تنهایش گذاشتند و رفتند. به سادگی هرچه تمامتر. البته ابتدای کار کمی نگران و ناراحت بودند. اما این ناراحتی دیرپا نبود.
خورشید غروب دلگیری را تجربه میکرد و او تنهایی جدیدی را. موقعیتهای زیادی را تنها مانده بود اما این یکی فرق میکرد.
کم کم سردش شد. خانه جدیدی که برایش تهیه کرده بودند نمناک و سرد بود. بدتر از همه اینکه او در اینجا تنها و بیگانه بود. پیراهن سفیدی که بوی خوشی از آن به فضا پراکنده میشد، اگرچه به قامتش اندازه بود اما با این پیراهن نیز بیگانه بود.
کم کم سکوتی مرگبار بر فضا حاکم میشد. بدنش یخ کرده بود. سعی کرد بر خودش مسلط باشد و شرایط جدید را تحمل کند.
از گوشه و کنار خانه اش جانور بود که بالا میرفت… اول مورچه های دانه درشت که شکمهایشان از شدت خوردن برآمده بود…. هزار پار و خر خاکی و یواش یواش مارمولک و …. طولی نکشید که دور و برش را پر از جوندگان مختلف دید.
هر کدام از مهمانهای جدیدش به یکجای بدنش خود را آویزان کردند و کم کم شروع به گاز گرفتن کردند. کاری از او بر نمی آمد. یادش آمد که چقدر آدم مهمی بود. یک بازار بود و یک حاج حسن. چقدر نوچه و آدم داشت. دور و برش چقدر شلوغ بود. چقدر جلویش تعظیم میکردند. یادش آمد که خانواده ای هم داشت که برای رفاه آنها چقدر سره را ناسره کرده بود. داشت به گذشته اش می اندیشید. به حسابهای بانکی اش که مدام در حال افزایش صفرهایش بود. یادش آمد که دست هیچ مستمندی را نگرفت. هرچقدر به خودش فشار آورد به خاطر نیاورد روزی که اشک یتیمی را پاک کرده باشد. هر چه بود زور بود و زر….
پسرانش را به یادش آورد. هر کدام برای خودشان یکپا حاج حسن بودند. همسرش را یادش آمد. دخترانش را…. دامادها و عروسهایش را…..”پس کجایید لامصب ها!”
حس غریبی داشت. تنها بود و سکوت گورستان بر ترس و وحشتش می افزود. شب داشت به طور کامل بر فضا مستولی میشد. هراسناک و وحشت زده بود: “نامردها! من میترسم!”
از شدت ترس از جایش خواست که بلند شود… با سرعت. نیم خیز شد اما سرش به سنگ سختی خورد و بیهوش شد…….
داستان عجیبی است. چقدر به این موضوع دقت کرده اید. میگویند در شب اول قبر، فرد متوفی تا زمانی که از ترس از جایش برنخاسته و سرش به لحد نخورده باشد، زنده است.
واقعا اگر چنین باشد، خوب چه کاری است. مرده را در همان جا رها میکنیم هر وقت از ترس خواست بلند شود سرش به لحد نمیخورد و راه خانه اش را در پیش میگیرد. واقعا تا به حال این فرضیه را امتحان کرده اید؟
نوامبر 25, 2007 در t 7:21 ب.ظ
اگه دهنم را باز کنم .. جز فحش چیزی ازش بیرون نمیاد … این چی بود نوشتی … اه .. یک کم فکر کن به کسایی که عزیزشون اون تو خوابیده .. اه ..
نوامبر 25, 2007 در t 7:58 ب.ظ
ميدوني اگه مثل منو پروانه عزيزي رو از دست داده بودي از اين چيزا نمي نوشتي. اين مطلب رو نوشتي كه چي رو ثابت كني؟
نوامبر 25, 2007 در t 8:48 ب.ظ
راستش را بخواهی لینک نظرها را زدم تا پستت را بخوانم و کامنت بگذارم. اما کامنت بچه ها را که خواندم داشتم پشیمون میشدم از خواندن که کنجکاوی مانع شد. بی روبایستی بگویمت که از نظر من فرضیه مزخرفی است! مرگ یعنی وقتی روحی دیگر در بدن نیست. و از همان لحظه ای که اتفاق می افتد روح از بدن جدا می شود. پس قضیه جانورها و ترس و سرما هم منتفی است. چون روحی نیست.
