Archive for the ‘طنز’ Category

ملی – قسمت دوم

اکتبر 30, 2007

مردک بیشعور خودش را به گیرنده رساند. کانالها را یکی یکی بالا و پایین برد و فریاد زد:

- یور ماجستی! یور ماجستی! تنظیم شد…. بفرمایید.

چیزی که بر روی صفحه در حال نمایش بود چهره دخترکی زیبا رو بود که با قامتی نحیف چونان یک باربی خوش اندام در حال اجرای برنامه بود. ته لهجه ای اصفهانی داشت و چهره اش در زمانی که لبانش را نیم لبخندی می افزود به قرص ماهی می مانست. گفتمش:

ادامه ی مطلب…

ملی – قسمت اول

اکتبر 27, 2007

خدابیامرز حاجی بابا (نیای مادری حاج واشنگتن) از آن دسته از تکنوکراتهای انگلوفیل بود که هر چند سواد آکادمیک و درست حسابی نداشت؛ اما به اندازه یک دنیا تجربه داشت. حاجی بابا همیشه در میان خاطراتش از یکی از اونها با افتخار خاصی یاد میکرد و اون افتخار همانا این بود که حاجی بابا یک روز در قامت یک سرباز معمولی از مقابل رضاشاه رزه رفته بود و به واسطه همین روز تاریخی، حاجی بابا با اون لهجه ترکی قشنگش، مارشال دوگل را می مانست که روزی در مقابل ناپلئون دوش فنگ و پیش فنگ کرده بود.

ادامه ی مطلب…

لاپورت اولترا سکرت

اکتبر 17, 2007

از: رئیس دایره رکن پنجم پشمر (پشتیانی مرکز)

به: یورماجستی حضرت حاج واشنگتن

موضوع: سوژه به اسم رمز جوران

با سلام و دعای خیر

ادامه ی مطلب…

يك نامه و ۳ ناله

سپتامبر 22, 2007

بسم الله القاسم الجبارين

روزي كه به ضربتين دستان نامباركت از دربخانه بيرون فكندي ام، شايد هرگز به اين نمي انديشيدي كه احتمالا گذر ايام پوستت را به دباغخانه ما خواهد فرستاد. آن روز كه حكم بركناري ام را به دستانم دادي و متفرعانه به من گفتي: «برخيز! برخيز! …. و …. ات را جمع آوري كن و و از اين سرا بيرون شو!» شايد اصلا در مخيله پربادت نميگنجيد كه ممكن است روزي بقايت به من وابسته باشد.

ادامه ی مطلب…

کنکور۸۶

ژوئن 26, 2007

قبل از دستور:

با توجه به نزديك بودن موعد كنكور، يك سري از سوالات از قرنطينه به بيرون درز پيدا كرده است. 10 سوال از اين سوالات را به طور مجاني منتشر ميسازيم.

1- معني كلمه Moghani كدام است؟

الف) مغني (چاهكن – كسي كه چاه حفر ميكند)

ب) مغاني (ياي نسبت به معناي اهل مغان)

ج) موج هاني (رستوراني در رامسر)

د) هيچكدام

2- يك عدد حاج واشنگتن مفروض است. كداميك از پاسخهاي زير را براي ازدواج با او مناسبتر ميدانيد؟

الف) الهام سبزينه

ب) نيكو دانش

ج) درياپري

د) جوجو

3- يكعدد حاج باران مفروض است. كداميك از گزينه هاي زير شباهت بيشتري با وي دارند؟

الف) علي اكبر استاد اسدي

ب) عباس جديدي

ج) عباس قادري

د) سربازي كه در فيلم مارمولك زندانبان رضا مارمولك بود.

