Archive for جولای, 2007

پنجگانه

جولای 14, 2007

1- چقدر خوب ميشد اگه آدم ميتونست مغزشو با مغز آدمهاي ديگه جابجا كنه. البته چوب برندارين! ميدونم كه علم پزشكي خيلي وقته كه اين مساله رو حل كرده. اما منظور من اين بود كه به صورت موقت و بدون دردسر  ِجراحي و …. هر وقت دلمون ميخواست مغزمون رو در مياورديم و با مغز يكي ديگه جابجا ميكرديم. تصور كردين دنيا چي ميشد؟ حالا دنيا رو ولش! فكر كردين همين بلاگستان چي ميشد؟

2- چند وقتي هست كه دلم ميخواد مغزم رو بيرون بيارم و بزارم توي يخچال. احساس ميكنم اين مغز در حال جموده. يه جورايي داره روزمره ميشه. خوب فكر نميكنه. خوب مطالب رو ضبط نميكنه. ميخوام بزارمش توي يخچال مثل بسته سيگارهايي كه ميزارمشون توي يخچال تا نو و تازه و نرم بمونن.

 3- دلم يه تحول ميخواد. يه كار نو. يه سوژه نوتر. دلم ميخواد برم توي ژانر “طنز“هاي خودم. دلم ميخواد بي پرده بنويسم. از همون دست نوشته هايي كه بعضي وقتها كنترلش از انگشتان جوهريم خارج ميشد و دل رو ول ميكردم به امون خدا : صفحه ورد بود كه هي سياه ميكردم. پرده و حجاب رو دوست ندارم يه جورايي منو محدود ميكنه. جلوي جريان حرفهاي دلم رو عين يه سد ميگيره. ميدونين! بعضي وقتها اصلا به صفحه اول شناسنامه مخصوصا اونجايي كه زمان تولد رو مينويسه اصلا نگاه نميكنم. دوس ندارم حالا حالاها با آدمهاي 40-40 بُر بخورم. همش فكر ميكنم 18 سالمه يا 25 سالمه. دوراني كه هيچ چيزي برام جدي نبود: دوران خوشِ بيعاري. فقط خنده بود و خنده……. اونوقتا ترك ديوار هم براي ما خنده داشت. اين كه ميگم اون موقع نه اينكه مثلا 30 سال پيش باشه ها! همين 10-15 سال پيش بود.

اين جور موقعها ميگم: دنيا وايسا! من ميخوام پياده شم. بد كوفتيه كه حس و حال نوجووني و جووني داشته باشي ولي به مقتضيات كار و سن و سالت بخواي يه جورايي با پرده و آنكادر شده باشي.

 4- با دخترك عالمي داريم ما! هميشه ميگفتم بابا بايد براي دخترك فصل الخطاب باشه و دخترك  ازش حساب ببره. اما حالا كه خوب نگاه ميكنم ميبينم چقدر با هم رفيقيم. نه من باباي اونم نه اون دختر بچه من! از كولي دادن بگير تا باج دادن….. از صرفنظر كردن از تمايلات خودت بگير تا گاو و گوسفند شدن براي دمي خوش بودن دخترك. وقتي با هم هستيم در چشمهايش ميبينم كه او به من به ديد بابا نمينگرد. لجبازي هم ميكند گهگاه. حرفش را هم به كرسي مينشاند بعضا.نميدانم اين از نشانه هاي اين زمانه است؟ همه بچه ها اينجوري هستند؟ هنوز هم از دراز شدن مقابل پدر كراهت دارم اما خوب ميبينم كه بچه هاي امروز چقدر پدر را صميميتر احساس ميكنند.