حاج آقا راستش را بخواهی من فکر می کنم خدا خیلی مهربان تر از این است که بنده هایش را زنده به گور کند.
نوامبر 25, 2007 در t 8:58 ب.ظ
مرض داري!!خوب آدم شب خواب ميبينه يه مرده اومده بالاسرش…من سعي مي كنم تاصبح بالاي سرش بيدار بمونم و قرآن بخونم اينجوري نه تنها مي مونه و نه ميترسه…اميدوارم يكي باشه براي خودم هم اين كار رو بكنه… قربون يو
نوامبر 26, 2007 در t 9:01 ق.ظ
فکر کنم سوء تفاهم شده. این پست طنز نیست. نقدی است بر برخی از تفکرات محجور که اعتقاد دارند نکیر و منکر و … در شب اول دفن باعث میشوند که متوفی از ترس برخیزد و بخواهد بگریزد و سرش به لحد بخورد و ….
منهم به متافیزیک معنقدم. روح که رفت کالبدی بیش نمیماند.
نوامبر 26, 2007 در t 9:16 ق.ظ
حاجی جان مطلب اونقدر دور از ذهن هست که با خوندن اون جمله ی بلد قرمزت بخندم و فکر کنم داری شوخی میکنی. چنین باورهای غلطی که تو ذهن برخی مردم ما جا گرفته باعث میشه که تصورات عجیب غریب و غیر واقعی حتی از زندگی روزمره ای که هممون باهاش درگیریم داشته باشیم. چه برسه به دنیایی که حتی در بود و نبودش (حداقل من) شک داریم.
حقیقتی رو بیان کردی که هممون دیر یا زود درگیرش خواهیم شد و نظیرش رو در مورد اطرافیانمون دیدیم. ولی اینکه در قبر زنده بشیم و این صحنه ها رو ببینیم…واقعن چه سودی داره؟ (حاج حسن قصه میتونه برگرده و جبران کنه؟ نه. خدا اینقدر عقده ایه که مثلن بخواد حال بنده ی هرچند بدجنسش رو اینطوری بگیره؟ فکر نکنم.حداقل با وجود جهنم اگر خدای منطقی ای باشه این بچه بازیا رو در نمیاره!) بیان چنین صحنه هایی از جانب عالم نماها برای مردم عامی هدفی جز ترس از گناه نباید داشته باشه(در حالت خوشبینانه) ولی عواقب بسیار بدی رو داره که متاسفانه از اون غافلند.
یک نمونه ی مشابه برات دارم:
معلم دینی دبستان یکی از بچه های فامیل آنچنان صحنه ی ترسناکی از روز قیامت برای بچه ها به تصویر کشیده بود که پسر کوچولوی هشت نه ساله مدتها شب کابوس قیامت رو میدید ،جیغ میکشید و بیدار میشد و در جواب نوازشهای مامانش میگفت. برو تو هم واقعن منو دوست نداری آقامون گفته روز قیامت مامانها بچه هاشون رو ول میکنن و میرن. نمیدونم چند درصد مردم جامعه ی ما هنوز درگیر این مسائل هستند ولی واقعن جای تاسف داره.
————–
پ.ن:
جان من اون کتاب شیعه در ایران رو خوندی یانه؟
نوامبر 26, 2007 در t 10:39 ق.ظ
اصلانم فرضیه درستی نیست.. آدم مرده، مرده دیگه… وای ترسیدم…
نوامبر 26, 2007 در t 11:13 ق.ظ
اينها تصاويري كه انسانها واسه خودشون مي سازند و گرنه كي رفته كه برگشته باشه و تعريف كنه.
