خدابیامرز حاجی بابا (نیای مادری حاج واشنگتن) از آن دسته از تکنوکراتهای انگلوفیل بود که هر چند سواد آکادمیک و درست حسابی نداشت؛ اما به اندازه یک دنیا تجربه داشت. حاجی بابا همیشه در میان خاطراتش از یکی از اونها با افتخار خاصی یاد میکرد و اون افتخار همانا این بود که حاجی بابا یک روز در قامت یک سرباز معمولی از مقابل رضاشاه رزه رفته بود و به واسطه همین روز تاریخی، حاجی بابا با اون لهجه ترکی قشنگش، مارشال دوگل را می مانست که روزی در مقابل ناپلئون دوش فنگ و پیش فنگ کرده بود.
القصه، همین دو سه خط از باب شناسایی یکی از تاثیرگذارترین آدمها در زندگی این حاجی واشنگتنی فکر کنم کفایت کند. چه درسها که در روزگار بچگی در مکتب این حاجی بابا تلمذ نکردم و چقدر نصایح گهربار این حاجی را به گوش آویزه نکردم.
حاجی بابا برای خودش یکپا اقتصاد دان بود. در حقیقت در تیمچه همان قصبه معروف نزدیک تبریز که بعضی تان میشناسیدش این حاجی بابا یک باب مغازه بزازی داشت و چون پدرش یک بازرگان حرفه ای بود، پسر نیز به تاسی از پدر راه و رسم اقتصاد را خوب میشناخت. دفتر محاسبات حاجی بابا که در آن میزان نسیه فروشی اش به “زن کبلعلی” و “خواهر مش حسن کله پاچه ای” را به رسم الخط سیاق نوشته بود؛ هر چند برای حاجی واشنگتن 5 ساله قابل فهم نبود اما نشان از پختگی این مرد داشت.
حاجی بابا به کل با اصول بانکداری اسلامی مخالف بود. در حقیقت در قاموس او سپردن دارایی به بانکهای اسلامی نوعی خیانت به رضا شاه تلقی میشد و هر وقت میدید که کسی پولش را در سالهای بعد از 57 به بانک میگذارد، انگار خار مادرش را صلوات فرستاده باشی… طوری نگاهت میکرد که جفت بیضتان مبارکت را خودت دو دستی به جرثقیل داده باشی تا به پارکینگی در حوالی گلویت منتقلش کنند. برای حاجی بابا حتی Bank Of America و بانکهای معتبر سوئیس به اندازه پوتدوخ اعتبار نداشتند. حالا این پوتدوخ چی بود اونهایی که ترکی بلد باشند میدانند که پوتدوخ عبارت است از همان پیت حلبی خودمان که یادش به خیر بنده زمانی از آن به عنوان Master Equipment در بازی مشهور جیش بازی استفاده میکردم.
تمامی اموال نقدی اعم از اسکناس و مسکوکات طلایی که متعلق به این مارشال دوگل بود در درون پوتدوخهایی رنگارنگ و در امنترین نقطه خانه انباشته میشد. یادم آمد که روزی دو دخترش (مادرم و خاله ام) آن نقطه امن را کشف کردند و به پاکسازی اش پرداختند. در خلال این پاکسازی، تمامی پوتدوخهای حاجی بابا به تصور اینکه زباله ای بیش نیست به درون خرابه مجاور پرتاب شد که جنگ جهانی دوم و نصفی در همان زمانی رخ داد که حاجی بابا از تیمچه برگشت و پوتدوخهایش را در خرابه دید…. معرکه عظمی بر پا شد. اسرافیل در نفخ صور خویش دمید و مردگان از درون قبرها به بیرون برخاستند…خورشید از غرب طلوع کرد و گرد و خاکی عظیم حومه شهر تبریز و آن دهستان معروف را گرفت که ای دخترکان نادان… مراقب تراز مالی و Accounting این مارشال نبوده اید که پوتدوخها را به خرابه پرتاب کرده اید؟
اما بر عکس این حاجی بابا، داماد ناخلفش است که به بانکداری و سپردن وجوه به بانک علاقمند است. این داماد ناخلف که ابوی حاج واشنگتن باشد هیچ بانکی را به اندازه بانک ملی صاحب اعتبار و نمی شناسد. یعنی اگر برایش یک کرور ادله هم ردیف کنی که فلان بانک اینقدر سود میدهد و تسهیلاتش فلان است و بهمان، میگوید بانک فقط بانک ملی. این نوع تفکر ملی گرا را در اکثر اهالی دهه 20 دیده ام که بانکی را به اندازه بانک ملی ارج و قرب ندارند.