4- كدام گزينه ميتواند تعريف بهتري از قضيه كاستيگليانو ارائه دهد؟

الف) شراره 54ري

ب) الهام سبزينه

ج) سارا اين جين كوك

د) احسانه قهوه چي

5- كدام گزينه ميتواند گچ كُشته را از گچ پوك تشخيص دهد؟

الف) حاج باران

ب) حاج واشنگتن

پ) حاج رضا

د) الهام سبزينه

6- ASTM به كدام گزينه زير نزديكتر است؟

1) حاج رضا گلكار

2) حاج باران

3) مشتي ماشالله

4) دكترمانولو

7- كداميك از گزينه هاي ذيل مفهوم HTML را بهتر ميدانند؟ (توضيح: همه موارد كارشناسي كامپيوتر دارند)

لف) اقليما

ب) آيدا

ج) گربه وحشي

د) هيچكدام

8- جرم حجمي سلولهاي مغزي كداميك پايينتر است؟ (g=10 در نظر گرفته شود)

1) حاج واشنگتن

2) حاج باران

3) مشتي ماشالله

4) علي كاريز

9- كدام گزينه از همه خطرناكتر است؟

الف) آيدا

ب) ماندانا

ج) پروانه هيچستان

د) گربه وحشي

10- احتمال انجام پارك دوبل كامل در كدام گزينه بالاتر از 5/0% است؟

الف) نيكو دانش

2ب) شراره 54ري

ج) درياپري

د) هيچكدام

پينوشت ضروري: الحمد الله و المنه بلاگ اسپات هم به رحمت خدا رفت. اگر امكان بروز سازي مجدد ميسر نشد، از همه پيشاپيش خداحافظي ميكنم.

تذكره الاشيا: السيغار

ژوئن 23, 2007

آن يارِ غار و اين هديه دادار، آن بهترين كار و اين دوستدار، آن تلخ مزه شيرين گفتار، آن سپيد جامه فيلتردار: حضرت مستطاب السيغار از مشاهير دوران بود.
شرح دلدادگي و گرفتار شدن در دام اين فتانهء زمان، به هفتاد من مثنوي كاغذين محتاج و تشريح التذاذش از توان خارج ليكن به پاس ملازمت و يكرنگيش اين مقال به رشته تحرير منقوش گرديد
همي ياد دارم كه در ازمنه كودكي شوق گرفتن دامن وصالش هماره با من بودي و هر دم ديدن صحنه هاي كاميابي گرندفادر از اين باربي سپيد جامه، دل و دين از كفم مي ربود:

دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد دادي / ز كدام باده ساقي به من خراب دادي

باري، مجموعه مجاهدات و رياضاتي كه از باب دست آويختن در دامانش تحمل گرديد آخرالامر به نتيجه منتج و اولين كام از دوست گرانمايه در خيابان استاد حسن بنا ميسور گرديد و آن هنگام گاهنامه، سنه 73 هجري خورشيدي را نشان ميداد. متعاقب اولين كاميابي، سرگيجه و مدهوشي زائدالوصفي نگارنده را در بر گرفت كه از شدت اين سرگشتگي ديدگانش به سياهي گراييد و در جوي آب غلطيد و سرش به درخت جاشيه جوي كوفته گرديد.
از باب كرامات اين يار شيرين بيان هم اين بس كه در اين يك به شش ِ قرن كه از ملازمت و مفارفت با وي همي گذشتي، كافه دوستان و مگسان گرد شيريني كه ادعاي رفاقت و مرامشان مخرج خر درانيده بود، يك به يك نگارنده را ترك نمودند ليكن در طول اين زمان به گاهِ شادي و غم هم او بود كه در ميان انگشتان اشارت و فاك خوش ميدرخشيد و دود همي نمود.
مَر شيخ ما – السيغار – مريدان بيشماري در تاريخ مثبوت شده است. يكي از اهالي دُخان به نام استاد حاج رضا گلگار پنجم در سنه بيستم قبل از ميلاد شرحي بر استعمال و روشهاي آن نگاشته و در آن به لزوم استعمال السيغار در صبح ناشتا تاكيد ورزيده است. ايضا شيخ باران نيز در «جستاري بر شياف و روشهاي آن» استعمال سيغار را از راه پسين ممكن دانسته و ميزان التذاذ آن را سه برابر بيش از روش هاي معمول عنوان نموده است.
ارادت مريدان مولانا السيغار به خيل ذكور ختم نشده و در ميان اناث نيز پيروان مسلك دخان به وفور مشاهده شدندي. «الاستاذه آيدا وايف علي» نيز در كتابت خويش با نام «فانوس» به همنشيني هاي شبانه با مولانا اشاره نموده و به كرات از محاسن استعمالش سخن رانده است.
از اهالي دُخان، جماعتي مخروج و مطرود به نام «چتر كشان» يا «مُفت كشان» منشعب شدندي كه هماره بر كشيدن سيغارهاي ديگران ميل داشتندي. اين جماعت پس از مناقشه عظيمي كه در سنه 14 هجري قمري مابين آنها و دخانيون اصولمدار در گرفت از اين جماعت رانده شده و طرد شدندي.

