1- چقدر خوب ميشد اگه آدم ميتونست مغزشو با مغز آدمهاي ديگه جابجا كنه. البته چوب برندارين! ميدونم كه علم پزشكي خيلي وقته كه اين مساله رو حل كرده. اما منظور من اين بود كه به صورت موقت و بدون دردسر ِجراحي و …. هر وقت دلمون ميخواست مغزمون رو در مياورديم و با مغز يكي ديگه جابجا ميكرديم. تصور كردين دنيا چي ميشد؟ حالا دنيا رو ولش! فكر كردين همين بلاگستان چي ميشد؟
2- چند وقتي هست كه دلم ميخواد مغزم رو بيرون بيارم و بزارم توي يخچال. احساس ميكنم اين مغز در حال جموده. يه جورايي داره روزمره ميشه. خوب فكر نميكنه. خوب مطالب رو ضبط نميكنه. ميخوام بزارمش توي يخچال مثل بسته سيگارهايي كه ميزارمشون توي يخچال تا نو و تازه و نرم بمونن.
3- دلم يه تحول ميخواد. يه كار نو. يه سوژه نوتر. دلم ميخواد برم توي ژانر “طنز“هاي خودم. دلم ميخواد بي پرده بنويسم. از همون دست نوشته هايي كه بعضي وقتها كنترلش از انگشتان جوهريم خارج ميشد و دل رو ول ميكردم به امون خدا : صفحه ورد بود كه هي سياه ميكردم. پرده و حجاب رو دوست ندارم يه جورايي منو محدود ميكنه. جلوي جريان حرفهاي دلم رو عين يه سد ميگيره. ميدونين! بعضي وقتها اصلا به صفحه اول شناسنامه مخصوصا اونجايي كه زمان تولد رو مينويسه اصلا نگاه نميكنم. دوس ندارم حالا حالاها با آدمهاي 40-40 بُر بخورم. همش فكر ميكنم 18 سالمه يا 25 سالمه. دوراني كه هيچ چيزي برام جدي نبود: دوران خوشِ بيعاري. فقط خنده بود و خنده……. اونوقتا ترك ديوار هم براي ما خنده داشت. اين كه ميگم اون موقع نه اينكه مثلا 30 سال پيش باشه ها! همين 10-15 سال پيش بود.
اين جور موقعها ميگم: دنيا وايسا! من ميخوام پياده شم. بد كوفتيه كه حس و حال نوجووني و جووني داشته باشي ولي به مقتضيات كار و سن و سالت بخواي يه جورايي با پرده و آنكادر شده باشي.
4- با دخترك عالمي داريم ما! هميشه ميگفتم بابا بايد براي دخترك فصل الخطاب باشه و دخترك ازش حساب ببره. اما حالا كه خوب نگاه ميكنم ميبينم چقدر با هم رفيقيم. نه من باباي اونم نه اون دختر بچه من! از كولي دادن بگير تا باج دادن….. از صرفنظر كردن از تمايلات خودت بگير تا گاو و گوسفند شدن براي دمي خوش بودن دخترك. وقتي با هم هستيم در چشمهايش ميبينم كه او به من به ديد بابا نمينگرد. لجبازي هم ميكند گهگاه. حرفش را هم به كرسي مينشاند بعضا.نميدانم اين از نشانه هاي اين زمانه است؟ همه بچه ها اينجوري هستند؟ هنوز هم از دراز شدن مقابل پدر كراهت دارم اما خوب ميبينم كه بچه هاي امروز چقدر پدر را صميميتر احساس ميكنند.
آيا اين از نشانه هاي صميميت است يا چيز ديگر؟
5- من امروز حال ديگه اي دارم. شايد بدتون بياد يا توي دوقتون بخوره اما واقعيت همينه كه گفتم. هراس از آينده دغدغه هميشگي من بوده و هست. البته گذشت اين سالها به من ثابت كرده كه بيهوده از آينده هراسناكم چرا كه همين امروزي كه در آن هستيم همان فردايي است كه ديروز نگرانش بوديم. روزگاري هراس از اشتغال و كسب درآمد داشتم و امروز آن را حل شده ميبينم. باز زماني ديگر نگران مسكن بودم كه آن را نيز به شكر خدا چند سالي است كه حل شده ميبينم. نميدونم شايد قبول نداشته باشين اما من اعتقاد دارم يكي هست اون بالاها كه هواي همه بندگانش رو داره حالا اگه شما اسمش رو خدا نميزارين مختارين. هر چي ميخواين صداش كنين. تا حالا جايي نشده كه به بن بست رسيده باشين؟ احساس نكردين كه يكي داره بدون اينكه خودتون بفهمين دستتون رو ميگيره؟ اگه همچين حسي داشتين، اسمش رو هر چي ميخواين بزارين. حالا از همين بابا كه هميشه دست من رو هم گرفته ممنونم.اما از يه چيزي بد جوري هراسناكم و اون آينده بچه هامونه. نميدونم چي ميشن. با اين اوضاع اجتماعي درب و داغون واقعا چي به سر اونا قراره بياد. يه كليپ موبايلي به دستم رسيد كه با ديدنش مو به تنم راست شد. لينكشو ميزارم. پيشاپيش از همتون عذرخواهي ميكنم. اين قسمت از پست يه كم چندش آور و تكان دهنده است. ولي مجبورم. اينو ميزارم به اميد اينكه اونايي كه تازگيها دارن بچه دار ميشن (مثل حاج رضا) و اونايي كه بچه شون داره دندون در مياره (مثل نيكو) بدونن كه چقدر مسئوليت سنگيني رو بر گردن گرفتن…