عصر آدینه پیشین در سرسرای دربخانه و زیر ستیغ آفتابی که بر پهنه آستان آب و سراب پهن شده بود دراز کشیده بودم و دیشلمه ای سلیمانی را نوش میکردم که با ناگاه با صدای ونگ و ونگ این تلفن همراه از جای پریدم. باز هم درون پرانتز مجبورم ذکر خار مادری از مخترع تلفن (آنهم از نوع همراهش) به روی خروجیهای تلکسم بفرستم که با این اختراعش خواب راحت را هم از همه ربوده و این دسترسی در همه جا هم برای خودش دردسری است کبیر.
روی صفحه LCD این دستگاه نام ابوی را مشاهده کردم. استکان دیشلمه را بر زمین نهاده ته مانده قندی که در دهان ماسیده بود بیرون کشیده و آن را به درون باغچه پرتاب نمودم. به قامت ایستاده و خبر دار دکمه پاسخ را فشردم:
- اوغلان! نه پخ دادیسن؟ (پسر! چه غلطی میکنی؟)
- سلام دَدَ. سنه گوربان. نه جور سیز؟ یاخچیسیز؟ (سلام پدر! قربان شما. چطورید؟ خوبید؟)
- اوغلان! سن نیه به اِو ده دایانمیسن؟ (پسر! تو چرا تو خونه نشستی)
- نه جور دَدَ؟ نه اولوب؟ (چطور پدر؟ چی شده؟)
- بو اِشَک گده رایس منی یالگوز اِلَدی! (این رایس خر منو بد بخت کرد!)
همانطور که دست راستم را بر روی هندزفری فشار میدادم تا صدایش را بهتر بشنوم، به کمک انگشت بیلاخ و اشاره دست چپ سعی کردم تخم چشمانم را به درون فشار دهم که نزدیک بود با این جمله آخر پدرم چشمانم از حدقه بیرون بزند.
- دَدَ! نه بوییرسوز؟ (پدر! چی میفرمایید؟)
- بو پخ گََده بانک ملینی بِلَک لیست اِلَدی! ] گریه میکند[ (این … بانک ملی رو جزء بلک لیست قرار داد)
ابوی را دلداری داده و به او اطمینان دادم که با وجود این پسر واشنگتنی ات؛ آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند و شما ناراحت نباش که همین الساعه با خود جرج تماس میگیرم ببینم این سیاه دخت سگ مصب چکار به کار بانک ملی ما دارد؟
با شنیدن این خبر انگار دنیا بر سرم آوار شده باشد. بانک ملی؟ نه؟
دگنک را برداشته و با آن دو گنبدان قلمبه سلیمان را که در ایوان کناری دراز کشیده بود و صدای خر و پفش گوش عالم را شکافته بود مورد نوازش قرار دادم:
هی مردک قرمطی الدنگ بلند شو و خبر مرگت این گیرنده دیجیتال را روی VOA تیون کن ببینیم چی شده…
سلیمان لمبر یسار دو گنبدانش را به روی زاویه 13 درجه شرقی چرخاند و با آن ماهواره هاتبرد را رصد نمود و ناله ای سر داد که:
- یور ماجستی! شرمنده حضورتم! خواب حاجی باباتان را میدیدم…. نگذاشتید که…
ضربه ای وحشتناک با انتهای دگنک به او زدم که مردک برخیز و این گیرنده را راه بنداز….
از جایش برخاست و افتان و خیزان به سمت گیرنده رفت….ادامه دارد….
اکتبر 27, 2007 در t 9:39 ب.ظ
با کمال افتخار اول می شویم!! وپز میدیهیم..!!
