرد و گفت: تو چي؟ تو چرا حرف نميزني؟

به آن دو موجود مفلس از رونق افتاده نگاهي كردم و کمی صبر كردم تا ضبط پيزوري مش قنبر دوباره تصنيف ياد ايام را از نو شروع به خواندن كند:

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت

حس غريبي در وجودم آتیش مي‌كشيد. به چوبك و كرسي نگاهي كردم و گفتم
اوضاع من از شما بهتر نيست. من و شما روزگاري براي خودمان آدمي بوديم. عضو موثري از جامعه بوديم و در خيلي از كارها مشاركت داشتيم اما امروز هيشكي حالي از ما نمي‌پرسه. تو بگو كرسي. الان با وجود اين‌همه وسيله گرمايشي مثل شوفاژ و فن كوئل و كولرهاي اسپيلت و … ديگه كي مي‌ياد از تو استفاده كنه. تازه بد قصه اينجاست كه نسل جديد سيستم‌هاي گرمايشي فِرت و فِرت خراب ميشن و اصلا قابليت اعتماد درست و درموني ندارن. يا تو چوبك! ميدوني الان آلترناتيوهايي كه جاي تو نشستن چقدر شيميايي ومضرن و دمار از دست لطيف و مكش مرگ من ِ خانم‌هادر آوردن؟
چوبك آهي از سر حسرت كشيد و گفت: تازه اصلن معرفت و انساندوتي هم ندارن. مثل شمر ذي‌الجوشن به سرعت برق سر اسپرماتوزوئيد بدبخت رو از تنشون جدا مي‌كنن. ميدوني داداش! نسل جديد اصلا معرفت ندارن و حرمت موي سفيد و كسوت رو اصلن مراعات نميكنن…
كرسي سرفه اي كرد و به من گفت: نميخواي بگي بر سر تو چي اومده كه اينقدر شكايت داري؟
مش قنبر رو صدا زدم و سه تا چاي قندپهلوي تازه دم سفارش دادم و گفتم:
من براتون به جاي خاطره گفتن عكس آوردم كه شاهد زنده اي از بلاي وارده بر منه
همنشينان من از جاي خود تكاني خوردند و گفتند ببينيمت. عكس را از جيب بيرون آوردم و جلوي چشماشون گرفتم.


بغض گلومو گرفته بود. گفتم:
روزگاري من عامل ارتباطي مردم با هم بودم. مردم با استفاده از من غم وجودشون را براي هم بيان ميكردن و سبك ميشدن. احساسات و عواطف مردم از طريق من بيرون مي‌ريخت و مردم جامعه به دليل همزباني و گفتار به هم نزديكتر مي‌شدن. اما خدا لعنت كنه اون كسي كه كيبورد رو اختراع كرد. با اختراع كيبود زبان همه مردم به يك تخته جامد تبديل شد كه مردم سعي مي‌كردن همه حالات‌هاي دروني خودشون رو از طريق اين صفحه به هم منتقل كنن.

يكي ناراحت و نااميد بود و سعي ميكرد با تايپ كردن به مخاطبش حالي كنه كه ناراحته در حالي كه اگه از من استفاده مي‌كرد قادر بود ناراحتيش رو با صدا عجين كنه و راحتتر غمش رو بيان كنه.
يكي خوشحال بود و سعي مي‌كرد با اين حروف شاديش رو بيان كنه غافل از اينكه مخاطبش به چهره و سيماي شاد اون بيشتر نياز داشت تا نوشتار شادش.
اِاِاِي ي ي ي روزگار! بچه ها ديگه زبان از مد افتاده. منم مثل شماها شدم. بيخود و بي مصرف. فقط به درد چشيدن مزه غذا ميخورم و بس. ديگه حتي در حين عمليات توت فرنگي شايد از من به عنوا
ن يك عضو مهم استفاده بشه اما واقعا ديگه كاربري اصلي من فراموش شده. من شدم يه عضو بيخود
ديشلمه مش قنبر با دو عدد خرما در نعلبكي اش واصل شده بود و وقت آن بود كه چايمون رو بخوريم و گورمون رو گم كنيم. هر سه تا مثل آدم شده بوديم وقتي خريت كرد و گندم را در بهشت كوفت كرد. از بهشت رونده شده بوديم و حالا در جهنم صابونپزخانه لم داده بوديم.

