دچار مشكل شدهام. درون ياختههاي مغزيام پر از سوالهاي بي جواب است و دوباره از آن پارادكسهاي عجيب و غريبي كه شايد سراغ شما نيامده باشد؛ گرفتهام.
تعطيلات مزخرف و بيمزه عيد را نصف و نيمه چشيده و به بيرون تف كردهام. ماندهام حيران كه در پس اين به اصطلاح «عيد» ما واقعا به دنبال چه هستيم؟ مثلا كه چي؟
از يك ماه قبل از عيد همه چيزمان در هم قاطي ميشود. انگار واجب است كه اين خريد شب عيد لعنتي حتما انجام شود. خيابانها را بيجهت شلوغ ميكنيم : از اين مغازه به آن مغازه. از اين پاساژ به آن پاساژ.
ميوه، آجيل، شيريني، لباس، ماهي قرمز، ماهي سفيد، سبزي پلو، اسكناس نو، كفش نو، جوجه كباب، كنياك، ويسكي، ودكا خيلي چيزهاي ديگر را به هر زور و زحمتي كه شده مهيا ميكنيم كه مثلا جشن بگيريم. درحالي كه همه ميدانيم ما به چيز ديگري – غير از اينها – نياز داريم.
در صف طولاني ابتياع اقلامي كه نامبرده شد، ناشكيبا و عجول به دنبال چيزي ميگردم كه در هيچ كجا نمييابمش. چيزي كه سالهاست از سفره ما ايرانيان رخت بربسته و به زور عيد هم برنميگردد.
دلم از اين قاقاليليها نميخواهد بلكه هوس يك سرخوشي بي دردسر كرده است. دلم هوس يك قهقهه لاينقطع نموده است. خندهاي از ته دل كه دير زماني است نه تنها به من وصال نميدهد بلكه ميدانم خيل عظيم هموطنانم را در حسرت خود گذاشته است.
در اين جشن مسخره رسم است كه به شب نشيني و عيد ديدني برويم. در اين شب نشيني، تخمه و آجيل و ميوه است كه مشت مشت و ديس ديس نابود ميكنيم و به زباله دان تحويل ميدهيم. خيلي كه بخواهيم خود را شاد نشان دهيم نهايتا لبخند مسخرهاي تحويل مخاطبانمان ميدهيم و اينطور وانمود ميكنيم كه تو گويي همان حافظ مي به دست و ساقي به كف هستيم. كمي همديگر را تحمل ميكنيم و بعد از يكساعت انگار كه نشادر نيشابوري در ماتحتمان استعمال كرده باشند، وسوسه رفتن ميگيريم. با چشم اشاره اي به همسر ميكنيم كه يعني برويم ديگر بس است.
كشان كشان به خانه مراجعت ميكنيم. هنوز به طور كامل مستقر نشده ايم كه گروهي براي پس دادن حمله اي كه چند ساعت پيش به آنها نمودهايم بر ما وارد ميشوند.
پرتقال عزيزي را كه با مساعدت دولت محترم كيلويي 1500 چوق ابتياع كردهايم درون دستهاي كودك مهمان قرار دارد. ضربان قلبمان لحظه به لحظه بالا و بالاتر ميرود و زماني كه كارد كودك به درون پرتقال فرو ميرود انگار به نواميسمان تجاوز كرده باشد. از ته ته ميسوزيم. نكن لامروت…..
در اين عيد نيز هر چقدر دولت عزيز ما را به حمايت خويش اميدوار كرد، در عمل چيزي جز گراني و بار سنگين خريد مايحتاج عيد نصيبمان نشد. خدا پدرشان را بيامرزد.
با این خدا بیامرزی، یاد یک داستان زیبا افتادم. نقل است که گورکن یک آبادی به هنگام دفن مردگان، کفن از بدن این بیچارگان میکند و کفنشان را به یغما میبرد.
روزی بین مردم آبادی با وی بحث در گرفت که از تو پلیدتر خدای نیافریده است. گورکن گفت: روزی خواهد رسید که شما بر مرده من درود خواهید فرستاد. مردم آبادی باور نکرده و هنوز بر این اعتقاد بودند که عمرا کسی برای این مرد پس از مرگش آرزوی آمرزش کند.
باری، گورکن از دنیا رفت و پسرش بر جای او بنشست. این پسر نه تنها کفن از بدن مردگان به یغما میبرد بلکه با اموات بیچاره لواط و نزدیکی هم میکرد. کار به جایی رسید که مردم آبادی دست به دعا برداشته و گفتند: خدا پدرش را بیامرزد.
به هر حال ما شكايتي نداريم كه ديگر عادت كرده ايم. عادت كرده ايم كه بابت دو پلاستيك زپرتي يك دسته اسكن آبي رنگ به ميوه فروش بدهيم و چونان بز اخفش از درون مغازه بيرون بياييم. عادت كرده ايم كه ماهي ناقابلي را به قيمت خون پدر بزرگمان بخريم و «مال تكين» بيرون بياييم.
بيخيال حاجي. اين همان عيد است با تمام مشكلات و سختيهايش. اين همان عيدي است كه در گذشته اي نه چندان دور براي خودش بو و مزه داشت. حالا ديگر مجبوريم. مجبوريم كه دلمان را همچنان به خاطرات و نوستالژيگري خوش كنيم.
….. و من همچنان به دنبال همان دل خوش ميگردم. كسي نميداند از كجا ميشود اين جنس ارزشمند را خريداري كرد؟