برخي را اعتقاد بر اين است كه سيغار پدر سلامتي است چون به تنهايي با مادر سلامتي پالوده توت فرنگي ميل نموده و وي را گُشني مي نمايد.
مر مراتب همنشيني با شيخ ما كنوانسيوني جهاني نبشته اند كه در بند دوازدهم آن بر آداب روشن نمودن سيغار دلالت داشته و متذكر ميگردد كه: «هر آن گاه كه كسي از برايتان لايتر (Lighter) گيرانيد لازم است تا پس از افزوخته شدن سيغار دو ضربه با انگشت فاك بر قوزك انگشت بيلاخ وي همي زنيد تا مراتب مرام و مشتيگري خود را ابراز نماييد»
همچنين در بند هجدهم اين كنوانسيون اينچنين آمده است كه «مبادا سيغار خود را تا ته بكشيد كه اينكار از علائم بيكلاسي و دياثت است»
كتب متنوع و خوش آب و رنگ طبابتِ عصر حاضر، به كرات به مذمت اين همنشين شيرين گفتار همت نموده و از وي دژخيمي پليد تصوير نموده اند كه اين هرزه نگاريها كُمپلت از باب دشمني با اين كمر باريك بوده است.
يكي از مجلدات منحوس به نام «جزوه ناباروري» شيخ ما – السيغار – را قاتل ِ
Stiffness در ناحيه آلت مردانه معرفي نموده و شيخ ما را باعث ناباروري ميداند در حاليكه به گواه تاريخ، كافه هارد فاكران تاريخ از اهالي دخان بوده اند و حتي سنديكاي توليد كنندگان اسپرم نيز شائبه دخالت نيكوتين در كشتار دسته جمعي اسپرمها را رد نموده است.
باري، بر اين لاغر اندام سپيد جامه جفاهاي بسياري در تاريخ روا شده كه سرآمد خائنين به شيخ ما مردي بدنام و هرزه با نام قاسم گلي بوده است كه در مذمت شيخ ما به سُرايش نظمي هجو پرداخته كه ذيلا به عنوان سند در اين مقال درج ميگردد. لطفا بر روي دكمه
Play كليك فرماييد:

 

آگهي

ژوئن 16, 2007

 

آگهي

شركت ايران خودرو افتخار دارد كه براي اولين بار در ايران و در راستاي پايبندي به اصول و خط مشي كيفيت خود، بهبود مستمر را در خطوط توليد سمند به اطلاع هم ميهنان عزيز برساند.

مشتريان عزيز: ما صداي اعتراض شما (Voice Of Customer) را شنيديم و به همين دليل و به دنبال استراتژي مشتري گرايي خود تغييرات عمده اي را در اين اتومبيل ايراني ايجاد نموده ايم.

اين شركت با اخذ سيستم ISO 122345574587212547587124 كه مربوط به قوانين نامگذاري اتومبيلها ميباشد بر آن شد تا با تغيير نام اين خودروي ايراني، برعكس ننهد نام زنگي كافور را! و به همين جهت نام اين خودرو را به يك اسم با مسمي و در خور تبديل نموده است.

ساير اقدامات انجام شده متعاقبا به استحضار خواهد رسيد.