صابونپزخانه -۱

می 22, 2007

من بودم و کرسی و چوبک. توی صابونپزخانه در قهوه خانه مش قنبر نشسته بودیم و مشغول گپ زدن با هم بودیم. رادیو ضبط زوار دررفته مش قنبر در حالیکه آرم SONY را روی بدنه رنگ و رو رفته اش یدک میکشید؛ یک فقره نوار کاست درب و داغون را در خود جای داده بود. همچنانکه غلطک سمت راستی اش دور خود میچرخید، غلطک سمت چپ را نیز به دنبال خود میکشید و ماحصل این تراکنش صدای حزن انگیز استاد شجریان بود که در فضای قهوه خانه طنین انداز میشد:

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت

هر سه تای ما از بیداد زمان شکوه داشتیم و این ترانه ما را به یاد روزگارانی می انداخت که ما – هر کدام – در رشته خودمان صاحب منصب و قدر قدرت بودیم.
نوبت سخنرانی کرسی رسیده بود. کرسی در حالیکه چهار زانوی خود را به شکل غمناکی بغل کرده بود از جانفشانی های خود در آن سیاه زمستان سخن در داد که چگونه خیل خانواده را در زیر خود گرم میکرد. کرسی بادی به غبغب انداخت و صدایش را صاف کرد و در حالیکه انگشت خود را درون بینی اش میچرخاند ادامه داد:
روزی افراد خانواده سلیمان پس از صرف مقدار معتنابه ای باقالی کاشان با طعم سرکه و فلفل و گلپر، به خواندن شاهنامه پرداختند. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و منقل سناتوری با گوله های سرخ رنگ آتش در زیر ستونهای من تنوره میکشید و فضای مفرحی را در زیر آن لحاف کرسی فراهم کرده بود.
سلیمان به رزمآورد رستم و افراسیاب رسیده بود و با حرارتی وصف ناپذیر مشغول خواندن شاهنامه بود. بیتهای زیبای شاهنامه را یکی یکی و بلند بلند قرائت میکرد و گهگاه چرخی به بدنش میداد. من تصور میکردم این بادی لنگوئیج از برای ملموستر کردن فضای آوردگاه باشد و سلیمان قصد دارد به صورت واقعی
Role Play نماید. چهره سلیمان لحظه به لحظه به سرخی میگرایید و تو گویی خود در میدان رزم مشغول گرفتن دوال افراسیاب بود.
سلیمان بیتی را که مربوط به گرفتن دوال بود با صدایی بلند قرائت کرد و صحنه را طوری واقعی کرد که انگار خودش دوال افراسیاب سنگین وزن را گرفته و میخواهد آن را از زمین بلند کند. در یک لحظه احساس کردم چشمهایم هیچ جایی را نمیبیند. گدازه های ذغال بر روی منقل ناگهان الو گرفتند و تو گویی تندبادی به آنها خورده و آتش را شعله ور کرده باشد. اندکی بعد آن توده هوای شوم پس از گذر از روی منقل به ستونهای من برخورد کرد و بویی انزجار برانگیز تمام محوطه زیر کرسی را فراگرفت. این بو به هیچ وجه به بوی گلهای روئیده در سیستان که سلیمان در ابیات پیشین تصویر کرده بود شباهت نداشت و بیشتر بوی کاشان و حومه میداد! رنگ رخساره سلیمان لعنتی پس از گرفتن دوال و کوفتن افراسیاب عادی شد.
کرسی با ولع خاصی ته چایی رسوب زده در نیمه انتهایی استکان کمر باریک را هورت کشید و گفت:
همان شب پس از آنکه همه اهالی خانه کلیه مصنوعات معدوی خود را درون یک متر مربع فضای زیر کرسی تخلیه کردند به خواب رفتند. من هم به امید خواب چشمهایم را بر هم نهادم. نیمه های شب متوجه شدم پای راست سلیمان کورمال کورمال در زیر کرسی به چپ و راست میرود و تو گویی با پایش مشغول یافتن چیزی است.
در گوشه سمت راست بالایی من، اسماعیل – پسر بچه 10 ساله سلیمان – خوابیده بود و در گوشه سمت چپ پایین هم رابعه – دختر 17 ساله سلیمان – آرمیده بود. درون پرانتز عرض کنم که من همانند هر موجود مذکر طبیعتا به گوشه سمت چپ پایین و آن زیبای خفته بیشتر ارادت داشتم تا بقیه. زیر چشمی در آن سیاهی کرسی معمولا عادت داشتم به برجستگیهای این دختر خیره شوم و برای خودم نوعی ارگاسم مصنوعی را تجربه کنم.
به هر حال آن شب پای سلیمان از میان آن همه جهات اربعه جغرافیایی نه میل به جنوب داشت و نه میل به شرق. پای سلیمان در آن شب یک غربزده تمام عیار بود که در آن ظلمات بدبوی زیر کرسی جهت مغرب را رصد میکرد.
مغز سلیمان همانند یک
GPS تریمبل جهت مغرب را ردیابی کرده بود و آرام آرام به آن سمت میل میکرد. شصت پای خود را به کوارتر غربی رسانید و با آن حاشیه جنوبی عیال را نوازش کوچکی نمود. عیال که در کوارتر غربی در خوابی خوش به سر می برد و شبی پر گاز را سپری نموده بود به ناگاه غلتی به سمت شرق نمود و سر خود را که تا آن زمان به سمت بیرون کرسی مایل شده بود به داخل کرسی هدایت نمود. GPS سلیمان، سفیر خود را به جلوتر رهنون شد. شصت پای سلیمان اینک همانند سفیر صلح و دوستی شده بود که با اشارات خویش میل داشت بساط مذاکره بین دُوَل شرق و غرب را فراهم نماید. کَم کَمَک چراغ سبز از کوارتر غربی روشن میشد و سلیمان تنه سنگین و دهشتناک خویش را با خرناسهای خفیف به آرامی به سمت غرب میچرخانید.
اسماعیل و رابعه خواب بودند. شاید هم خود را به خواب زده بودند. سلیمان هم با من هم عقیده بود که آنها خوابند. میز مذاکره کاملا مهیا بود و سلیمان و همسرش در گرمای دلچسب زیر کرسی هر کدام لباس از تن دیگری در می آورد….
حرف های دلنشین کرسی را قطع کردم. حالا نوبت چوبک بود که روی منبر قرار گیرد. او را به صحنه دعوت کردم……