حالا برم پستو بخونم ..خواستم یه بارم شده در وبلاگ پر بیننده تو اول بشم برم خاطرات جد بزرگوارتو بخونم حاجی!!
===========================================
پاسخ حاجی:
گلی به جمالت مادمازل جان!
اکتبر 27, 2007 در t 10:03 ب.ظ
وای ..خدا ..چقدر خندیدم!!..عجب دیالوگ باحالی داشتی با بابات حاجی جان؟؟
ضمنا من نمیدونستم شما ترکی ها….
امان از این سیاه دخت ان ترکیب!!حالا جدن چی باید بشه؟؟تو که طنز مینویسی نه هجو..در غالب همین شوخیهاو خنده ها پیش بینی هم بکن حاجی….
خدا را چه دید..شاید کاندید شدی ..ما بچه های وبلاگستانم که سر سپرده تیم بهت رای دادیمو تو…..و با این سیاه دخت ترشیده کنار اومدی! والللللا!
=============================================
پاسخ حاجی:
من باب توضیح عرض شود که حاجی تان ترک است با خلوص 100% و از این ترکی خود کلی هم افتخار میکند.
به من رای بدهید. برایتان هر ماه 50 هزار تومان میدهم.
به ادامه داستان دقت کن که جان کلامش آنجاست.
مرسی از همراهی ات
اکتبر 28, 2007 در t 2:46 ب.ظ
به تقلید از محسن نامجو:
ایران را سراسر گه گرفته
=============================
پاسخ حاجی:
بی خیال بیژو جان… چه کردی!!
مرسی از این حضور درخشانت
اکتبر 28, 2007 در t 3:46 ب.ظ
مطلب جالبي بود . از حاجي بابا ياد كردي ياد رمان مسعود بهنود افتادم . و اينكه خيلي چاكريم .
باي
اکتبر 28, 2007 در t 6:43 ب.ظ
باز خوبه حاجی بابا بانک ملی را قبول داره من که هیچ بانکی را قبول ندارم. بانک یعنی دردسر و وقت کشی حتی عابر بانکش. ترجیح می دهم پولم را تو خونه نگه دارم
نشد من یک بانک برم و با دعوا بیرون نیام. البته کمی تا قسمتی با پارسیان و سامان کنار می یام.
حاجی می شه یک قسمت تو وبلاگت آموزش ترکی بزاری؟ حداقل یک سری جملات کلیدی. فکر کن رو پیشنهادم…
===================================
پاسخ حاجی:
حاجی بابا که اصلن بانک رو قبول نداشت. درست نخوندی دختر جان. اونی که بانک ملی رو قبول داره ابوی گرامی است.
من فکر کنم اصولا در اصفهان اکثرا اینطور است که بانک را قبول ندارند. (خنده بدجنسی به پیوست ارسال میگردد)
آموزش ترکی؟ بد نیست. روش فکر میکنیم.
ممنون از حضورت
اکتبر 28, 2007 در t 6:46 ب.ظ
یک کشف جدید کردم…. پایین همین صفحه قسمت “درباره ی ما”را خوب اومدی مخصوصا دمی فراغ از هرگونه هیاهو را ….. براوووووووووووو
============================================
پاسخ حاجی:
واقعیتی است مسلم. قابل کتمان نیست حداقل برای خودم که گذشته ام برایم چون روز روشن است.
آب و سراب…. تمثیلی از گذران یک سوم قرن در این ویرانه گربه ای نشان آریایی.
میدونی چیزهایی که بعضا به طور ناخودآگاه از ضمیر درونم بیرون میجهد و در روی تابلوی درباره ما یا خط مشی یا نوای دل تلالو اش را شماها میبینید در حقیقت لب کلام و جانمایه درون این حاجی پیچیده هستند.
خیلی ها به من ایراد میگرفتند که شخصی زیاد نمینویسی. از خودت چیزی نمینویسی اما در واقع اینطور نبود. من اهل گفتمان مستقیم کمتر بوده ام. اصولا قوه توداری و درونریزی بالایی دارم. اما در گوشه و کنار این سرای مجازی گهگاه درونیاتم را چه در قالب خط مشی چه در قالب نوای دل و … بیان کرده ام. در حقیقت شکافت هسته مرکزی حاج واشنگتن اندکی دشوار است و نفوذ به درون سرسرای درونش کمی دقت و تلاش میطلبد.
