برای “تو” و “شبیه” خودت

By onlyforreminde

بر یاخته های جسم خسته اش، سبکباری خاصی را احساس میکرد. احساس میکرد که بر دوشش دو بال پرواز روئیده و ندایی را میشنید که او را به آن دوردستها فرامیخواند.

پسرک جنوبی ایام گذشته را مرور کرد….. خاطرات چند سال سکونش را که با سکوتی دل انگیز همراه شده بود را بار دیگر بازخوانی کرد….. در میان هاشورهای خاکستری حافظه اش دوستانی را یادآورد که زمانی با آنها در یکجا کار میکرد. خنده های جمع دوستانه اش را که یادش آمد دلش به سنگینی غروب برازجان گرفت. نبودن دوستانش بدجور اذیتش میکرد همان دوستانی که روزی روزگاری به وقت سلامت دورش را حلقه زده بودند و امروز اثری از آنها نبود.

پسرک به یاد تعهد و اخلاص افتاد. به یادش آمد که برای آن سیستم چقدر تلاش کرده بود و باز دلش گرفت. یادش آمد که همان سیستم او را در وقت نیاز تنها گذاشته بود. داروهایش روز به روز گران و گرانتر میشدند و به موازات این گرانی، فاصله ای که بین او و سیستمش افتاده بود، وسیعتر و وسیعتر میشد.

به یاد زخم بستر افتاد…. به یاد آن روز شوم که در آن روز تاریخ برایش ثابت ماند و عقربه های ساعت دیگر حرکت نکردند….. به یاد روزی که از روی موتور به زمین افتاد و هیچکس دستش نگرفت. به یاد سختیهایی که برای تهیه یک مرکب اتوماتیک کشیده بود…. به یاد مرارتهای سفر …. به یاد …. به یاد…. به یاد…. آخ که چقدر برایش سخت بود.

پیاد خاطراتش افتاد که همیشه با قلم الکترونیکی و از پشت کامپیوتر با دیگران تقسیم میکرد….یاد دفتر شعرهایش افتاد …. یاد صعبوتهایی که از همراهی با ویلچر برای مردم نگاشته بود افتاد…. نگاهی به ویلچرش کرد: آیا شود زمانی / که دیگر/ تو را نبینم؟

او میخواست “دیده” شود… دلش میخواست تواناییهایش در پس یک معلولیت ناخواسته گم نشود… به همین خاطر بود که کنج خانه را رها کرد و به دل بازار شتافت تا ثابت کند “کم” ندارد. هم نوای “ساز” شد…. در پس “شور” او به شور جوانی اندیشه میکرد و از پشت “همایون” به دنبال همای سعادتش میگشت….. برایش “ماهور” زیباتر شده بود….. سیمهای گیتار برایش دیگر “مینور” نبود… او به “ماژور” می اندیشید.

کرکره “دلکده” را پایین کشید: آیا شود زمانی/ که باز هم/ تو را بینم؟

به ویلچر حرکتی داد و به سوی منزل رفت… پای دستگاه جادویی اش که زمانی دریچه او با مردم  ِ غافل بود نشست. ویندوز که به خوبی بالا آمد به اینترنت متصل شد…. “آریا” را بالا کشید تا “شبیه” زندگی باشد. دو سه خطی از شعری که از صبح در ذهنش میجوشید بر بوم سفید الکترونیکی نوشت و بر مانیتور خیره شد….. دکمه saveرا زد… باز به مرور خاطراتش پرداخت…

امید تنها ندیمش در آن روزگاران سخت بود که هیچوقت تنهایش نگذاشت. پسرک از وسعت خلیج درسها گرفته بود. درسهایی که به او یاد داده بود که دریا دل باشد…. با گذشت باشد…. دیگران را دوست داشته باشد….. برای با دیگران بودن مرارت بکشد و چشمداشتی نداشته باشد…. دلش فقط یک همدلی میخواست و نه بیشتر….. بارها سعی کرده بود لهجه اش را شبیه “مرکز” کند اما امروز که پای در رکاب میگذاشت و به سوی همان مرکز راهی میشد تا “امید“ش را بیابد، دیگر دوست نداشت “تهرانی” باشد.

پسر زمینی در  قلب آسمانی اش یکبار دیگر مرور کرد: “الا بذکر الله تطمئن القلوب”. با لهجه شیرینش که بوی تفتیدگی جنوب را میداد یکبار دیگر او را یاد کرد و پای در رکاب سفر نهاد.

او نصرت و پیروزی را همواره در پس اسم زیباش یدک میکشید. این بار نیز مطمئن بود که ناصر است چون او ناصری بود.