آيا اين از نشانه هاي صميميت است يا چيز ديگر؟

 5- من امروز حال ديگه اي دارم. شايد بدتون بياد يا توي دوقتون بخوره اما واقعيت همينه  كه گفتم. هراس از آينده دغدغه هميشگي من بوده و هست. البته گذشت اين سالها به من ثابت كرده كه بيهوده از آينده هراسناكم چرا كه همين امروزي كه در آن هستيم همان فردايي است كه ديروز نگرانش بوديم. روزگاري هراس از اشتغال و كسب درآمد داشتم و امروز آن را حل شده ميبينم. باز زماني ديگر نگران مسكن بودم كه آن را نيز به شكر خدا چند سالي است كه حل شده ميبينم. نميدونم شايد قبول نداشته باشين اما من اعتقاد دارم يكي هست اون بالاها كه هواي همه بندگانش رو داره حالا اگه شما اسمش رو خدا نميزارين مختارين. هر چي ميخواين صداش كنين. تا حالا جايي نشده كه به بن بست رسيده باشين؟ احساس نكردين كه يكي داره بدون اينكه خودتون بفهمين دستتون رو ميگيره؟ اگه همچين حسي داشتين، اسمش رو هر چي ميخواين بزارين. حالا از همين بابا كه هميشه دست من رو هم گرفته ممنونم.اما از يه چيزي بد جوري هراسناكم و اون آينده بچه هامونه. نميدونم چي ميشن. با اين اوضاع اجتماعي درب و داغون واقعا چي به سر اونا قراره بياد. يه كليپ موبايلي به دستم رسيد كه با ديدنش مو به تنم راست شد. لينكشو ميزارم. پيشاپيش از همتون عذرخواهي ميكنم. اين قسمت از پست يه كم چندش آور و تكان دهنده است. ولي مجبورم. اينو ميزارم به اميد اينكه اونايي كه تازگيها دارن بچه دار ميشن (مثل حاج رضا) و اونايي كه بچه شون داره دندون در مياره (مثل نيكو) بدونن كه چقدر مسئوليت سنگيني رو بر گردن گرفتن…

 لينك مستقيم

نيسان و دينداري

جولای 11, 2007

هر صنفي براي خودش علائم مشخصه اي دارد. هميشه قصاب را مردي با سبيلهاي پهن و كلامي داش مشتي نشان داده اند و نجار را مردي با مدادي بر گوش. حالا علاوه بر اين صفات ظاهري، هر قومي هم رفتارها و كردارهاي خاص خود را دارد كه در اين بين براي رانندگان بياباني نوشتن شعار و شعر بر پشت ماشين هم جزء الزامات قانوني است.

يادم هست قبلا هم در اين مورد در وبلاگ اولم در سلسله پستهاي اپيزوديك چيزي نوشته بودم. اما كشف يك سوژه جديد و عكس گرفتن از آن بار ديگر باعث شد به اين موضوع فكر كنم كه واقعا در نوشتن اين همه شعرهاي كوچه بازاري و عجيب و غريب چه هدفي وجود دارد؟

يكبار وقتي با گروهي از دوستان به سفري زميني رفته بوديم عجيب و غريبترين شعر را بر پشت يك خاور ديدم. شاعر گرانمايه در دو مصرع چنان به ناحيه دوگنبدان ليلي بيچاره پرداخته بود كه پليس را وادار كرد در يكي از كمينگاهها اين خاور را متوقف كند و راننده را ضمن جريمه به برداشتن آن دو فقره «شُل گير» پشت چرخهايش مجبور نمايد. شعر مورد نظر اين بود:

در مخرج ليلي / موش است تريلي

اما صحنه اي كه جديدا بر پشت يك نيسان ديدم صحنه عجيبتر و بديعتري بود.

در ناحيه نزديك كشتارگاه معمولا شما ميتوانيد نيسانهاي عزيزي را مشاهده كنيد كه ده بيست راس گوسفند را بر خود سوار نموده و شرايط زندگي مسالمت آميزي را براي آنها فراهم نموده اند. در اين همزيستي مسالمت آميز گوسفند بالايي وظيفه دارد در هنگام تخليه ادرار خويش، همسايگان پاييني را از موهبت يك دوش گرم بهره مند سازد و آن ديگري موظف است تا پشگلهاي مدور خود را بر سر و روي همسايه پاييني تگرگ وار رها سازد. در اين بين گهگاه مشاهده ميشود كه نرخ مدفوعات و تراوشات ادراري اين بيچارگان از حد بالا رفته و از سر و روي نيسان به پايين سرازير ميگردد. خاصه اگر هوا، هواي گرم تابستاني بوده و چوپان گرامي به اين زبان بسته ها آب خورانده باشد تا وزنشان بالاتر برود، آن هنگام ماشين نيسان حكم ماشيني را خواهد داشت كه پرسنل شريف شهرداري و راهنمايي و رانندگي براي خط كشي خيابانها از آن استفاده ميكنند بدين ترتيب كه همچنانكه نيسان به پيش ميرود، خطوطي زرد رنگ كه بعضا ممتد يا مقطع هستند بر پهنه آسفالت خيابان كشيده ميشود.

