Archive for نوامبر, 2007

فرضیه

نوامبر 25, 2007

تنهایش گذاشتند و رفتند. به سادگی هرچه تمامتر. البته ابتدای کار کمی نگران و ناراحت بودند. اما این ناراحتی دیرپا نبود.

خورشید غروب دلگیری را تجربه میکرد و او تنهایی جدیدی را. موقعیتهای زیادی را تنها مانده بود اما این یکی فرق میکرد.

کم کم سردش شد. خانه جدیدی که برایش تهیه کرده بودند نمناک و سرد بود. بدتر از همه اینکه او در اینجا تنها و بیگانه بود. پیراهن سفیدی که بوی خوشی از آن به فضا پراکنده میشد، اگرچه به قامتش اندازه بود اما با این پیراهن نیز بیگانه بود.

کم کم سکوتی مرگبار بر فضا حاکم میشد. بدنش یخ کرده بود. سعی کرد بر خودش مسلط باشد و شرایط جدید را تحمل کند.

از گوشه و کنار خانه اش جانور بود که بالا میرفت… اول مورچه های دانه درشت که شکمهایشان از شدت خوردن برآمده بود…. هزار پار و خر خاکی و یواش یواش مارمولک و …. طولی نکشید که دور و برش را پر از جوندگان مختلف دید.

هر کدام از مهمانهای جدیدش به یکجای بدنش خود را آویزان کردند و کم کم شروع به گاز گرفتن کردند. کاری از او بر نمی آمد. یادش آمد که چقدر آدم مهمی بود. یک بازار بود و یک حاج حسن. چقدر نوچه و آدم داشت. دور و برش چقدر شلوغ بود. چقدر جلویش تعظیم میکردند. یادش آمد که خانواده ای هم داشت که برای رفاه آنها چقدر سره را ناسره کرده بود. داشت به گذشته اش می اندیشید. به حسابهای بانکی اش که مدام در حال افزایش صفرهایش بود. یادش آمد که دست هیچ مستمندی را نگرفت. هرچقدر به خودش فشار آورد به خاطر نیاورد روزی که اشک یتیمی را پاک کرده باشد. هر چه بود زور بود و زر….

پسرانش را به یادش آورد. هر کدام برای خودشان یکپا حاج حسن بودند. همسرش را یادش آمد. دخترانش را…. دامادها و عروسهایش را…..”پس کجایید لامصب ها!”

حس غریبی داشت. تنها بود و سکوت گورستان بر ترس و وحشتش می افزود. شب داشت به طور کامل بر فضا مستولی میشد. هراسناک و وحشت زده بود: “نامردها! من میترسم!”

از شدت ترس از جایش خواست که بلند شود… با سرعت. نیم خیز شد اما سرش به سنگ سختی خورد و بیهوش شد…….

داستان عجیبی است. چقدر به این موضوع دقت کرده اید. میگویند در شب اول قبر، فرد متوفی تا زمانی که از ترس از جایش برنخاسته و سرش به لحد نخورده باشد، زنده است.

واقعا اگر چنین باشد، خوب چه کاری است. مرده را در همان جا رها میکنیم هر وقت از ترس خواست بلند شود سرش به لحد نمیخورد و راه خانه اش را در پیش میگیرد. واقعا تا به حال این فرضیه را امتحان کرده اید؟

 

حراج

نوامبر 18, 2007

خبر:

 لوازم شخصی شاملو حراج می‌شود.

بیش از 90 اثر و وسایل شخصی مربوط به احمد شاملو در 30 آبان ماه در دادگستری کرج به حراج گذاشته می‌شود. سیاوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو که مدعی است مالک تمامی این آثار است با گرفتن مجوز از دادگستری کرج قصد به حراج گذاشتن این مجموعه از آثار معاصر ایران را دارد.

احمد وثوق احمدی وکیل آیدا شاملو و تعدادی دیگر از شاکیان این پرونده در این‌باره به روزنامه «اعتماد» گفت؛ بسیاری از این آثار متعلق به آیدا شاملو است که سیاوش شاملو تصمیم به حراج آنها گرفته است. مجسمه سر احمد شاملو که توسط مرحوم مددی به آیدا شاملو هدیه شده است برای سیاوش شاملو نیست که حالا بخواهد ادعای ارث کند و آن را به حراج بگذارد.

وکیل این پرونده فروش این آثار را به خاطر مشکلات مالی پسر شاملو ذکر کرده است. وی در ادامه افزود: از جمله شاکیان دیگر این پرونده ضیاءالدین جاوید نقاش معاصر کشورمان است که چندین تابلوی خود را به آیدا شاملو هدیه کرده است نه به احمد شاملو که الان سیاوش شاملو قصد فروش آن را داشته باشد.

این حراج در شرایطی برگزار می‌شود که به گفته کارشناسان میراث فرهنگی و سایر هنرمندان آثار به جا مانده از شاملو از جمله لوازم شخصی متعلق به یک خانواده و یا یک شهر نیست و جنبه ملی دارد.