.
.
.
.

ادامه دارد…….

و اکنون این منم: ابوالقاسم ناکام ایستاده بر تارک تاریخ

می 13, 2007

مستغرق در قیلوله انگبین فام خویش بودم و در رویاهای خویش همی سیر می کردمی. باز سُرایش مقطع سهراب و رستم را انجامیده بودم و از این رو مرا خواب در ربوده و چشمانم ثقیل بودندی. از باب طعام ظهرگاهی خوراک کشک و بادنجان دلپذیری به نیش کشیده بودم و معده را تا سرحد انفجار انباشته بودمی.
هماورد نزدیکی با رودابه در شُرُف نقطه عطف و ارقاسم بودی که به ناگاه صدایی چون جبرائیل بر من نازل همی گشت. طنین رعدآسای این صدا مرا از نو
م شیرینم جدا و دستان من از کفلهای رودابه دور نمودی. چشم بازگشودمی و خود را در کنار پاتیل کشک و بادنجان یافتمی و مر ادراک گشتی که هماورد من و رودابه خوابی بیش نبوده و بدین سان طعم شیرین همخوابگی با رودابه از من برون شد:

درخت زرد شد و آسمان به قیر نشست

هوا دژم شد و دی ماه جای تیر نشست

آن صوت رعدآسا که چونان صور اسرافیل قصد احیای این میت خوابزده نموده بود هر آن نزدیکتر و شدیدتر میشدی. مر آن صدا آشنا بودی. بیش شبیه به صدای رودکی (علیه الرحمه) بودی که متواتر مرا خطاب قرار میدادی:
- ابوالقاسم! ابوالقاسم! خفته
ای؟ بر خیز. ابوالقاسم! خفته ای؟ برخیز!
پلکهای خویش را با استعانت از دو انگشت بیلاخ و اشاره از یکدیگر دور نمودمی و به صدا خیره گشتمی. نیک خودش بود. چونان رسم مالوفِ پیشین چشمهایش نمی دید و عینکی سیاهفام بر چشم داشتی. غرق در رودابه بودمی و عینکان رودکی را چون سرین بلورین رودابه متصور بودمی. گفتمش:

- بر تو چه رفته که اینچنین بر اندرونی ما وارد شده و عشق دو گیتی را از کفم ربودی؟

امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

بگفتا: بسی رنج بردی در آن سال سی؟ عجم ببردند عِرض ِ پارسی!
گفتمش: ای نابینای معمم ! فاش گو تا بدانیم بر سر قند پارسی چه آمدندی؟
بگفتا: ثلاثی از قرن را از چه هدر کردی ابوالقاسم؟ کنون پارسیان طهران نشین چنان قریحه شاعری یافتندی که تو را سوسک کردندی!
گفتمش: یاوه می سرایی رودکی؟ حقیر عمر خویش بهر شاهنامه ای مصروف کردمی به رجای واثق آبروی عجم. مهمل میبافی؟
بگفتا: آن غامبیوتر بنتیوم فایو را آتش بنه. پس آنگاه بر اکانت خویش کلیک نموده و به اینطرنط وارد شو در تارنمای یاهو بر چاپار الکترونیکی خویش نظاره کن تا تو را آگاه کنم از آفتابه ای که عجم بر روی شاهنامه ات برداشته است.
گفتمش: اکانت نداشتمی. روزی از باب استحماق؛ خوی خریت بر من غالب شدی و اعتباراتی از نوع ADSL ابتیاع نمودی. ندانستمی که این ISP فدرال بوده و چت های س ک س ی من و رودابه شنود میشدی. پس آنگاه که لو رفتمی؛ اعتبار قطع کردندی:

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیدادگری پیشه دیرینه توست

رودکی از میان همیان خویش کارتی بیرون کشید و گفتا:
- بیا! حالش ببر ابوالقاسم!
پس آنگاه راه بر کشیدی و در میان ابرها غیب گشتی.
اینطرنط فعال نمودی و فوتوغرافی را در چاپارخانه الکترونیکی خویش مشاهده کردمی. در دم قلبم از تپش ایستادی. در فوتوغراف عجمی پیکان سوار دیدمی که سرخوش از باده اخلاص به مولا؛ شمشیر دو دم بر پیکره شعر پارسی کوفتندی. از باب ارتفاع اخلاص، شاهکار خویش برچسب نموده و بر شیشه پیکان نمایان ساختندی. از قافیه و ردیف و رَوی و وزن هیچ خبر نبودی.

بر دودمان رودکی نفرین فرستادمی. رودابه ام را از کفم ربود و آفتابه عجمی نشانم داد. ای افسوس که اگر ثلث قرن سرایش شاهنامه را وامی نهادمی و سراغ رودابه میرفتمی؛ امروز دستکم مدیون کاف اول خویش نبودمی!!!

شکایتنامه

می 10, 2007

به کدامین گناه کشته شدم؟

حاجی نامرد:
رسم بی وفایی را شنیده بودم اما لمسش نکرده بودم. امروز فرصتی دست داد تا شکایتی را که چند سالی بود در دلم پنهان کرده بودم بیرون بریزم.
من – یعنی گوشی صاایران
RC 620 – برای تو فقط یک گوشی نبودم. من یک ملازم همیشگی شب و روز برای تو بودم. یادت هست؟ سال 76 بود. تو تازه خطی خریده بودی و اون موقع ها رسم بر این بود که گوشی رو اجباری باید از شرکت مخابرات تحویل میگرفتی و بدین سان من همدم و ملازم تو شدم و به وسیله یک دستگاه قلاب کمری به حاشیه شکم مبارک شما و در منتهی الیه سمت راست آن نصب گردیدم. البته شاید خوانندگان این سطور الان من و تو را مسخره کنند اما آن موقعها رسم بر این بود که گوشی باید از کمر آویخته شود.
القصه، امروز که همانند یک اثر تاریخی و موزه ای شده ام وقتی به این گوشیهای زلم زیمبو دار امروزی نگاه میکنم عقم میگیرد. گوشیهای امروزی دقیقا حکم بچه فوفولهایی دارند که زیر ابرو برداشته و موهایشان را سیخ سیخ کرده باشند. تا به حال دقت کردی که مردان نسل انقلاب با چه حرصی به جوونهای امروزی نگاه میکنن؟ حس من هم نسبت به گوشیهای فوفولی امروز دقیقا همین طور است. من نه بلوتوث داشتم و نه زنگهای پلی فونیک و نه دوربین. اما من هیکل داشتم و تنومند بودم. خودت یادت هست که چند بار از من به عنوان آجر برای گذاشتن زیر جک ماشین استفاده کردی؟ یادت هست چند بار به وسیله من به دیگران سیلی زدی؟ اما با گوشیهای فوفولی الان باید مثل بچه رفتار کنی چون ترک برمیدارد چینی نازک تنشان!!!
شارژر من یادته؟ یه چیزی تو مایه های ترانسفورمر فشار قوی محله تون قد و قامت داشت. اونقدر بزرگ بود که امکان نداشت توی کیفت بزاری و با خودت ببری. اون شارژر باید حتما توی خونه میموند تا من بی باتری بشم و برسم بهش.