ممنون از توجهت
اکتبر 29, 2007 در t 1:02 ق.ظ
من تا حالا فکر می کردم ایراد از گیرنده های منه نگو تو ترکی بابا !!!!
راستی تو ترکی … چه با حال …. منم از وقتی این تحریم را شنیدم مثل بابات هول ورم داشته … می ترسم .. بدجور …
===================================================
پاسخ حاجی:
سرکار خانم هیچستانی مشکل از گیرنده شما و ترک بودن بنده نبوده است. احتمال میرود مشکل از پر شدگی بیش از حد یا اورفلو شدن نوکلیر پاور باشد.
صدای تحریم شدیدا دارد قوی میشود. جانمایه این پست که در قسمت پایانی ارائه میشود دقیقا به موضوع تحریم خواهد پرداخت. اقتصاد نزار ما منتظر تلنگری است که فروپاشی اش کامل شود. اقتصاد به بانکداری قوی محتاج است و تصور کن وقتی بانکهای عمده کشورت از انجام تراکنشات مالی در سطح بین الملل عاجز باشند چه بر سر اقتصادت خواهد آمد.
امریکا نیازی به لشکرکشی به ایران ندارد. شریان را میگیرد و فشار میدهد.
مرسی از همراهی ات
اکتبر 29, 2007 در t 9:06 ق.ظ
جدن آدم بعضي وقتها به كسايي برميخوره كه از خودش ميپرسه اگه طرف درس درست حسابي خونده بود چه شخصيت برجسته اي ميشد.
يك كم متنت سنگين و ثقيل بود.
راستي آمريكا خيلي وقته هيچ غلطي نميتواند بكند!
بلكه به جاي غلط كردن كارهاي ديگر ميكند!
=================================================
پاسخ حاجی:
اینکه امریکا چه میکند با ما عین دهلی است که صدایش فردا در می آید… باهات موافقم که دارد هر آنچه که نباید میکند و کاش یک کم “غلط” میکرد.
مرسی از حضورت
اکتبر 29, 2007 در t 11:30 ق.ظ
ببین … همه این متن تلخ یک طرف…. این ترکی نوشتنت یک طرف… مردم از خنده وقتی تو را در حال نجورسن (درسته؟) گفتن تصور میکردم.. دستت هم توی دماغت بود دیگه نه؟ هاهاهاهاها
مثل همیشه .. حرف نداشت… ولی خوب.. اصل حرف توی تلخی و رکود اقتصادیمون بود که در واقع شدند چهار بانک… البته هنوز به دامان خانواده ی ما نرسیده.. و خوشحالیم… اما در واقع داریم وارد بد معرکه ای میشیم.. نشستیم و از حق مسلم دفاع میکنیم… در حالیکه باقی دنیا نون را از بچه هامون به خاطر حماقت های خودمون دارند میگیرند..
حاجی… میگی امروز روز هزینه نیست.. کره شمالی بعد از چند سال مجبور شد کوتاه بیاد, چقدر از بچه ها توی گرسنگی مردند… چقدر قحطی و فلاکت و بدبختی همه جا را گرفت… تا این بلاها سر عزیزامون نیاد (خدا نکنه) انگار متحول نمیخوایم بشیم..
نگاهمون به خودمون است که خدا راشکر یا نیستیم توی زندان خاک و یا این که دستمون به دهنمون و پشت دهنمون هم میرسه… کاری هم نداریم که از بدبختی و فقر هموطنانمون کجاها هستند… این روند نزولی ادامه خواهد داشت… همین جور تا قعر…
ببین من کی گفتم… تو هم بگو روز هزینه نیست.. فعلا که عددی نیستیم .. اما لازم نیست هرکس قهرمان بشود… یک سری لازم است که پایه های هرم را بچینند تا یکی بره راس هرم… انقلاب گندمون هم همین شکلی شد.. خیلی ها که اسمشون به گوش مبارک هم نخورده پله شدند که برای خودشون و وجدانشون و خدای خودشون در همان اندازه ی راس هرم قهرمان بودند
==============================================
پاسخ حاجی:
بی ادب! نجورسن نه! نجورسیز
نجورسن فعل مذکر مخاطب است که ادم در مقابل بزرگترش به کار نمیبرد بلکه میگوید: نجورسیز (شما چطورین؟)
اما از باب دست بردن در دماغ بنده بی اطلاعم. اصولا دست در دماغ کار سیاستمداران است که مخصوصن در حوزه فارین که باید زیاد از مغزشون کار بکشن. ما اینکاره نیستیم برادر!
