بایگانیِ دسته‌ی ‘پارادکسهای ذهن من’

فرضیه

نوامبر 25, 2007

تنهایش گذاشتند و رفتند. به سادگی هرچه تمامتر. البته ابتدای کار کمی نگران و ناراحت بودند. اما این ناراحتی دیرپا نبود.

خورشید غروب دلگیری را تجربه میکرد و او تنهایی جدیدی را. موقعیتهای زیادی را تنها مانده بود اما این یکی فرق میکرد.

کم کم سردش شد. خانه جدیدی که برایش تهیه کرده بودند نمناک و سرد بود. بدتر از همه اینکه او در اینجا تنها و بیگانه بود. پیراهن سفیدی که بوی خوشی از آن به فضا پراکنده میشد، اگرچه به قامتش اندازه بود اما با این پیراهن نیز بیگانه بود.

کم کم سکوتی مرگبار بر فضا حاکم میشد. بدنش یخ کرده بود. سعی کرد بر خودش مسلط باشد و شرایط جدید را تحمل کند.

از گوشه و کنار خانه اش جانور بود که بالا میرفت… اول مورچه های دانه درشت که شکمهایشان از شدت خوردن برآمده بود…. هزار پار و خر خاکی و یواش یواش مارمولک و …. طولی نکشید که دور و برش را پر از جوندگان مختلف دید.

هر کدام از مهمانهای جدیدش به یکجای بدنش خود را آویزان کردند و کم کم شروع به گاز گرفتن کردند. کاری از او بر نمی آمد. یادش آمد که چقدر آدم مهمی بود. یک بازار بود و یک حاج حسن. چقدر نوچه و آدم داشت. دور و برش چقدر شلوغ بود. چقدر جلویش تعظیم میکردند. یادش آمد که خانواده ای هم داشت که برای رفاه آنها چقدر سره را ناسره کرده بود. داشت به گذشته اش می اندیشید. به حسابهای بانکی اش که مدام در حال افزایش صفرهایش بود. یادش آمد که دست هیچ مستمندی را نگرفت. هرچقدر به خودش فشار آورد به خاطر نیاورد روزی که اشک یتیمی را پاک کرده باشد. هر چه بود زور بود و زر….

پسرانش را به یادش آورد. هر کدام برای خودشان یکپا حاج حسن بودند. همسرش را یادش آمد. دخترانش را…. دامادها و عروسهایش را…..”پس کجایید لامصب ها!”

حس غریبی داشت. تنها بود و سکوت گورستان بر ترس و وحشتش می افزود. شب داشت به طور کامل بر فضا مستولی میشد. هراسناک و وحشت زده بود: “نامردها! من میترسم!”

از شدت ترس از جایش خواست که بلند شود… با سرعت. نیم خیز شد اما سرش به سنگ سختی خورد و بیهوش شد…….

داستان عجیبی است. چقدر به این موضوع دقت کرده اید. میگویند در شب اول قبر، فرد متوفی تا زمانی که از ترس از جایش برنخاسته و سرش به لحد نخورده باشد، زنده است.

واقعا اگر چنین باشد، خوب چه کاری است. مرده را در همان جا رها میکنیم هر وقت از ترس خواست بلند شود سرش به لحد نمیخورد و راه خانه اش را در پیش میگیرد. واقعا تا به حال این فرضیه را امتحان کرده اید؟

 

Non-Domestic Flight

نوامبر 11, 2007

برای سومین مرتبه بود که خوانده میشد. مرتبه سوم را که شروع کرد دیگر نه جای گل چیدن بود و نه فرصتی برای گلاب آوردن باقی مانده بود. راه گریزی نداشت. این بار او بوکسوری را می مانست که در گوشه رینگ گیر کرده باشد و ضربات آپرگاد حریفش بر سر رو رویش باریدن گرفته باشد.

عاقد برای سومین بار از او سوال کرد: آیا بنده وکیلم؟” و او که صورتش همانند انار سرخ شده بود اجازه مختصری از پدر و مادر و بزرگترهایش گرفت و با صدای لرزان گفت: “بله”

صدای همهمه و سوت و کف به هوا برخاست. او پس از سه بار “تمنا” به ازدواج با مردش رضایت داد.