خودروي ايراني، افتخار ملي
روابط عمومي شركت ايران خودرو

تذكره الاوليا

ژوئن 13, 2007

آن يگانه دوران، آن تهمتن زمان، آن كوتاهِ دمان، آن آهوي خرامان، آن سرمست چمان، آن چاقالِ ژيان، آن كمتر نالان، آن اسطوره جمعيت زنان: حضرت استاد گرانقدر حاج با”ران”

از مشاهير صنعت وبلاغداري در عصر خويش همي بود.

روزي از سر اشتياق به طبعخانه استاد رجوع نموده و در گلگشت «باران ايكس ايكس ايكس» و در كنار جوي روان آن اطراق نموديم. بكگراند اين طبعخانه قهوه اي فام بودي و چنين مينمود كه نقاش دربخانه با فرچه اي از مدفوع بالا تا پايين سرسرايش را الوان نموده بودي. تراواشات اين عصاره دفعي بر سرسراي طبعخانه استاد نيز رسوب كرده و در اين بخش صنعت كوبيسم آنهم از نوع تراوشات كودكي مُسهِل مشاهده شدندي.
باري، چندي در مطبوعات استاد غور نموده و در آن مستغرق بوديم. هر بار دست از پا درازتر به خانه مراجعت نمودي و استنطاقهاي ابوي را مواجهت داشتمي كه:

اي پسر! زنهار كه از اين ره به تركستان خواهي رفت و گلباغ استاد را گلي زيبنده تو موجود نباشد.

نصيحت ابوي را ناشنيده گرفته و به تدريج رفيق گرمابه و باغ استاد گشتيم.
استاد را كرامات روحي و جسمي بسيار بودي و در در وي برجستگيهاي فراواني يافت ميشدي. عمده برجستگيهاي استاد در ناحيه امحاء و احشاء معدوي و رودوي بودي كه بسيار نمودار بودي.
استاد را ارادت و پاچه خواري نسوان بسيار عادتي مآلوف و مشهور بودي.
عمده حاضرين در مطبعه استاد كه پيوندهايشان نيز بر سرسراي طبعخانه مشعشع بودي جملگي دختركان طناز و زيباي دوران بودندي و كمتر چاكري از جنس ذكور در مطبعه اجازه آمد و شد داشتندي.
مطبعه استاد نايبي از جنس ذكور داشتي كه عهده دار توليت آستان بودي و نام وي حاج رضا گلكار 53 بودي كه خواجه حرمسراي استاد و به عبارتي بزرگ خواجگان صنعت وبلاغداري بودي. حاج رضا را خاصيتي ويژه بودي كه خويشتن را «بابايي» ابوابجمعي مطبعه دانستي و از صبح تا شام در مطبعه به ديدن
DVD مشغول بودي و در ازمنه 1386 هجري خورشيدي از وي كتابتي با نام «شرحي بر فتوغراف Unfaithful» منتشر شدي.
باري، در كشاكش جنگ جهاني دوم هزمي سخت مابين استاد و سردار يانكي «حاج واشنگتن» در گرفتي كه هر دو طبعخانه خويش را تعطيل نموده و مطبعه ديگري را بنانهاده و يار غار يكديگر شدندي.
استاد پس از تعطيلي مطبعه ايكس ايكس ايكس، دنباله ايكس از آن برگرفتي و مطبعه اي منزه و با كلاس به نام باران بي ايكس تاسيس نمودي و در آن
End كلاس و ادب شدندي اما كرامات شيخ ما به هيچ روي در اين مطبعه نيز نهان نماندي و در ذات همان ايكسدار بزرگ بودندي.
از ديگر ملازمان استاد، شيخ پشم الدين مشتي ماشالله ملقب به سام بودي كه وي را عضلات تحتاني شكم بيش از مخ فعاليت داشتي. استاد سخن – حاج باران – مدتي نيز عهده دار تربيت اين شاگرد گشتي و پاره اي از تجارب گرانسنگ خويش را در باب ايكس و ايكسداري به وي آموختندي كه شيخ پشم الدين چندي بعد در اثر بيماري صعب العلاج ايدز درگذشتندي.