اصل روحه كه بايد پاك باشه
نوامبر 26, 2007 در t 9:07 ب.ظ
حاجی جان…
دو سه پاراگراف اول منو شوکه کرد … خیلی خوب نوشتی … پاراگراف آخر رو که خوندم مردم از خنده … نظر ها رو که خوندم فهمیدم طنز نبوده… واقعیه ..حالا هم که گیجم …
علاوه بر فرضیه شما که “مرده را خاک نکنید” میتوان این کار را هم کرد : اول لحد را بر سر متوفی کوبید تا خوب بمیرد بعد آن را سر جایش بگذاریم…
من اصلا دوست ندارم با این موضوعات شوخی کنم… احتمالا امشب سوسک میشود…
حاجی منو ندیدی حلالم کن…
نوامبر 26, 2007 در t 10:21 ب.ظ
میگن یه بنده خدایی وصیت کرد واسه اینکه دچار فشار قبر نشه، جنازه ش رو بدن سگ بخوره. بعد از چند روز که مرد، خوابش رو دیدن. ازش می پرسن چی شد؟ فشاری قبر نداشتی؟ میگه نه. ولی دچار فشار کون سگ شدم!
نمیدونم ربطی داره یا نه.
نوامبر 26, 2007 در t 10:46 ب.ظ
برای کسی مثل من که چند ماهی از درگذشت عزیز ترین نگذشته حتی تجسم اینکه همون جسم نازنینش الان دستخوش دنیا چیز ناخوشایند است سخته.
ولی من جسم را مثل یک لباس سنگین می بینم که باید از تنت در باری تا بتونی ازادانه پرواز کنی. دلم میخواد بعد مرگم و اهدای قسمتهایی از بدنم بقیه اش سوخته شه و پودرش را هم از یک بلندی پرت کنن.
نوامبر 27, 2007 در t 2:50 ق.ظ
راستش من فكر مي كنم اينا همش خرافاتيه كه به مرور زمان به ما انتقال دادن كه از خدا و مرگ بترسيم. منم فكر مي كنم خدا اونقدر بي رحم نيست كه بخواد با خوردن سر مرده ها به سنگ حال كنه و ماهارو آدم.
حالا اينا دغدغه ات بوده ياترست؟
نوامبر 27, 2007 در t 10:29 ق.ظ
تا کی میخواهیم توی این همه تحجر دست و پا بزنیم من نمیفهمم… اصلا اون سنگ برای چیه که نمیدونم اما قبول هم ندارم که طرف مرده زنده است و این حرفها… مگه خدا بازیش گرفته که بخواهد اینکارها و بلاها را سر ما در بیاره… بس که از خدا و مرگ ما را ترسوندند یادمون رفته که محبت و خوبی و دوستی چیه…
(این کامنت رضا محشر بود .. یک ساعته دارم میخندم) فشار قبر و اینها را پیامبر برای تمثیل گفته بوده… که مثلا فشار روحی و این که دیگه آدم از خواب بیدار میشه و این حرفها حالا ما اصلا قضیه را بیخیال شدیم و چسبیدیم که نکیر و منکر و این حرفها… وقتی همه چیزمون دنیوی بشه این شکلی میشیم حاجی جون…
———
آخه به تو هم میگن رفیق؟ پاشو دست اون همسرگرام من را بگیر بندازش بیرون از اون کشور لعنتی بیاد سر خونه زندگیش…
ای بابا…
نوامبر 27, 2007 در t 2:33 ب.ظ
ميدوني حاجي اين چيزا از بچگي هميشه برام يه سوال گنده بوده!البته الان كاملا برام بي مفهومن و ميدونم همشون جز چرت و پرت چيز ديگه اي نيستن .ميدوني خيلي دوست دارم بدونم چند نفر تا حالا مردن و رفتن اون زير و اين چيزا رو امتحان كردن بعدش باز برگشتن بيرون و دارن اين چيزا رو ميگن!!انقدر با اطمينان اين حرفا رو ميگن كه بعضي وقتا آدم به عقل خودش شك ميكنه!
نوامبر 27, 2007 در t 3:43 ب.ظ
” همسرش را یادش آمد. دخترانش را…. دامادها و عروسهایش را…..””
تصحیح می شود:
همسرانش را یادش آمد…. و سوگلی را….. و ناز و عشوه هایش….