عاقد اما یکبار بیشتر از مرد سوال نکرد. مرد نیز که نه اهل گلاب گیری بود و نه میلی به چیدن گل داشت، برق آسا به پرسش عاقد پاسخ مثبت داد.

این بار نه صدای کفی در کار بود و نه صدای همهمه ای….. و بدین ترتیب دو قناری عاشق به زیر یک سقف خزیدند.

(ادامه…)

صابونپزخانه-۲

می 26, 2007

چوبك دستي بر محاسن سپيدش كشيد و آهي از نهاد به بيرون فرستاد:
اي كرسي جان! منو بردي به دنياي خاطرات. اون شب كذايي كه در زير كرسي مذاكره شرق و غرب در جريان بود من بالاي طاقچه داخل قوطي روغن نباتي خواب بودم.
صبح كه شد حليمه – همسر سليمان – از زير كرسي بيرون آمد. در حالي‌كه با دست راستش قسمت راست كمرش را چسبيده بود، با دست چپش تشك رنگ و رو رفته اي را روي زمين به سوي حياط مي‌كشيد. از پشت پنجره نگاهش مي‌كردم. برف با آهنگي نرم از آسمان پايين مي‌ريخت و حلیمه غر غر كنان در حال شكستن يخ حوض بود. يخ حوض را با دستان چروكيده اش شكست و دوباره به داخل اطاق آمد. قوطي روغن نباتي را از بالاي طاقچه برداشت و من همراه با قوطي روغن و حليمه عازم حياط شديم. تشك در داخل آب غوطه‌ور بود و همانند زورقي بالا و پايين مي‌شد. حليمه با دست راست قسمتي از من را داخل آب ريخت و من شروع به كف كردن کردم. صحنه نبرد من با چركولك‌ها شروع شد و كارزاري در حد مرگ و زندگي درگرفت. در بين چركولك‌ها موجودات كوچكي شبيه سليمان مي‌ديدم كه براي ما رجز خواني مي‌كردند. اين چركولك‌هاي كوچك، كله كوچكي مثل سليمان و دُمي بلند داشتند. با يكي از آنها دست به يقه شدم. گلويش را فشردم تا اثر نجاستش را از روي تشك پاك كنم. در حالي‌كه داشت خفه مي‌شد فرياد زد:

- نكن! جان مادرت منو خفه نكن!
- خفه شو قرمساق! شما بي‌ناموسها اگه تشك رو نجس نمي‌كردين من الان توي اطاق خوابيده بودم و تو اين سرما لازم نبود توي اين آب سرد يقه توي كثافت رو بگيرم.

- آخه چوبك چان به من چه! من زماني يك دانه برنج بيش نبودم. وقتي توسط اين سليمان بي‌شعور بلعيده شدم تبديل به اسپرماتوزوئيد شدم و از بخت چون شعار 2 تا بچه بسه به گوش اين سليمان بي‌شعور رسيده هر دفعه ميليونها ميليون از من و امثال من توسط اين بيشعور به محيط پراكنده مي‌شن. تو فكر مي‌كني براي من محيط داخل رحم امنتر و بهتر بود يا اين آب سرد داخل حوض؟ ما به ميل خود نيومديم كه تو قصد كشتن ما كرده‌اي!

داستان كه به اينجا رسيد از چشم راست چوبك قطره اشكي بيرون زد و مرواريد وار از روي گونه هايش به پايين غلتيد. دستمال يزدي قرمز بلندي را از جيبش بيرون كشيد و محتويات دماغ پهن و گنده اش را با شدت هر چه تمامتر به داخل اين دستمال تخليه كرد. در حاليكه مشغول كنكاش در ميان محصولات مستغرق در دستمال بود، دستمال را روي هم تا كرد و دوباره داخل جيبش گذاشت و ادامه داد:
وقتي سرگذشت چركولك را شنيدم گريبانش رو ول كردم. چركولك نفسي تازه كرد و درون آب شنا كرد و از طريق آبراهه حوض به درون چاه غلتيد. هنوز هم بعد از گذشت سالها با يادآوري آن صحنه خودم را در نقش يك قاتل مي‌بينم و خودمو نمي‌بخشم.