استاد را رفيق شفيق ديگري نيز بودي كه در زمينه IT با يكديگر مشق نمودندي و چندي نيز در راه تفتيش IP و مشابهت رقيبان صنعت بلاغداري با شيخ ما – حاج باران – انبازي مينمودندي. در نسخ تواريخ از اين يار استاد جز نامي مجعول و مجهول كه تركيبي از اق لي ما بوده است رد پاي ديگري باقي نمانده است.
شيخ بيژي نابخشوده يكي ديگر از مريدان استاد بودي كه در كتاب «شرحي بر اشكمه و اربعه استاد» به كرامات استاد در تور زدن طنازكان با Pegout 206 پرداخته و شمه اي از تواناييهاي استاد با”ران” را مصور نموده است.
در بين نسخ موجود در تاريخ تصويري از استاد وجود نداشتي و استاد هماره خويشتن را از انظار دور نگه داشتي. لكن در يكي از مجلدهاي مصور به نان «مشاهير صنعت وبلاغداري» تصويري از وي موجود بودي :

خداوند اين استاد سخن را در ظل توجهات خويش محفوظ بداراد!!!!!

زنگ انشا: قرمز

ژوئن 11, 2007

البته واضح و مبرهن است كه قرمز رنگ عشق است اما ما دانش آموزان بايد ياد بگيريم كه هر چيزي قرمزش خوب نيست. مثلا اين دستمال يزدي حاجي باباي ما كه قرمز است اصلا چيز خوبي نيست چون ديروز كه حاجي بابا خانه ما بود وقتي داشت چپق ميكشيد سرفه اش گرفت و بلغم و صفراي زرد رنگ خودش را داخل اين دستمال قرمز خالي كرد و دوباره سر جايش گذاشت از رنگ قرمز بدمان آمد چون رنگ زرد بلغمش در طيف قرمز دستمالش خيلي توي ذوق ميزد.
باري، رنگ قرمز در بين رنگهاي ديگر جلوه و جذابيت بينظيري دارد. ديروز دستفروش محله ما كه لباسهاي زير زنانه مي فروشد بر روي چرخ دستي خود لباسهاي زير زيادي آورده بود و اصغر آقا مشغول خريدن لباس براي زنش – مليحه خانم – بود. حتي دستفروش محله ما هم ميداند كه رنگ قرمز چقدر در تحريك اصغر آقا نقش دارد. وقتي به اصغر آقا گفت از اين شورتهاي قرمز براي عيال بخريد تازه فهميديم كه چقدر روانشناسي رنگ بلد است. البته بماند كه بعد از رفتن اصغر آقا شوفر، فروشنده به ما يواشكي گفت كه مليحه خانم اكثرا شورتهاي قرمز ميپوشد.
علاوه بر شورتهاي قرمز، ما قرمزهاي ديگري هم داريم
مثلا در فوتبال هم قرمز داريم كه تيم مورد علاقه دايي مصطفي ما است و رنگ پيراهنش قرمز است.
در ميان اشكال هندسي هم ما قرمز داريم كه شايد خيلي ها به آن دقت نكرده باشند. مثلا يك روز باباي ما ميگفت كه بايد از خط قرمز عبور نكند. باباي ما يك روزنامه نويس است و در روزنامه چيز مينويسد. باباي ما ميگفت كه اگر از خط قرمز عبور كند شايد از كار بيكار شود و ما فكر كرديم شايد در كنار خط قرمز، دايره قرمز و مربع قرمز هم داشته باشيم.
تازگيها يك نوع قرمز ديگر هم كشف كرده ايم كه نامش حاشيه قرمز است. حاشيه قرمز را ديروز روي ماشين باباي اكبر ديديم كه از وسط پنجره جلويش تا دم موتورش كشيده شده بود. باباي اكبر تازگيها يك ماشين آر دي خريده است و اكبر كلي به ما افاده ميفروخت كه باباش پژو خريده و رئيس يك شركت است. باباي اكبر صبحهاي زود سركار ميرفت و شبها هم دير مي آمد. ديروز ماشين باباي اكبر را ديديم كه حاشيه قرمز رويش كشيده بودند. وقتي از بابايمان سوال كرديم حاشيه قرمز چيست به ما گفت حاشيه قرمز خطي است كه دولت جديدا به روي ماشينهاي مسافر كش ميكشد تا به آنها سهميه بنزين بدهد.