نوامبر 27, 2007 در t 4:17 ب.ظ
سلام حاج واشنگتن.حالا منم همیشه میخوندم میرفتم این دفعه به حرف اومدم.راستش کی بشه که ما از این باورهای غلط رها بشیم خدا میدونه.انقدر آدما رو از مرگ ترسوندن که بزرگترین دغدغه ی زندگیشون شده و دو روز دنیا رو هم با فکر مرگ میگذرونن.به قول فریدون مشیری کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟البته بماند که تو یه شعر دیگه ش گفته نمیخواهم بمیرم با که باید گفت .ولی خوب من این یه تیکه شعرشو خیلی دوست دارم: چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است نه فریادی نه آهنگی نه آوایی نه دیروزی نه امروزی نه فردایی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند. ما که کنترلی بر زمان مردنمون نداریم چرا لحظه لحظه ی زندگی رو با یاد مرگ خراب کنیم؟ در مورد جک و جونورا هم که ملالی نیست .اتفاقا خود من که فکر میکنم میبینم وقتی روح تو بدنم نباشه دیگه چه فرقی داره.تازه اگه هنوز تو قبر زنده باشم بازم ملالی نیست چون تا الان نه سره رو ناسره کردم نه حساب بانکیم سر به فلک کشده تا اونجا که تونستم به همه کمک هم کردم حالا از این به بعد الیاس بشم دیگه معلوم نیست .تازه همین الان که روح در بدن دارم از مارولک و سوسک و موش و مورچه و کرم نمیترسم چه برسه به اون وقتی که اگه جنا زه م سالم مونده باشه صد در صد قلب و کبد و کلیه ها و خلاصه هر چی قابل اهدا باشه دیگه توش نیست.بیچاره جک و جونورا هم غذاشون کمتر میشه.خلاصه که به نظرم بسی زیبا و رویایی هم هست با اون لباس سفیدم برای خودم تو ارامش دراز بکشم .تازه به نظرم سکوت قبرستون تو شب خیلی هم قشنگه مخصوصا اگه یه شب مهتابی هم باشه.والا روز روشن تو خیابون رفتن و از کنار حیوانهای انسان نما رد شدن خطرش بیشتره تا شب در کنار انسانهای بیجان که دیگه دستشون از این دنیا کوتاهه.تازه با خوندن این نوشته من بیشتر خوشم اومد.فکرشو کردم من و شب و تنهایی و سکوت قبرستون و لباس سفید و امیدوارم مهتاب.حس ها هم که تعطیل دیگه خیسه و سرده و این چیزا دیگه مشکلی نیست.تازه روحم هم که از جسم جدا شده و جاودان شده.فکر کنم مرگ هم یکی از نعمت هاییه که خدا بهمون داده و واقعا دستش درد نکنه.زیباست.مشکل اونی که مرده نیست مشکل اونایی هستن که موندن و جای خالی عزیزشونو میبینن.من چقدر حرف زدم؟؟؟؟؟به اندازه ی تمام سکوتها انگشت بر کیبرد زدم.حالا یه موقع هایی شوخی میکنم به شوشو میگم گواهی فوت صادر کردی دستت به هیچی نباید بخوره ولی واقعا فکر میکنم بی آزار تر از یه مرده هیچ موجودی نیست.آخ لجم میگیره از ادا اصول اونایی که تا دو روز قبل طرف زنده بود بغلش میکردن بعد وقتی از دنیا میره حتی تو روی جنازه ش نگاه هم نمیکنن که میترسیم.مثلا اگه دست بزنی یا ببوسیش یا ازش خداحافظی کنی یا یه دعایی برای آمرزش روحش بخونی چی میشه؟بلند میشه یقه تو میگیره؟خوب چه بهتر بلند بشه.شایدم فکر میکنن با خودش میبرتشون اون دنیا با عزرائیل اشتباه میگیرنش.خلاصه که منم اینجار و ظاهرا با خونه ی هالهم اشتباه گرفتم هی دارم مینویسم .ببخشید.موفق باشید.