كرسي چپق بوگندويش را آتش زد و دودي از دماغش بيرون داد و رو به من كرد و گفت: تو چي؟ تو چرا حرف نميزني؟

به آن دو موجود مفلس از رونق افتاده نگاهي كردم و کمی صبر كردم تا ضبط پيزوري مش قنبر دوباره تصنيف ياد ايام را از نو شروع به خواندن كند:

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت

حس غريبي در وجودم آتیش مي‌كشيد. به چوبك و كرسي نگاهي كردم و گفتم
اوضاع من از شما بهتر نيست. من و شما روزگاري براي خودمان آدمي بوديم. عضو موثري از جامعه بوديم و در خيلي از كارها مشاركت داشتيم اما امروز هيشكي حالي از ما نمي‌پرسه. تو بگو كرسي. الان با وجود اين‌همه وسيله گرمايشي مثل شوفاژ و فن كوئل و كولرهاي اسپيلت و … ديگه كي مي‌ياد از تو استفاده كنه. تازه بد قصه اينجاست كه نسل جديد سيستم‌هاي گرمايشي فِرت و فِرت خراب ميشن و اصلا قابليت اعتماد درست و درموني ندارن. يا تو چوبك! ميدوني الان آلترناتيوهايي كه جاي تو نشستن چقدر شيميايي ومضرن و دمار از دست لطيف و مكش مرگ من ِ خانم‌هادر آوردن؟
چوبك آهي از سر حسرت كشيد و گفت: تازه اصلن معرفت و انساندوتي هم ندارن. مثل شمر ذي‌الجوشن به سرعت برق سر اسپرماتوزوئيد بدبخت رو از تنشون جدا مي‌كنن. ميدوني داداش! نسل جديد اصلا معرفت ندارن و حرمت موي سفيد و كسوت رو اصلن مراعات نميكنن…
كرسي سرفه اي كرد و به من گفت: نميخواي بگي بر سر تو چي اومده كه اينقدر شكايت داري؟
مش قنبر رو صدا زدم و سه تا چاي قندپهلوي تازه دم سفارش دادم و گفتم:
من براتون به جاي خاطره گفتن عكس آوردم كه شاهد زنده اي از بلاي وارده بر منه
همنشينان من از جاي خود تكاني خوردند و گفتند ببينيمت. عكس را از جيب بيرون آوردم و جلوي چشماشون گرفتم.


بغض گلومو گرفته بود. گفتم:
روزگاري من عامل ارتباطي مردم با هم بودم. مردم با استفاده از من غم وجودشون را براي هم بيان ميكردن و سبك ميشدن. احساسات و عواطف مردم از طريق من بيرون مي‌ريخت و مردم جامعه به دليل همزباني و گفتار به هم نزديكتر مي‌شدن. اما خدا لعنت كنه اون كسي كه كيبورد رو اختراع كرد. با اختراع كيبود زبان همه مردم به يك تخته جامد تبديل شد كه مردم سعي مي‌كردن همه حالات‌هاي دروني خودشون رو از طريق اين صفحه به هم منتقل كنن.

يكي ناراحت و نااميد بود و سعي ميكرد با تايپ كردن به مخاطبش حالي كنه كه ناراحته در حالي كه اگه از من استفاده مي‌كرد قادر بود ناراحتيش رو با صدا عجين كنه و راحتتر غمش رو بيان كنه.
يكي خوشحال بود و سعي مي‌كرد با اين حروف شاديش رو بيان كنه غافل از اينكه مخاطبش به چهره و سيماي شاد اون بيشتر نياز داشت تا نوشتار شادش.
اِاِاِي ي ي ي روزگار! بچه ها ديگه زبان از مد افتاده. منم مثل شماها شدم. بيخود و بي مصرف. فقط به درد چشيدن مزه غذا ميخورم و بس. ديگه حتي در حين عمليات توت فرنگي شايد از من به عنوا
ن يك عضو مهم استفاده بشه اما واقعا ديگه كاربري اصلي من فراموش شده. من شدم يه عضو بيخود
ديشلمه مش قنبر با دو عدد خرما در نعلبكي اش واصل شده بود و وقت آن بود كه چايمون رو بخوريم و گورمون رو گم كنيم. هر سه تا مثل آدم شده بوديم وقتي خريت كرد و گندم را در بهشت كوفت كرد. از بهشت رونده شده بوديم و حالا در جهنم صابونپزخانه لم داده بوديم.