در تصوير زير مشاهده ميفرماييد كه راننده محترم نيسان از باب ميزان ارادتي كه به مولا داشته است به نوشتن يك بيت شعر در وصف جوانمردي مولا همت گمارده است. اما از ميزان بي ادبي و نفهمي مسافرانش، البته غافل بوده است كه در هنرنمايي خود به شعر و شاعري وقعي ننهاده و نقاشي كوبيسمي بر روي اين شعر بنا خواهند نهاد به شرح ذيل:

1.jpg

عمري است كه عادت كرده ايم هر كاري را در جاي خودش انجام ندهيم. اصولا ما مردمي هستيم كه همواره در گهواره افراط و تفريط در نوسان بوده و هر بار از يك سوي بام به پايين سقوط نموده ايم. وقتي ديانت به حوزه هاي شخصي رسوخ داده شود و تظاهر بيداد كند، نتيجه آن ميشود كه چوپان نيز هوس ميكند به جاي مسجد و خانقاه، بر پشت نيسانش از مولا ياد كند و اينچنين نام مولا را با نجاسات كنار هم بگذارد. رسيدن به اين نكته كه ياد بگيريم قداست هر چيزي را به جاي خودش حفظ كنيم، به نظر من به ممارست و مبارزه نياز دارد. مطمئنا آن جوان گيس بافته اي كه بر تويوتا كمري خويش سوار بوده و موسيقي غربي نيز گوش ميدهد، به همان ميزان به ائمه و تدين علاقه و تعلق دارد كه اين چوپان محترم. اما تفاوت كار آنجاست كه او ميداند دين امري شخصي و دروني است و نيازي به نوشتن شعار و تظاهر ندارد.

ماليات

جولای 8, 2007

فصل پرداخت ماليات براي شركتها و اصناف فرارسيده است. در اينكه ماليات مكانيزم تعريف شده اي براي تامين مخارج هر كشوري است، شكي نيست اما پرسش اساسي اينجاست كه اين ماليات در مقابل چه خدماتي به خزانه واريز ميگردد.

ادامه مطلب را با كليك بر روي لينك زيرين پيگيري فرماييد:

ادامه ی مطلب…

مسکن

جولای 6, 2007

 

فکر میکنی اینجا تخت جمشید است؟ نه!
این درست که برافراشتگی ستونهایش به ستونهای تخت جمشید شباهت دارد اما مطمئن باش که تخت جمشید نیست.
حداقلش اینکه فعلا تخت جمشید نیست.
اما بگذار برایت بگویم که تا چند ماه آینده، همین ویرانه تخت جمشیدی خواهد شد از قرار هر متر مربع دو میلیون تومان!

dsc00393.jpg

“این روایت واقعی است”

برای ادامه مطلب لینک زیرین را کلیک فرمایید
ادامه ی مطلب…

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد

جولای 4, 2007

به همان اندازه كه بريدن برايم سخت و زهرناك است، افتتاح  دلنشين است.

ذهن مريض درمان ندارد. هر چقدر ميخواهي اسيرش كني و به بندش بكشاني، باز هم اوست كه برنده است.

دغدغه اي به همراه داشته و دارم كه جز با نوشتن آرامش نميگيرد. فرآيند بازتوليد در مغز اين حاجي انگار توقف ناپذير است طوري كه گهگاه دلم به حالش ميسوزد كه به اين ارگانيسم بدنم كي استراحت خواهم داد. از خروسخوان صبح تا دمدماي غروب كه جنازه اي در حال احتضار را به منزل ميكشانم، بدون اغراق دمي نيست كه مغزم استراحتي كند. گهگاه احساس ميكنم فشار دروني در ناحيه مغزم بالا رفته و به عينه لمس ميكنم كه سيستم در حال Down است اما چاره اي نيست. عادت ديرينه اي كرده ام به ارسال پالس از احساس پنجگانه به اين بيچاره مادر مرده.

كركره  اين سراي استيجاري را نيز به اميد خدا باز ميكنم تا تقدير چه پيش آيد. يا حق!