البته واضح و مبرهن است كه شخصيت اجتماعي افراد فقط به كارشان نيست اما از روزي كه حاشيه قرمز روي ماشين باباي اكبر كشيده اند اكبر ديگر با ما توي كوچه فوتبال بازي نميكند چون ديگر همه ما فهميده ايم كه بابايش رئيس شركت نيست.
ديروز در مجله راه زندگي خوانديم كه در بين حيوانها زنبورها از همه بيشتر به زنگ قرمز علاقه دارند و سريع جذب آن ميشوند. بعد از اينكه اين مطلب را خوانديم تازه يادمان آمد كه چرا پارسال كه به ده رفته بوديم زنبور، ماتحت داداشمان را نيش زد براي همين ديگر ياد گرفتيم كه هيچوقت با لُُنگ قرمز در حياط نخوابيم.
اين بود انشاي من در مورد رنگ قرمز. البته رنگهاي قرمز ديگري هم بودند كه بابايمان از نوشتن آنها منعمان كرد. مثلا ميخواستيم در مورد اين بنويسيم كه خون هميشه قرمز نيست. چون يادمان هست كه در جعبه صندوقچه مادر بزرگمان يكروز دستمالي پيدا كرديم كه رويش خون سياه ريخته بودند. وقتي از او پرسيديم مگر خون نبايد قرمز باشد پس اين چيست؟ به ما گفت اين سند سلامتِ مادرتان در شب عروسي بوده است

 

پيونشتها:

اول – واقعا ايده اين پست به طرز ديگري قابل نوشتن نبود. كشيدن خط ممتد روي ماشين مردم براي اينكه تابلوشان كنند كه طرف مسافركش است، از كرامات خدمتگزاران مردم بود كه حقيقتا بهتر از اين نميشد با آبروي مردم بازي كرد
ثاني : شخصا پيش بيني خوبي راجع به اين سهميه بندي بنزين ندارم. چندين بار پستهاي متعددي از نگاه اقتصادي و انتقادي به اين طرح نوشتم ولي منتشرش نكردم. ايستاده ام كه گذشت زمان اين طرح را قضاوت كند.
ثالث: اين روزها كمتر مجال اين پيش مي آيد كه بر سواد خود بيافزايم و از مطالب شما دوستان خوبم استفاده كنم. اميدوارم اين غيبت را دليلي بر بيمعرفتي حاجي تان قلمداد نكنيد.
رابع: نمي آيد لامصب. حسش نيست. هيچكدام از نوشته هايم راضي ام نميكند. انگار درون مغز سابقا متلاطم حاجي را گل ريخته باشند. ساكن و ثابت و خاموش و راكد ….. دلم براي پستي مانند شاشبان و سنگ توالت و … لك زده است. قدرت شبيه سازي ام كم شده است. اينطور نيست؟

و اکنون این منم: ابوالقاسم ناکام ایستاده بر تارک تاریخ

می 13, 2007

مستغرق در قیلوله انگبین فام خویش بودم و در رویاهای خویش همی سیر می کردمی. باز سُرایش مقطع سهراب و رستم را انجامیده بودم و از این رو مرا خواب در ربوده و چشمانم ثقیل بودندی. از باب طعام ظهرگاهی خوراک کشک و بادنجان دلپذیری به نیش کشیده بودم و معده را تا سرحد انفجار انباشته بودمی.
هماورد نزدیکی با رودابه در شُرُف نقطه عطف و ارقاسم بودی که به ناگاه صدایی چون جبرائیل بر من نازل همی گشت. طنین رعدآسای این صدا مرا از نو
م شیرینم جدا و دستان من از کفلهای رودابه دور نمودی. چشم بازگشودمی و خود را در کنار پاتیل کشک و بادنجان یافتمی و مر ادراک گشتی که هماورد من و رودابه خوابی بیش نبوده و بدین سان طعم شیرین همخوابگی با رودابه از من برون شد:

درخت زرد شد و آسمان به قیر نشست

هوا دژم شد و دی ماه جای تیر نشست

آن صوت رعدآسا که چونان صور اسرافیل قصد احیای این میت خوابزده نموده بود هر آن نزدیکتر و شدیدتر میشدی. مر آن صدا آشنا بودی. بیش شبیه به صدای رودکی (علیه الرحمه) بودی که متواتر مرا خطاب قرار میدادی:
- ابوالقاسم! ابوالقاسم! خفته
ای؟ بر خیز. ابوالقاسم! خفته ای؟ برخیز!
پلکهای خویش را با استعانت از دو انگشت بیلاخ و اشاره از یکدیگر دور نمودمی و به صدا خیره گشتمی. نیک خودش بود. چونان رسم مالوفِ پیشین چشمهایش نمی دید و عینکی سیاهفام بر چشم داشتی. غرق در رودابه بودمی و عینکان رودکی را چون سرین بلورین رودابه متصور بودمی. گفتمش:

- بر تو چه رفته که اینچنین بر اندرونی ما وارد شده و عشق دو گیتی را از کفم ربودی؟

امشب سبکتر میزنند این طبل بی هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را

بگفتا: بسی رنج بردی در آن سال سی؟ عجم ببردند عِرض ِ پارسی!
گفتمش: ای نابینای معمم ! فاش گو تا بدانیم بر سر قند پارسی چه آمدندی؟
بگفتا: ثلاثی از قرن را از چه هدر کردی ابوالقاسم؟ کنون پارسیان طهران نشین چنان قریحه شاعری یافتندی که تو را سوسک کردندی!
گفتمش: یاوه می سرایی رودکی؟ حقیر عمر خویش بهر شاهنامه ای مصروف کردمی به رجای واثق آبروی عجم. مهمل میبافی؟
بگفتا: آن غامبیوتر بنتیوم فایو را آتش بنه. پس آنگاه بر اکانت خویش کلیک نموده و به اینطرنط وارد شو در تارنمای یاهو بر چاپار الکترونیکی خویش نظاره کن تا تو را آگاه کنم از آفتابه ای که عجم بر روی شاهنامه ات برداشته است.
گفتمش: اکانت نداشتمی. روزی از باب استحماق؛ خوی خریت بر من غالب شدی و اعتباراتی از نوع ADSL ابتیاع نمودی. ندانستمی که این ISP فدرال بوده و چت های س ک س ی من و رودابه شنود میشدی. پس آنگاه که لو رفتمی؛ اعتبار قطع کردندی:

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

بیدادگری پیشه دیرینه توست

رودکی از میان همیان خویش کارتی بیرون کشید و گفتا:
- بیا! حالش ببر ابوالقاسم!
پس آنگاه راه بر کشیدی و در میان ابرها غیب گشتی.
اینطرنط فعال نمودی و فوتوغرافی را در چاپارخانه الکترونیکی خویش مشاهده کردمی. در دم قلبم از تپش ایستادی. در فوتوغراف عجمی پیکان سوار دیدمی که سرخوش از باده اخلاص به مولا؛ شمشیر دو دم بر پیکره شعر پارسی کوفتندی. از باب ارتفاع اخلاص، شاهکار خویش برچسب نموده و بر شیشه پیکان نمایان ساختندی. از قافیه و ردیف و رَوی و وزن هیچ خبر نبودی.

بر دودمان رودکی نفرین فرستادمی. رودابه ام را از کفم ربود و آفتابه عجمی نشانم داد. ای افسوس که اگر ثلث قرن سرایش شاهنامه را وامی نهادمی و سراغ رودابه میرفتمی؛ امروز دستکم مدیون کاف اول خویش نبودمی!!!