صابونپزخانه -۱

می 22, 2007

من بودم و کرسی و چوبک. توی صابونپزخانه در قهوه خانه مش قنبر نشسته بودیم و مشغول گپ زدن با هم بودیم. رادیو ضبط زوار دررفته مش قنبر در حالیکه آرم SONY را روی بدنه رنگ و رو رفته اش یدک میکشید؛ یک فقره نوار کاست درب و داغون را در خود جای داده بود. همچنانکه غلطک سمت راستی اش دور خود میچرخید، غلطک سمت چپ را نیز به دنبال خود میکشید و ماحصل این تراکنش صدای حزن انگیز استاد شجریان بود که در فضای قهوه خانه طنین انداز میشد:

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل، آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان ، اشک روانی داشتم
آتشم برجان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ، ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاک بوس در گهی
چون غبار از شکر ، سر بر آستا نی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم ، بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین ، آسمانی دا شتم
درد بی عشقی زجانم برده طاقت، ورنه من
داشتم آرام ، تا آرام جا نی دا شتم
بلبل طبعم « رهی» باشد زتنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا ، تا همزبانی داشت

هر سه تای ما از بیداد زمان شکوه داشتیم و این ترانه ما را به یاد روزگارانی می انداخت که ما – هر کدام – در رشته خودمان صاحب منصب و قدر قدرت بودیم.
نوبت سخنرانی کرسی رسیده بود. کرسی در حالیکه چهار زانوی خود را به شکل غمناکی بغل کرده بود از جانفشانی های خود در آن سیاه زمستان سخن در داد که چگونه خیل خانواده را در زیر خود گرم میکرد. کرسی بادی به غبغب انداخت و صدایش را صاف کرد و در حالیکه انگشت خود را درون بینی اش میچرخاند ادامه داد:
روزی افراد خانواده سلیمان پس از صرف مقدار معتنابه ای باقالی کاشان با طعم سرکه و فلفل و گلپر، به خواندن شاهنامه پرداختند. هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و منقل سناتوری با گوله های سرخ رنگ آتش در زیر ستونهای من تنوره میکشید و فضای مفرحی را در زیر آن لحاف کرسی فراهم کرده بود.
سلیمان به رزمآورد رستم و افراسیاب رسیده بود و با حرارتی وصف ناپذیر مشغول خواندن شاهنامه بود. بیتهای زیبای شاهنامه را یکی یکی و بلند بلند قرائت میکرد و گهگاه چرخی به بدنش میداد. من تصور میکردم این بادی لنگوئیج از برای ملموستر کردن فضای آوردگاه باشد و سلیمان قصد دارد به صورت واقعی
Role Play نماید. چهره سلیمان لحظه به لحظه به سرخی میگرایید و تو گویی خود در میدان رزم مشغول گرفتن دوال افراسیاب بود.
سلیمان بیتی را که مربوط به گرفتن دوال بود با صدایی بلند قرائت کرد و صحنه را طوری واقعی کرد که انگار خودش دوال افراسیاب سنگین وزن را گرفته و میخواهد آن را از زمین بلند کند. در یک لحظه احساس کردم چشمهایم هیچ جایی را نمیبیند. گدازه های ذغال بر روی منقل ناگهان الو گرفتند و تو گویی تندبادی به آنها خورده و آتش را شعله ور کرده باشد. اندکی بعد آن توده هوای شوم پس از گذر از روی منقل به ستونهای من برخورد کرد و بویی انزجار برانگیز تمام محوطه زیر کرسی را فراگرفت. این بو به هیچ وجه به بوی گلهای روئیده در سیستان که سلیمان در ابیات پیشین تصویر کرده بود شباهت نداشت و بیشتر بوی کاشان و حومه میداد! رنگ رخساره سلیمان لعنتی پس از گرفتن دوال و کوفتن افراسیاب عادی شد.