آقا جان! ما برای برپا نگهداشتن این دربخانه کلی از مخارج اندرونی را مصرف میکنیم تا اینجا سرپا بماند حالا شما با یکی دو خط کامنت داغ باعث نشو که این سرا را از ما بگیرند. حرفت درست است اما گوشه هاش زیادی تیزن.
مرسی از حضورت
اکتبر 29, 2007 در t 12:50 ب.ظ
بسيار مسرور شديم از شنيدن اين كه شما از غيور مردان ترك اين سرزمين هستين و باشد كه يادمان نرود در اين مكان يك وقت جك تركي از دهانمان نپرد:دي…به خدا كار درست رو همين حاجي بابا مي كرده بانكداري اسلامي همش چرنده حالا گيرم كه مثلا90 درصد هم سود بهت بدن به جاش180درصد بهره ازت مي گيرن…تازه امريكا هيچ غلطي نمي تونه بكنه مگه اينو تو راهپيمايي روز قدس همه نگفتن!!!:دي…قربون يو
======================================================
پاسخ حاجی:
جک ترکی را به بالاترین رقم خریداریم!
ای بابا.. چی گم والله
مرسی از حضورت
اکتبر 29, 2007 در t 1:35 ب.ظ
هی مرد…لذت بردیم از خواندن طرائف شما.
==========================================
پاسخ حاجی:
ای دوست! بسی سرافرازمان فرمودی با حضورت. یادمان باشد به این سلی ورپریده سفارش کنیم برای حضور بعدی ات یک فقره دیشلمه دربخانه ای مهمانت کند.
ممنون از حضورت
اکتبر 29, 2007 در t 2:21 ب.ظ
من هم از بین بانک ها بانک ملی را خیلی دوست دارم….
دلیل خاصی هم ندارم ها… اما داشتن حساب توی بانک ملی را یه جور تشخص و ایرانی گری می دونم….
==========================================
پاسخ حاجی:
رسیدن به خیر بانو!
منم یه جورایی به این بانک سمپاتی دارم.
مرسی از حضورت
اکتبر 29, 2007 در t 7:01 ب.ظ
ای من به فدای “اون هسته مرکزی ات” بشم حاجیییییییییییییی
(به پاسخت به شراره برگرد تا از برگشتنت سودی بریم)
====================================
پاسخ حاجی:
آی مختتعطیل! بیا سود ببر… هسته مرکزی قابل شما را ندارد.
همیشه سبز باشی پسر
اکتبر 31, 2007 در t 7:57 ب.ظ
چقدر با حال بود این اوصاف خانوادگی اتان گارداش جان
نوامبر 2, 2007 در t 11:39 ق.ظ
خب هنوز اون بالايي رو نخوندم. منم مثل يكي دوتا ديگه تعجب كردم كه ترك هستي گرچه حالا از تعجب كردنم تعجب ميكنم. خب هشتاد درصد تهران رو به عينه ديدم ترك است.. گرچه خيلي هاشون ميگن ما ترك نيستيم، آذري هستيم ولي به هر حال حاجي جان دعا كن روزي كه ميام وبلاگت دو قرون پول كاسب نشده باشم وگرنه چنان جك هايي برات از ترك ها تعريف كنم تا نگي …
و اما در مورد ننه ي جرج بگم و كلن خود جرج و امريكا بنظر من كه با اين غلط كاري هايي كه ما ميكنيم همين مجازات هاي مالي در نهايت بهتر است تا اينه گرفتار يه جنگ در مملكتمون و منطقه بشيم. جنگ ناامني هاي بيشتري مياره … فكر نكنم كسي باشه كه بگه عراق بهتر از كره شمالي است