آقای حاجی! یادت هست بعد از چند وقت برای من هوو آوردی؟ اون گوشی زرد رنگ و خوش دست Ericsson یادته؟ اون موقعها هنوز سونی با اریکسون ادغام نشده بودند و گوشیهای اریکسون کمتر بین مردم دیده میشد. مد بود که هر کس موتورولا یا اریکسون داشته باشه دیگه خیلی کارش درسته. اونوقت تو منو پرت کردی توی کشو و اون زنیکه پتیاره زرد انبو رو دستت گرفتی. دلم همون موقع شکست حاجی!
به این جنازه من نگاه کن. پشت صفحه من حدود یک کیلو مس آبکاری شده وجود داشت. صفحه نمایش من مثل این تلویزیونهای LCD میموند از شدت بزرگی و Wide بودن. صفحه کلید من بزرگ و راحت بود و خلاصه من همینطور اسقاط هم اگر به ذوب آهن اصفهان هم فروخته شوم؛ صد تای این گوشیهای فوفولی الان می ارزم. ولی یادت باشه که تو رفیق خوبی نبودی.


ارادتمند سایق:

گوشی صا ایران RC 620

براي تو

می 7, 2007

آقا رضاي گل : سلام
اگر از ساحت سليمان گونه ات وقتي بگيرم، آيا اجازه ميدي يك مور مثل حاجي اين پستش را به تو اختصاص بده يا نه؟ صداي زيبات از پشت اين نِت شنيده نميشه. اما اجازه بده چون با كرامت نفست كاملا آشنا هستم، فرض را بر اين بزارم كه به من اجازه داداي. به هر حال داش رضا! دستپخت خودت رو تحويل بگير.
وقتي شما به دنيا اومدين، حاجي در ميان نبود. بين سال 1330 تا سالروز تولد حاجي فاصله تقريبا بعيدي وجود داره اما بزار بگم كه اين فاصله اونقدر دراز نيست كه باعث بشه من شيفته اخلاق و هنرت نباشم

استاد عزيز: آدمي كه در 14 سالگي روي سن تئاتر قامت افراشته كرده باشه، قطعا آدم توانايي بايد باشه و تو اينجوري بودي. وصف بازيهاي زيبات رو در نمایش های آنتیگونه، خرده بورژوا و چهره های سیمون ماشا از ….. شنيدم اما خودم شما رو از سريالي كه در شبكه يك پخش شد شناختم. يه حس غريبي همون نگاه اول حاجي رو مجذوب كرد. چهره متفاوتي داشتي. لحن صدات هم كه معركه بود. از همه قشنگتر اون فرم موهات بود كه تو اون سالها اينجوري «خز» نشده بود. يه جورايي «يونيك» بودي داداش!
خلاصه اين داستان عاشقي ما ادامه داشت تا روزي كه از نزديك ديدمت. ضيافت بهزاد ف. و حاجي و گلي و …. كه خودت ميدوني. بعدش ماجراي ما به شمس و مولانا تبديل شد