کرسی با ولع خاصی ته چایی رسوب زده در نیمه انتهایی استکان کمر باریک را هورت کشید و گفت:
همان شب پس از آنکه همه اهالی خانه کلیه مصنوعات معدوی خود را درون یک متر مربع فضای زیر کرسی تخلیه کردند به خواب رفتند. من هم به امید خواب چشمهایم را بر هم نهادم. نیمه های شب متوجه شدم پای راست سلیمان کورمال کورمال در زیر کرسی به چپ و راست میرود و تو گویی با پایش مشغول یافتن چیزی است.
در گوشه سمت راست بالایی من، اسماعیل – پسر بچه 10 ساله سلیمان – خوابیده بود و در گوشه سمت چپ پایین هم رابعه – دختر 17 ساله سلیمان – آرمیده بود. درون پرانتز عرض کنم که من همانند هر موجود مذکر طبیعتا به گوشه سمت چپ پایین و آن زیبای خفته بیشتر ارادت داشتم تا بقیه. زیر چشمی در آن سیاهی کرسی معمولا عادت داشتم به برجستگیهای این دختر خیره شوم و برای خودم نوعی ارگاسم مصنوعی را تجربه کنم.
به هر حال آن شب پای سلیمان از میان آن همه جهات اربعه جغرافیایی نه میل به جنوب داشت و نه میل به شرق. پای سلیمان در آن شب یک غربزده تمام عیار بود که در آن ظلمات بدبوی زیر کرسی جهت مغرب را رصد میکرد.
مغز سلیمان همانند یک
GPS تریمبل جهت مغرب را ردیابی کرده بود و آرام آرام به آن سمت میل میکرد. شصت پای خود را به کوارتر غربی رسانید و با آن حاشیه جنوبی عیال را نوازش کوچکی نمود. عیال که در کوارتر غربی در خوابی خوش به سر می برد و شبی پر گاز را سپری نموده بود به ناگاه غلتی به سمت شرق نمود و سر خود را که تا آن زمان به سمت بیرون کرسی مایل شده بود به داخل کرسی هدایت نمود. GPS سلیمان، سفیر خود را به جلوتر رهنون شد. شصت پای سلیمان اینک همانند سفیر صلح و دوستی شده بود که با اشارات خویش میل داشت بساط مذاکره بین دُوَل شرق و غرب را فراهم نماید. کَم کَمَک چراغ سبز از کوارتر غربی روشن میشد و سلیمان تنه سنگین و دهشتناک خویش را با خرناسهای خفیف به آرامی به سمت غرب میچرخانید.
اسماعیل و رابعه خواب بودند. شاید هم خود را به خواب زده بودند. سلیمان هم با من هم عقیده بود که آنها خوابند. میز مذاکره کاملا مهیا بود و سلیمان و همسرش در گرمای دلچسب زیر کرسی هر کدام لباس از تن دیگری در می آورد….
حرف های دلنشین کرسی را قطع کردم. حالا نوبت چوبک بود که روی منبر قرار گیرد. او را به صحنه دعوت کردم……

.
.
.
.

ادامه دارد…….

رادیو

آوریل 8, 2007

خدا حفظش كند. يكي از بلاگره‌ها (بلاگره همان بلاگر مونث است) در يكي دو پست اخيرش به راديو اشاره كرده بود و از راديو به عنوان يك مدياي بي‌بديل ياد كرده بود
دير زماني بود كه به طرف راديو نرفته بودم. در اين چند سال گذشته ملازم هميشگي حاجي ترانه‌هاي مختلفي بود كه اكثرا رضايت دل بي‌صاحاب حاجي را جلب نمي‌كردند
اما پريروز اتفاق جالبي افتاد.
راديو اتومبيل بر روي فركانس
104.7 MHz از امواج FM تيون (Tune) شده بود و راديو پيام ملازم ما شده بود. در بين خبرهاي پخش شده اين راديو يك خبر مرا به خود ميخكوب نمود. اول اين خبر را بخوانيد و بعد با آن پند حيكمانه‌اي كه متعاقب آن خواهم نوشت تلفيقش كنيد. نتيجه هر چه بود بر روي آن بحث كنيد. توجه داشته باشيد كه آن پند حكيمانه بستگي مستقيم با خبر دارد. اگر آن را نگيريد، نتيجه‌گيري‌تان بي‌ربط خواهد شد:

خبر راديو:
تحقيقات دانشمندان نشان مي‌دهد كه بروز سرطان سينه در خانم‌ها بستگي مستقيم با مصرف گوشت قرمز دارد. در نتيجه اين تحقيق مشخص شد خوردن 57 گرم گوشت قرمز در روز 56% ميزان ابتلا به سرطان سينه را در سن يائسگي افزايش مي‌دهد.

پند حكيمانه:
هميشه كوتاه‌ترين راه‌ها الزاما به معناي كم‌خطرترين راه‌ها نيستند.

پيونشتها:
1- جمع بندی پست قبلی را در پاسخ به کامنت دوست خوبمان «نخست وزیر وقت» انجام دادم.حتما آن را بخوانيد.

2- پاسخ كامنتها همچنان در همان كامنتدوني و در زير كامنت مورد نظر داده خواهد شد. هر چند كه اين عمل، پدر از روزگار حاجي درمي‌آورد.

3- هر كي گفت فردا چه مناسبت ويژه اي خواهد داشت؟

Substitution

آوریل 3, 2007

كجا بودم؟ آهان….
به پشت بر روي تخت افتاده و نگاهم به سقف دوخته شده است. فوج فوج سوالات مسخره و بيربط و با ربط توي كله ام رژه ميروند.
از بين اين سربازاني كه به خط روي مغزم رژه ميروند و من از آنها سان ميبينم، يك سرباز عجيب مرا به خود جذب ميكند. اين سوالي خواهد بود بس پر سر و صدا:

به نظر شما اگر در هنگام خلقت انسان يك الگوي طراحي ديگري غير از ايني كه الان هست استفاده ميشد و جاي چشمها و آلات تناسلي برعكس ميشد؛ چه اتفاقي رخ ميداد؟

تصور كنيد كه به جاي يك جفت چشم زيبا در پايين پيشاني، يك آلت تناسلي (مذكر يا مونث فرقي نميكند) وجود ميداشت و دقيقا در ناحيه شرمگاهي يك جفت چشم قرار داده ميشد. آيا ميتوانيد تمام رخدادهاي طبيعي و غير طبيعي را تصوير و تفسير نماييد؟
اول خوب فكر كنيد و بعدا بنويسيد.

 

پيونشتها:
عيد پسه نزديك است.
بر خود لازم ديدم اين عيد را به طور ويژه به دوست خوبم :
اريك عزيز تبريك بگويم. نواي دل اين هفته هم تقديم او باد.

دل خوش سیری چند؟

مارس 25, 2007

دچار مشكل شده‌ام. درون ياخته‌هاي مغزي‌ام پر از سوال‌هاي بي جواب است و دوباره از آن پارادكس‌هاي عجيب و غريبي كه شايد سراغ شما نيامده باشد؛ گرفته‌ام.

تعطيلات مزخرف و بيمزه عيد را نصف و نيمه چشيده و به بيرون تف كرده‌ام. مانده‌ام حيران كه در پس اين به اصطلاح «عيد» ما واقعا به دنبال چه هستيم؟ مثلا كه چي؟

از يك ماه قبل از عيد همه چيزمان در هم قاطي مي‌شود. انگار واجب است كه اين خريد شب عيد لعنتي حتما انجام شود. خيابانها را بي‌جهت شلوغ مي‌كنيم : از اين مغازه به آن مغازه. از اين پاساژ به آن پاساژ.

ميوه، آجيل، شيريني، لباس، ماهي قرمز، ماهي سفيد، سبزي پلو، اسكناس نو، كفش نو، جوجه كباب، كنياك، ويسكي، ودكا خيلي چيزهاي ديگر را به هر زور و زحمتي كه شده مهيا مي‌كنيم كه مثلا جشن بگيريم. درحالي كه همه مي‌دانيم ما به چيز ديگري – غير از اين‌ها – نياز داريم.