نوامبر 27, 2007 در t 4:24 ب.ظ
سلام حاج واشنگتن.حالا منم همیشه میخوندم میرفتم این دفعه به حرف اومدم.راستش کی بشه که ما از این باورهای غلط رها بشیم خدا میدونه.انقدر آدما رو از مرگ ترسوندن که بزرگترین دغدغه ی زندگیشون شده و دو روز دنیا رو هم با فکر مرگ میگذرونن.به قول فریدون مشیری کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟البته بماند که تو یه شعر دیگه ش گفته نمیخواهم بمیرم با که باید گفت .ولی خوب من این یه تیکه شعرشو خیلی دوست دارم: چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است نه فریادی نه آهنگی نه آوایی نه دیروزی نه امروزی نه فردایی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند. ما که کنترلی بر زمان مردنمون نداریم چرا لحظه لحظه ی زندگی رو با یاد مرگ خراب کنیم؟ در مورد جک و جونورا هم که ملالی نیست .اتفاقا خود من که فکر میکنم میبینم وقتی روح تو بدنم نباشه دیگه چه فرقی داره.تازه اگه هنوز تو قبر زنده باشم بازم ملالی نیست چون تا الان نه سره رو ناسره کردم نه حساب بانکیم سر به فلک کشده تا اونجا که تونستم به همه کمک هم کردم حالا از این به بعد الیاس بشم دیگه معلوم نیست .تازه همین الان که روح در بدن دارم از مارولک و سوسک و موش و مورچه و کرم نمیترسم چه برسه به اون وقتی که اگه جنا زه م سالم مونده باشه صد در صد قلب و کبد و کلیه ها و خلاصه هر چی قابل اهدا باشه دیگه توش نیست.بیچاره جک و جونورا هم غذاشون کمتر میشه.خلاصه که به نظرم بسی زیبا و رویایی هم هست با اون لباس سفیدم برای خودم تو ارامش دراز بکشم .تازه به نظرم سکوت قبرستون تو شب خیلی هم قشنگه مخصوصا اگه یه شب مهتابی هم باشه.والا روز روشن تو خیابون رفتن و از کنار حیوانهای انسان نما رد شدن خطرش بیشتره تا شب در کنار انسانهای بیجان که دیگه دستشون از این دنیا کوتاهه.تازه با خوندن این نوشته من بیشتر خوشم اومد.فکرشو کردم من و شب و تنهایی و سکوت قبرستون و لباس سفید و امیدوارم مهتاب.حس ها هم که تعطیل دیگه خیسه و سرده و این چیزا دیگه مشکلی نیست.تازه روحم هم که از جسم جدا شده و جاودان شده.فکر کنم مرگ هم یکی از نعمت هاییه که خدا بهمون داده و واقعا دستش درد نکنه.زیباست.مشکل اونی که مرده نیست مشکل اونایی هستن که موندن و جای خالی عزیزشونو میبینن.من چقدر حرف زدم؟؟؟؟؟به اندازه ی تمام سکوتها انگشت بر کیبرد زدم.حالا یه موقع هایی شوخی میکنم به شوشو میگم گواهی فوت صادر کردی دستت به هیچی نباید بخوره ولی واقعا فکر میکنم بی آزار تر از یه مرده هیچ موجودی نیست.آخ لجم میگیره از ادا اصول اونایی که تا دو روز قبل طرف زنده بود بغلش میکردن بعد وقتی از دنیا میره حتی تو روی جنازه ش نگاه هم نمیکنن که میترسیم.مثلا اگه دست بزنی یا ببوسیش یا ازش خداحافظی کنی یا یه دعایی برای آمرزش روحش بخونی چی میشه؟بلند میشه یقه تو میگیره؟خوب چه بهتر بلند بشه.شایدم فکر میکنن با خودش میبرتشون اون دنیا با عزرائیل اشتباه میگیرنش.خلاصه که منم اینجار و ظاهرا با خونه ی خاله م اشتباه گرفتم هی دارم مینویسم .ببخشید.موفق باشید.هکر کنم نظر من دوبار شد این دفعه غلطشم گرفتم .ببخشد لطفا یکیشو حذف کنین
نوامبر 27, 2007 در t 4:24 ب.ظ
سلام حاج واشنگتن.حالا منم همیشه میخوندم میرفتم این دفعه به حرف اومدم.راستش کی بشه که ما از این باورهای غلط رها بشیم خدا میدونه.انقدر آدما رو از مرگ ترسوندن که بزرگترین دغدغه ی زندگیشون شده و دو روز دنیا رو هم با فکر مرگ میگذرونن.به قول فریدون مشیری کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟البته بماند که تو یه شعر دیگه ش گفته نمیخواهم بمیرم با که باید گفت .ولی خوب من این یه تیکه شعرشو خیلی دوست دارم: چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید
بهشت جاودان آنجاست جهان آنجا و جان آنجاست گران خواب ابد در بستر گلبوی مرگ مهربان آنجاست سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است همه ذرات هستی محو در رویای بی رنگ فراموشی است نه فریادی نه آهنگی نه آوایی نه دیروزی نه امروزی نه فردایی جهان آرام و جان آرام زمان در خواب بی فرجام خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند. ما که کنترلی بر زمان مردنمون نداریم چرا لحظه لحظه ی زندگی رو با یاد مرگ خراب کنیم؟ در مورد جک و جونورا هم که ملالی نیست .اتفاقا خود من که فکر میکنم میبینم وقتی روح تو بدنم نباشه دیگه چه فرقی داره.تازه اگه هنوز تو قبر زنده باشم بازم ملالی نیست چون تا الان نه سره رو ناسره کردم نه حساب بانکیم سر به فلک کشده تا اونجا که تونستم به همه کمک هم کردم حالا از این به بعد الیاس بشم دیگه معلوم نیست .تازه همین الان که روح در بدن دارم از مارولک و سوسک و موش و مورچه و کرم نمیترسم چه برسه به اون وقتی که اگه جنا زه م سالم مونده باشه صد در صد قلب و کبد و کلیه ها و خلاصه هر چی قابل اهدا باشه دیگه توش نیست.بیچاره جک و جونورا هم غذاشون کمتر میشه.خلاصه که به نظرم بسی زیبا و رویایی هم هست با اون لباس سفیدم برای خودم تو ارامش دراز بکشم .تازه به نظرم سکوت قبرستون تو شب خیلی هم قشنگه مخصوصا اگه یه شب مهتابی هم باشه.والا روز روشن تو خیابون رفتن و از کنار حیوانهای انسان نما رد شدن خطرش بیشتره تا شب در کنار انسانهای بیجان که دیگه دستشون از این دنیا کوتاهه.تازه با خوندن این نوشته من بیشتر خوشم اومد.فکرشو کردم من و شب و تنهایی و سکوت قبرستون و لباس سفید و امیدوارم مهتاب.حس ها هم که تعطیل دیگه خیسه و سرده و این چیزا دیگه مشکلی نیست.تازه روحم هم که از جسم جدا شده و جاودان شده.فکر کنم مرگ هم یکی از نعمت هاییه که خدا بهمون داده و واقعا دستش درد نکنه.زیباست.مشکل اونی که مرده نیست مشکل اونایی هستن که موندن و جای خالی عزیزشونو میبینن.من چقدر حرف زدم؟؟؟؟؟به اندازه ی تمام سکوتها انگشت بر کیبرد زدم.حالا یه موقع هایی شوخی میکنم به شوشو میگم گواهی فوت صادر کردی دستت به هیچی نباید بخوره ولی واقعا فکر میکنم بی آزار تر از یه مرده هیچ موجودی نیست.آخ لجم میگیره از ادا اصول اونایی که تا دو روز قبل طرف زنده بود بغلش میکردن بعد وقتی از دنیا میره حتی تو روی جنازه ش نگاه هم نمیکنن که میترسیم.مثلا اگه دست بزنی یا ببوسیش یا ازش خداحافظی کنی یا یه دعایی برای آمرزش روحش بخونی چی میشه؟بلند میشه یقه تو میگیره؟خوب چه بهتر بلند بشه.شایدم فکر میکنن با خودش میبرتشون اون دنیا با عزرائیل اشتباه میگیرنش.خلاصه که منم اینجار و ظاهرا با خونه ی خاله م اشتباه گرفتم هی دارم مینویسم .ببخشید.موفق باشید.فکر کنم نظر من دوبار شد این دفعه غلطشم گرفتم .ببخشد لطفا یکیشو حذف کنین
نوامبر 27, 2007 در t 11:37 ب.ظ
اگه قبرستون هاي قديمي قم رفته باشي، منظره هاي نافرمي مي بيني. مثل سنگ قبرهايي كه شكسته و از گوشه و كنارش قطار مورچه مياد بيرون.
از مرگ نمي هراسم برادر. ولي هيچ دلم نميخواد اين فرضيه رو روي من پياده كنن.
نوامبر 28, 2007 در t 12:10 ب.ظ
خب….
من ترجيح ميدم جسدمو بندازن تو دريا….