آقا رضا: بزار يه گلايه مفصل ازت بكنم كه اينقدر لوطي منشي. بزار ازت شكايت كنم كه دنبال حقت نرفتي. حق تو بيشتر از اين حرفها بود. تو فقط يك آكتور نيستي. يك بازيگر كه توان طراحي صحنه و بازيگرداني و فيلمنامه نويسي داشته باشه نبايد جايگاهش پشت گزينشها و بازيهاي مرسوم در دنياي كثيف سينماي محو بشه.سيمرغ و جايزه و … هم كه ميدونم براي تو اصلا معيار نيست. ولي آقاي استاد اينجوري نميشه كه
تو بهترين و ماندگارترين صحنه ها رو خلق كردي. بازيهايي كه فقط تو از پسش بر مي اومدي. در
كيمياي احمدرضا درويش غوغايي كه كرده بودي پشت نقش اول شكيبايي (به احترامش تمام قد بلند شدم) قايم شد اما تو ديده ميشدي استاد. در سينما سينماست يه جور ديگه خودت رو نشون دادي اما بزار بگم در آژانس شيشه اي كولاك كردي. ديالوگ تو و حاج كاظم در سكانسي كه تو روي صندلي چرخدار نشسته بودي و استاد پرستويي تو رو چرخ ميداد و از جبهه ميگفت رو هر بار كه ميبينم بي اختيار برات كف ميزنم. در همين فيلم صحنه اي كه با كلاه پشمي در خيابان قرق شده مجاور آژانس وايستاده بودي و دوربين لانگ شات زيبايي از تو ارائه ميداد تو بيانگر پيروزي نسل تكنوكرات بر نسل انقلاب بودي.
به هر حال دمت گرم. قصدم اين نيست كه از تو ستايش كنم. تو اصلا نيازي به اين ستايش نداري. فقط مقصودم عرض ارادت بود و بس. ميخواستم بگم زياد دلگير اين جريانات اخير در سينما نباش. تو چون از باند پرواز فاصله داشتي و خيلي وقت بود اوج گرفته بودي، پس توي باند قرار نميگرفتي. پس طبيعي بايد باشه كه توي دور نباشي. اما تو اصولا نيازي به اين توي دور بودن ها نداري كه اگر داشتي شايد يكي از بازيگران اخراجيها ميشدي.
ميدوني داش رضا! خودت يه بار گفتي كه براي مشهور شدن پارامترهاي زيادي نياز نيست و مخصوصا تو اين دوره كه برگ سبز حرف اول رو ميزنه و تو ميتوني به زور ِ پول، تهيه كننده و كارگردان و … را مجاب كني كه بازيگري. اما يادم هست كه اضافه كردي: براي ماندگار شدن اما نياز به پارامترهاي زيادتري هست. نجابت، خانواده دار بودن، با پرنسيب بودن، مردم دوست بودن و از همه مهمتر غره نشدن بعضي از اين پارامترها بودن كه تو نام بردي.

داش رضا! مجسمه ساختن هنر مردان بزرگه. مرداني كه اونقدر به بطن آدما آشنا شدن كه ميتونن از سنگ و خمير آدم بسازن. اين هنر كمي نيست. همچنان كه ساختن چوب ساخته هم كار آسوني نيست. تو با اون مغار و چاقو كه هميشه همراهت هست بر روي چوب كارهايي ساختي كه مدعيان عالم سينما بر روي پرده هيچوقت نتونستن.

ميدوني آق رضا: تو اين زمونه انسان بودن سخته. ممكنه راحت بشه مشهور شد ولي مطمئنا براي انسان بودن خيلي كارها بايد انجام بشه.
بزار دستت رو ببوسم و خداحافظي كنم استاد
رضا كيانيان ِ من.

ترس بازي

می 2, 2007

از رضاي عزيز، جودي ابوت گرامي و الناز عزيز متشكرم كه به «بازي ترس» مرا دعوت كردند. اما ترسهاي من:


1- قله دماوند:
از اين مخروطي شكل زيبا كه هميشه بالاي كله قندش برفهاي سفيد ميدرخشند، هميشه مي ترسيدم. ترس از اينكه روزي دهان بگشايد و گدازه هاي آتشينش را بر روي پايتخت رها كند.
2- غرق شدگي در آب: از اين پديده خوف وحشتناكي دارم. حتي تصور دست و پا زدن در آب هم برايم وحشتناكاست.
3- پيري و از كارافتادگي: تصور زمينگير شدن به هيچ وجه برايم آسان نيست. بر خلاف علي دايي كه دوست دارد با آمبولانس از زمين فوتبال خارجش كنند و كفشهايش را زوركي به ميخ آويزان كند، من دوست دارم در اوجبميرم.
4- رويارويي با آدم زبان نفهم: هميشه از رويارويي با آدمهايي كه يكدنده هستند و اهل استدلال و گفتگو نيستند پرهيز دارم. بگذار راحت تر بگويم از ايشان گريز دارم. حالا اگر اين گريز را ميشود ترس ناميد، خوب اينهم يكي از وجوه ترسهاي من است
5- ورشكستگي: از صفر شدن هراس دارم. يكي دو بار در جواني تا مرزش رفتم اما به وصال كاملش نائل نشدم. اما هميشه از اينكه يكروز تمام تلاشهايم بر باد رود هراس داشته ام
6- م.ع.م: اين نام يك شخص است. آيدا و علي او را خوب ميشناسند. از اين آدم مثل سگ ميترسم.

7- همسرم..

پينوشت:
الف) اون دو تاي آخري شوخي بود.

ب) پست قبلم ناتمام ماند. من درباره رضا كيانيان حرفهاي زيادي براي نوشتن داشتم. به احترام همه دوستان فوق، حرفهايم را در مورد رضا كيانيان براي پست بعدي نگهميدارم.