در صف طولاني ابتياع اقلامي كه نامبرده شد، ناشكيبا و عجول به دنبال چيزي مي‌گردم كه در هيچ كجا نمي‌يابمش. چيزي كه سال‌هاست از سفره ما ايرانيان رخت بربسته و به زور عيد هم برنمي‌گردد.

دلم از اين قاقاليليها نمي‌خواهد بلكه هوس يك سرخوشي بي دردسر كرده است. دلم هوس يك قهقهه لاينقطع نموده است. خنده‌اي از ته دل كه دير زماني است نه تنها به من وصال نمي‌دهد بلكه مي‌دانم خيل عظيم هموطنانم را در حسرت خود گذاشته است.

در اين جشن مسخره رسم است كه به شب نشيني و عيد ديدني برويم. در اين شب نشيني، تخمه و آجيل و ميوه است كه مشت مشت و ديس ديس نابود مي‌كنيم و به زباله دان تحويل مي‌دهيم. خيلي كه بخواهيم خود را شاد نشان دهيم نهايتا لبخند مسخره‌اي تحويل مخاطبانمان مي‌دهيم و اينطور وانمود مي‌كنيم كه تو گويي همان حافظ مي به دست و ساقي به كف هستيم. كمي همديگر را تحمل مي‌كنيم و بعد از يكساعت انگار كه نشادر نيشابوري در ماتحتمان استعمال كرده باشند، وسوسه رفتن مي‌گيريم. با چشم اشاره اي به همسر مي‌كنيم كه يعني برويم ديگر بس است.

كشان كشان به خانه مراجعت مي‌كنيم. هنوز به طور كامل مستقر نشده ايم كه گروهي براي پس دادن حمله اي كه چند ساعت پيش به آنها نموده‌ايم بر ما وارد ميشوند.

پرتقال عزيزي را كه با مساعدت دولت محترم كيلويي 1500 چوق ابتياع كرده‌ايم درون دست‌هاي كودك مهمان قرار دارد. ضربان قلبمان لحظه به لحظه بالا و بالاتر مي‌رود و زماني كه كارد كودك به درون پرتقال فرو مي‌رود انگار به نواميسمان تجاوز كرده باشد. از ته ته مي‌سوزيم. نكن لامروت…..

در اين عيد نيز هر چقدر دولت عزيز ما را به حمايت خويش اميدوار كرد، در عمل چيزي جز گراني و بار سنگين خريد مايحتاج عيد نصيبمان نشد. خدا پدرشان را بيامرزد.

با این خدا بیامرزی، یاد یک داستان زیبا افتادم. نقل است که گورکن یک آبادی به هنگام دفن مردگان، کفن از بدن این بیچارگان می‌کند و کفنشان را به یغما می‌برد.

روزی بین مردم آبادی با وی بحث در گرفت که از تو پلیدتر خدای نیافریده است. گورکن گفت: روزی خواهد رسید که شما بر مرده من درود خواهید فرستاد. مردم آبادی باور نکرده و هنوز بر این اعتقاد بودند که عمرا کسی برای این مرد پس از مرگش آرزوی آمرزش کند.

باری، گورکن از دنیا رفت و پسرش بر جای او بنشست. این پسر نه تنها کفن از بدن مردگان به یغما می‌برد بلکه با اموات بیچاره لواط و نزدیکی هم می‌کرد. کار به جایی رسید که مردم آبادی دست به دعا برداشته و گفتند: خدا پدرش را بیامرزد.

به هر حال ما شكايتي نداريم كه ديگر عادت كرده ايم. عادت كرده ايم كه بابت دو پلاستيك زپرتي يك دسته اسكن آبي رنگ به ميوه فروش بدهيم و چونان بز اخفش از درون مغازه بيرون بياييم. عادت كرده ايم كه ماهي ناقابلي را به قيمت خون پدر بزرگمان بخريم و «مال تكين» بيرون بياييم.

بي‌خيال حاجي. اين همان عيد است با تمام مشكلات و سختي‌هايش. اين همان عيدي است كه در گذشته اي نه چندان دور براي خودش بو و مزه داشت. حالا ديگر مجبوريم. مجبوريم كه دلمان را همچنان به خاطرات و نوستالژي‌گري خوش كنيم.