شبيه روييدن دارد گياه

 به هر چه خوب بود كه فكر كنم

                               شبيه خود شده اند

كنار برگ اگر بنشينم

ابر گذر مي كند

برگ اگر تَر گردد

گمانِ سبز به باران نمي برم

شبيه باران شايد باريده  

دلم كشيده كه از چنين جاي

                                گذر كنم روزي گذر اگر كردم

شبيه رفتن بود

گمان نمي كنم كه سفر كرده ام

  ——————————-

پیونشت: در تاریخ 12/11/86

روزی که میروی و دامین ثبت میکنی و فضای اینترنتی برای خودت میخری، از تو سوا ل میشود چقدر فضا میخواهی؟

یادت باشد در پاسخ به این سوال امساک نکنی!

قانونی در ثبت دامین هست به این معنا که 10 برابر فضایی که میخری به تو به عتوان پهنای باند (Bandwidth) اختصاص میدهند که عملا مقدار فضای مانور تو و بازدید کنندگانت قلمداد میگردد. کانتر پهنای باند  ماهانه شارژ میگردد.

حاجی 100MBفضا و 1GB پهنای باند دارد. در ماه ژانویه، تمامی پهنای باندش در همان نیمه ماه تمام شد. یعنی به عبارت بهتر، کلیکهای نهان و آشکاری که بر روی نامش زدید، پهنایش را کمتر و کمتر کرد تا اینکه پهنا در نیمه ماه تمام شد.

به ساپورت سنترم که زنگ زدم گفت نام سایت را لطفا بدهید تا چک کنم. گفتم a..a حرفم را قطع کرد و گفت: آب و سراب؟ گفتم بله. گفت من خودم از خوانندگان سایتتان هستم. شما پهنایتان تمام شده است. میخواهید اکانتتان را آپگرید کنم تا به پهنای 5GB برسید. فقط یک مابه التفاوت ناچیز دارد.

به او گفتم نه! تا آخر ماه صبر میکنم تا شارژ شود.

اما در دلم گفتم: کجای کاری بابا! من همین را هم دیگر نمیخواهم.

  

7 نظر to “برای “تو” و “شبیه” خودت”

  1. فریدا می گوید:

    آریا رو دیدم … روی ویلچر کذایی … و ازش خواستم دفعه ی بعد که میبینمش روی پاهاش باشه … تا اینجا که اینهمه قوی و صبور اومد … از این به بعدش رو هم همت کنه …

    چرا همین رو هم دیگه نمی خوای حاجی؟ می خوای ببندی و بری؟ دلت میاد ؟

  2. جوجو می گوید:

    دلم گرفت از این پست. مهدی رو دیدم. بعد یکسال و نیم صحبتی که داشتم. راهنماییهایی که ازش گرفتم. کمکهایی که بیشتر اون به من کرد تا من به اون.

    هرچه باشه نتیجه عمل بدتر از این پیش نمیاد. نتیجه رو به جلوه.

    میدونی داشتم کم کم نا امید میشدم که تو هم اینجا رو بستی و رفتی. بی هیچ خداحافظی. میدونی حاجی ازت خیلی خیلی چیز یاد گرفتم. دوست نداشتم حاجی بی حوصله این روزها رو. این مدت بدجور اینجا سوت و کور و خلوت و بی روح شده بود. میدونم که اونقدر چیزهای جالب در چنته داری که سالها اینجا می تونه بچرخه. پس باش.

  3. نگاهی نو می گوید:

    متنت خیلی زیبا بود برای دوستمون

    اما در دلم گفتم: کجای کاری بابا! من همین را هم دیگر نمیخواهم. ؟؟؟؟
    نمی دونم شما چرا دلزده شدی.
    به هر حال بهترینها را براتون ارزومند هستم

  4. آیدا می گوید:

    یک جورایی تو روحت.. سکته را مهمونم کردی… یادم باشد … اگر علی به دادم نرسیده بود خل شده بودم… با اون جمله های اولت

  5. آریا می گوید:

    دست مریزاد حاجی
    فراموش کرده بودم که اینقد ازم چیز میدونی همانطور که فراموش کرده ام که یکی دو سال این معلولیت چقدر سخت گذشت. دور از دوستان زمینگیر شده … یه لحظه تو چشمم می خواست اشکی بازی کنه …
    این افتخار بزرگیه که من مورد نوازش قلم شیوا و رشک برانگیز شما قرار گرفتم. توی این مسیر سنگلاخی همانطور که گفتی امید بزرگترین یار و ندیمم بوده حاجی جان .. مدتیه خسته شدم و ازتون میخوام دعا کنید امید در من ضعیف تر نشه که بدون امید زندگی خیلی سخت میشه ..

    منم مثل جوجو نمی دونم از چی دلزده اید. حیفه که با این دانش و این قلم اینجا اینقد ساکت باشه … حاجی دلمون برای مطالبی که ازت خوندیم تنگ شده ..

  6. حاج باران می گوید:

    پست قشنگي بود

  7. elnaz می گوید:

    چي بگم والا…قربون يو

يك پاسخ برايش بگذاريد