شاید وقتی دیگر

جولای 2, 2007

چسبندگيِ ارتباطِ من با تو به صفر و يك هاي ديجيتالي نيست كه با گذر از هزار توي پيچ در پيچ روترها و هابها مرا به تو ميرساند. ميداني كه اگر دل با دل گره خورده باشد، هيچگاه نميشود با سدهاي فيزيكي و حتي الكترونيكي اين گره را باز كرد؟

گيرم چند صباحي موجبات قطع مجازي اين ارتباط را فراهم كرده باشي اما باور كن كه اتمسفر امروز قرن ما ديگر از حصار گريزان و حتي از آن متنفر است. دلم ميخواهد برايت روايت دلدادگي را بازگو كنم اما اسفا كه گوشهاي تو مدتهاست كه نمي شنود: بين ما و تو به پهناي يك دنيا فاصله وجود دارد.

ديگر عادت كرده ايم به حصار اما باور كن كه اين عادت نه از سر اعتقاد و باور بلكه از روي ناچاري است.

خيالي نيست! مطمئن باش كه خيالي نيست. جز اين نيز انتظاري نبوده و نيست. به خانه ام راهم نميدهي؟ چه باك.

متاسفم كه بگويمت خانه من اين فضايي كه مسدودش كرده اي نيست. خانه من سرسراي باشكوه دلهاي عزيزانم است كه سرافرازم بگويمت هميشه برايم باز است.

دوستان گلم:

تلاش دستيابي به خانه ام در چند روز گذشته بي نتيجه بوده است. هر بار كه كليد خود را درون قفل اين خانه چرخانيده ام نه پيغامي گرفته ام و نه هيچ چيز ديگري. تنها چيزي كه بر روي صفحه مشاهده كرده ام سكوت بوده است و Time Out Error.

گويا فضاي مجازي بلاگ اسپات نيز از دست رفته است (http://www.itna.ir/archives/news/007253.php ) و «آب و سراب» ديگر در دسترس نخواهد بود. شايد تاريخ آب و سراب در 11/4/86 براي هميشه ثابت باقي بماند اما اين هيچگاه به معناي دوري حاجي از شما نبوده و نيست. آب و سراب جايگاه به ياد ماندني خاطرات شيريني است كه شماها در آن به يادگار باقي نهاديد. دفتر يادبود آب و سراب پر است از امضاهاي زرين و بسيار ارزشمند شما كه لحظه لحظه آن را برايم ساختيد و گل آذين نموديد.

اين چند سطر را از باب عرض ارادت هميشگي خود به پيشگاه همه سروراني نوشتم كه به قدر بلنداي آسمان هميشه آبي سبلان بر من منت داشتند. اين سطور از براي عرض تعظيم به آستان بزرگ منشاني نوشته شد كه به پهناي خليج هميشه فارس ايران بر گردن اين حاجي حق داشته و دارند.

از گوشه گوشه اين گربه هميشه جاويد:

از ماهشهر با غروبهاي زيبايش، از اصفهان نصف جهانم، از شيراز پارس نشانم، از آذربايجان عزيزتر از جانم، از مشهد رضا، از كرمانشاهان پهلوان پرورم، از بلوچستان رستم پرورم، از تهران دماوند نشينم، از گيلان سرسبز و مازندران شير پرورم ….

همه و همه بر اين آستان آب و سراب حقيقتا اعتبار و Credit آورند.

مجالي به ذكر نام تك تكتان شايد نباشد اما همه آنهايي كه اسم زيباشان بر حاشيه سمت چپ اين خانه هنوز ميدرخشد بينهايت سپاسگزارم. تشكري ويژه به حضور همه آن اساتيدي دارم كه خواندن نظرات و نوشته هايشان هميشه برايم ارزشمند بوده اند. عرض اعتذاري به خدمت همه گلعذراني دارم كه بعضا پارادكسهاي ذهن مشوشم ، رنجيدگي خاطر و احيانا اساعه ادب به حضورشان فراهم شده باشد.

مطمئنا براي هر آمدني رفتني متصور است. اما قطعا براي هر انسدادي بالاخره برون رفتي نيز خواهد بود. شايد شرايط برقراري ارتباطي مجدد فراهم شود كه در آن صورت بي گمان خبرتان خواهم كرد.

از شراره عزيز كه محبت كرد و اين آخرين نوشته را از طريق ميانبرهايي كه در اختيار داشت به روي صحنه آورد بينهايت سپاسگزارم و براي همه شما سروران و عزيزان اين حاجي آرزوي سعادت و بهروزي دارم.