اي بابا ماها بار زندگي رو به زور به دوش ميكشيم….سي سالي از خدا عمر گرفتيم….يه چند سالم ميذاره يا نميذاره روش…بسه ديگه.مگه ميخوايم چيكار كنيم؟زنده شدن دوباره مثل يك كابوس پر از رنج دردناكه….
ترانه ايندفعه هم خيلي قشنگ بود…
نوامبر 29, 2007 در t 8:45 ق.ظ
اي آقا… ما هرچه داريم از همين خرافات داريم !!!!
نوامبر 29, 2007 در t 9:17 ق.ظ
حاجی اینایی که گفتی رو در حد یه فرضیه هم نمیشه قبول کرد، کذب محضه و بس!!
———-
حاجی فضولی نباشه، رشته تحصیلیتون احتمالا مهندسی شیمی نبوده آیا؟
نوامبر 30, 2007 در t 6:31 ب.ظ
« طولی نکشید که دور و برش را پر از جوندگان مختلف دید »
تا اينجاي پست شبيه يه داستان خواندني كوتاه نوشته شده بود. كاش بي خيال فرضيه مي شدي و داستان رو ادامه ميدادي..
——
من كه فكر ميكنم اونقد كه پشت سر مرگ بد گفته اند بد نيستش …
دسامبر 1, 2007 در t 12:33 ق.ظ
حاجي جان اينا رو بي خيال. خودمونو عشقه.
اين چيزهايي كه دوستان بنام خرافات ازش اسم مي برند يه جورايي باور دارم. خوشبختانه يا متاسفانه هيچوقت هم دنبال دليلي براي اثباتش به خودم نبودم. همينطوري اله بختكي قبولش دارم چون فكر مي كنم كوچكترين چيزي كه مرا از عاقبت اعمالم بترساند به خودي خود ارزشمند است حتي بنام خرافات و تحجر.
دسامبر 3, 2007 در t 12:14 ق.ظ
نه حاجی.. این اصلا از اون پست های عمیق و تفکر برانگیزت نبود.. خوب پردازشش نکرده بودی.. می تونستی خیلی بهتر بنویسی.. با اون سوال بیخود آخر متن رنگ طنز بی مزه ای رو کشیدی رو همه اون چیزهایی که می خواستی بگی و احیانا می خواستی بشنوی..
من صبر می کنم تا وقتی یه پست نون و آب دار درباره این موضوع نوشتی.. حتما میام و نظرم رو می گم..
حالا یکی نیست به من بگه کی منتظر نظر تو بود؟؟؟!!!!
دسامبر 4, 2007 در t 9:52 ق.ظ
حاجي جون قربونت موندي تو قبرستون!!!چرا آپ نمي كني:)) …قربون يو
دسامبر 6, 2007 در t 1:39 ب.ظ
كجائي حاجي؟؟
دسامبر 7, 2007 در t 1:16 ب.ظ
کی ميدونه چطوری ميشه خدا شد ؟ من ميخواهم خدا بشم ولی نميدونم چطوری بايد خدا شد .. من ميخوام خدا بشم اگه خدا بشم فقط برای يک دقيقه ترتيبی ميدم که نرگس صورتش درست بشه تا بتونه عادی زندگی کنه . قول ميدم هرچی بگيد قبول کنم . قول ميدم حتی اون چند تا اشغال رو ببخشم … خدا بشم برای فقط يک ساعت … چی ميشه …
دسامبر 7, 2007 در t 8:24 ب.ظ
حجاب چهره جان میشود غبار تنم…خوشا دمی کز این چهره پرده بر فکنم!!
مردم ما بجای اینکه بچسبن به اصل دین، بیشتر به حاشیه ها و خرافات چسبیدن!
دسامبر 7, 2007 در t 10:31 ب.ظ
خوبی؟ زنده ای؟ نکنه خودت رفتی امتحان کنی؟!
دسامبر 8, 2007 در t 3:58 ب.ظ
چه اش بو اين نوشته؟ لذت داشت وقتي خودم را گذاشتم جاي حاج حسن و آ….خ كه سرم خورد به لحد…
دسامبر 9, 2007 در t 12:52 ق.ظ
روزي روزگاري حاج واشنگتن…….