پرسش:

اگر در چنین حراجی شرکت داشته باشید، کدامیک از لوازم شخصی او را خریداری میکنید؟

 

تبریک

نوامبر 15, 2007

Non-Domestic Flight

نوامبر 11, 2007

برای سومین مرتبه بود که خوانده میشد. مرتبه سوم را که شروع کرد دیگر نه جای گل چیدن بود و نه فرصتی برای گلاب آوردن باقی مانده بود. راه گریزی نداشت. این بار او بوکسوری را می مانست که در گوشه رینگ گیر کرده باشد و ضربات آپرگاد حریفش بر سر رو رویش باریدن گرفته باشد.

عاقد برای سومین بار از او سوال کرد: آیا بنده وکیلم؟” و او که صورتش همانند انار سرخ شده بود اجازه مختصری از پدر و مادر و بزرگترهایش گرفت و با صدای لرزان گفت: “بله”

صدای همهمه و سوت و کف به هوا برخاست. او پس از سه بار “تمنا” به ازدواج با مردش رضایت داد.

عاقد اما یکبار بیشتر از مرد سوال نکرد. مرد نیز که نه اهل گلاب گیری بود و نه میلی به چیدن گل داشت، برق آسا به پرسش عاقد پاسخ مثبت داد.

این بار نه صدای کفی در کار بود و نه صدای همهمه ای….. و بدین ترتیب دو قناری عاشق به زیر یک سقف خزیدند.

ادامه ی مطلب…

منو ببخش

نوامبر 8, 2007

سلام رئیس جان! شرمندتم! بازم شرمندتم. مثل همیشه. چیکار کنم خوب… همینه دیگه …. بازم عذر تقصیر… بازم طلب بخشش….

سالار! بد کردم! میدونم! رنجوندمت! میدونم! ازم دلگیر شدی میدونم…. ولی ببخش!

داداش! من اونروز که با زدت اون حرفا دل بزرگت رو خرد کردم نفهم بودم… ندیدمت…. ازت شکایت کردم…. ناسپاسی کردم… همه رو میدونم!

نوکرتم!

ادامه ی مطلب…

حاج محسن توت فرنگی و شکست تابو

نوامبر 5, 2007

تابو یا پَرهیزه آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که بر طبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع و نکوهش‌پذیر است. برای نمونه نام بردن از اندام تناسلی در محافل رسمی در بسیاری از اقوام جهان یک تابو است. واژه تابو از زبان تونگا که یکی از زبان‌های پلی‌نزی است وام گرفته شده  است.

 زیگموند فروید معتقد است که تابوها کهن‌ترین مجموعۀ قوانین بشری‌اند و اقدامات منع شده در تابوها و قوانین، اقداماتی هستند که بسیاری از انسان‌ها تمایل طبیعی به انجام دادن آنها دارند. او با بهره‌گیری از تجربیاتی که در زمینۀ روانکاوی دارد به مشابهت‌هایی میان رسم‌های تابویی و عوارض بیماری روانی وسواس پی می‌برد و بر این پایه می‌گوید که تابوها در آغاز از ممنوع شدن تمنیات و اعمال غریزی -ممنوعیت‌هایی که نسل پیشین انسان‌های اولیه با خشونت تمام بر نسل بعدی تحمیل کرده است – پا گرفته‌اند .این فرضیه روشن می‌کند که چرا انسان در قبال آنچه تابو ممنوع ساخته است ایستاری دو پهلو دارد. چه به طور غریزی انسان پس از تحمیل شدن تابو، ناخودآگاه سودایی خوش‌تر از زیر پا گذاشتن تابو ندارد. آن قدرت جادویی که انسان برای تابو قائل است و کشش و گیرایی تابو همه حاصل وسوسه‌انگیزی آن و نیز ظرفیتی است که تابو برای برانگیختن کششهای غریزی و ناخودآگاه انسان دارد. از همین رو، برای محترم ماندن تابو به مقاومت آگاهانه فوق‌العاده‌ای نیاز است که خود از قداست تابو، تأکید مکرر بر زیر پا گذاشتن آن و نیز کیفر شدیدی که برای نقض‌کنندگان آن در نظر گرفته شده است مایه می‌گیرد.

فروید اعتقاد دارد که در آغاز ,تابوها از طریق پدر و مادر و مراجع اجتماعی منتقل شده‌اند ولی این امکان وجود دارد که در نسل‌های بعد به عنوان یک استعداد روانی موروثی؛ شکلی «سازمان‌یافته» پیدا کنند.

ادامه ی مطلب…

نگاهی به گذشته آب و سراب

نوامبر 3, 2007

داشتم آرشیو آب و سراب را در بلاگ اسپات (به این آدرس) میخواندم. حالا که ارتباط کامنتهای آن مجموعه با نوشته هایی که از طریق وردپرس عزیزم از بلاگ اسپات به اینجا کشاندم، قطع شده است؛ بد ندیدم اگر منتخبی از موضوعات مختلف در آن ایام را (به انتخاب خودم) به اینجا بکشانم و به همراهش لینک کامنتهایتان را نیز درج کنم. باشد که به خاطرمان آورد گذشته ای نه چندان دور را:

ادامه ی مطلب…