ببين! من نمي دونم چه مرگت شده كه يهو غيب شدي، تويي كه خبرت ميري مالزي، پاچه خواري دختر هتليه رو مي كني كه بتوني به اينترنت وصل شي، حالا يه مدتيه نميايي، نميري، نمي پستي، نمي كامنتي، ….. و اين طبيعي نيست. با همه پليدي هات دوست دارم ديگه، چيكار كنم. خدايا اين دل مهربون رو از ما نگير.
آخه مرد حسابي، آدم مستراح هم كه باشه، وقتي يكي در ميزنه، يه اهن و اوهوني مي كنه. تو صداي اهن و اوهونت هم نمياد. از همين الان، هر 12 ساعت يك بار يه كامنت برات ميذارم، ببينم اين صداي مايوس كننده ات كي درمياد ؟
دسامبر 9, 2007 در t 1:48 ق.ظ
همه ش تا آخرش فكركردم مي خواي به اين نتيجه برسيد كه آي ايها الناس حاسبوا قبل ان تحاسبوا ولي از فرضيه ت خيلي خوشم اومد قول ميدم وقتي مردم بگم خاكم نكنند و پاشم برگردم خونه كه به جهانيان فرضيه ت رو ثابت كنم.
دسامبر 9, 2007 در t 10:07 ق.ظ
سلام
حاجي جون اگه فرضيه ت درست باشه پس اونايي كه اتفاقي يه جا مميرن و گم و گور ميشن و كسي نيست كه خاكشون كنه الان كجان؟
دسامبر 10, 2007 در t 5:32 ق.ظ
کجایی حاجی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نیستی؟؟؟؟؟؟؟
در پس این پرده چه غمی نشسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دسامبر 10, 2007 در t 3:07 ب.ظ
حاچی خدا نکرده نکنه خودت رفتی فرضیه رو تست کنی ؟
دسامبر 10, 2007 در t 9:02 ب.ظ
حاجی جان … این منتظری فرضیه اثبات شه بعد ببنویسی دوباره؟ انیشتن هم نتونست فرضیه خودش رو ثابت کنه… من و شما هم احتمالا نتونیم تا زمانی که به قول “بیژو” خودمون امتحانش کنیم…
دسامبر 11, 2007 در t 2:10 ب.ظ
نكنه دوباره بي خبر رفتي سفر حاجي؟؟؟!!
كجائي؟يه خبر از خودت بده!چند وقتيه كامنتي هم ازت توي هيچ وبلاگي نديدم!
دسامبر 11, 2007 در t 4:20 ب.ظ
نكنه خوردي به لحد؟يا اين وبلاگو كوبوندي به لحد؟ايشالا كه مشكلي نباشه…
دسامبر 11, 2007 در t 4:24 ب.ظ
تو دنیای مجازی که نیستی
موبیلت هم خاموشه
در کنار سواحل کدوم کشور منطقه خط استوا مشغول رسیدگی به مشکلات ملت از خدا بی خبر هستی؟
دسامبر 11, 2007 در t 5:01 ب.ظ
بدو بیا که پست نوشتم انگ خودت. رفتم توی حوزه تخصصیت. تا یه صاحبنظری مثل تو محتواش رو تایید نکنه، من دلم آروم نمی گیره.
دسامبر 11, 2007 در t 10:51 ب.ظ
تو رو هم تنهات گذاشتن؟
دسامبر 12, 2007 در t 1:29 ب.ظ
کجایی؟
دسامبر 14, 2007 در t 3:08 ب.ظ
کجایی رفیق؟
دسامبر 14, 2007 در t 9:13 ب.ظ
kooshi pas?
دسامبر 14, 2007 در t 11:39 ب.ظ
نیستی دیگه حاجی.. نیستی.. بر و بچ دق کردن از دوریت.. کجایییییییییییییی؟
دسامبر 16, 2007 در t 11:29 ب.ظ
حاجی خوبید شما؟؟…کجایید؟
دسامبر 30, 2007 در t 5:39 ب.ظ
سلام حاجی. بعد از مدتها!
خيلی وقتها اومدم، ولی چیزی ننوشتم. شاید چون مطالبت احتیاج به فکر کردن داره و نمیخوام بیخود چیزی بنویسم. به هر حال نذار به حساب نیومدن…
زنده باشی برادر…