….. و من هم‌چنان به دنبال همان دل خوش مي‌گردم. كسي نميداند از كجا ميشود اين جنس ارزشمند را خريداري كرد؟

Critical Question

فوریه 7, 2007

واژه هاي بي مسما. واژه هايي بي معني. ….

تعمقي عميق كه بنمايي و غوري مضاعف اگر بنمايي، در ميان قاموس واژگان به مفاهيمي برخورد ميكني كه اصولا از همان ابتدا بي مسما هستند. لختي كه با خود انديشه ميكني دريايي از مفاهيم متضاد احاطه ات ميكنند و تو ميماني كه بالاخره كداميك را بپذيري.

اين بيضوي اجوف – يا همان كله ي پوك – حاجي چندي است كه كلمه اي بي مسما را در فرهنگ واژگان پيدا كرده و واقعا نميداند كه مخترع محترم اين واژه از چه رو به انتخاب و تعريف اين واژه اقدام نموده است. از نظر حاجي كلمه «حلال زاده» اصولا بي مسما و فاقد جايگاه اصولي بوده و بيعلت انتخاب شده است. به عبارت بهتر اصولا چيزي به اسم حلال زاده در جوامع بشري وجود ندارد و همگي ما آدميان به طور كلي «حرامزاده» هستيم.

شرع مقدس ازدواج محارم با يكديگر را حرام مي داند. چنانچه برادري از سر وسوسه ي ابليس با خواهر خويش همبستر شود و از اين آميزش فرزندي متولد شود، شرع اين نطفه را حرام دانسته و آن فرزند را حرامزاده مي پندارد.

از سوي ديگر: داستان خلقت را كه مي خواني، متوجه ميشوي كه هابيل و قابيل را خواهران همزادي بود. آن هنگام كه هابيل و قابيل به فراست خويش دريافتند كه آن زائده ي شومي كه از ناحيه مياني بدنشان به بيرون جهيده است، كاربري ديگري غير از امر «تخلّي» دارد، پارادوكس ِ توليد نسل پيش آمد. شروع اين پارادوكس زماني بود كه عروق خوني آن عضو شريف «پرخون» شده و تغيير شكلهاي مشكوك و افزايش طولهايي غيرمتعارف در آن ناحيه براي اين دو برادر اتفاق افتاد. تا قبل از اين تحول، هابيل و قابيل آن عضو را «فَبَشْ» (فقط براي شاشيدن) مي دانستند و به اين نيانديشيده بودند كه در حاليكه عضو فَبَشْ مي توانست به صورت دو بعدي نيز طراحي شود، پس اين بعد سوم و آن مكانيزم پاندولي براي چه پيش بيني شده است؟

باري، ميل به جنس مخالف در بشريت ايجاد شد و لازم بود كه دو عدد جنس مونث به اين دو برادر اختصاص داده شود. اما از كجا؟ كل جهان بشريت در آن روز از 6 نفر تشكيل ميشد: يك پدر، يك مادر، دو برادر و دو خواهر.

دستورالعمل واصل شد: هابيل بايد با خواهر ِ همزاد قابيل ازدواج كند و قابيل نيز با خواهر ِ همزاد هابيل.

بين لحظه اي كه هابيل و قابيل وارد زفاف شدند تا آن زمان كه نسل بعدي به جهان وارد شد، دقيقا برابر 9ماه و 9 روز و 9 ساعت و 9 دقيقه ثبت شده است. يعني با همان اولين آميزش نطفه حرامزاده بشريت منعقد شد و شمارگان سلسله آدميان فزوني پيدا كرد.

شايد شما خواننده عزيز تا به حال به اين نكته توجه نداشته باشيد اما سوال اساسي در همينجا مطرح است:

اول) چه كسي به هابيل و قابيل راه و رسم سفر سانفرانسيسكو آموخت؟ قطعا در آن زمان نه كتابهاي آموزشي، نه تجارب قبلي و نه شبكه هاي اسپایس‌پلاتینیوم يا ایکس‌ایکس‌ال يا مولتی‌ویِژن هم وجود نداشت كه به آنها چگونگي كار را بياموزد. پس اين دو برادر Road Map خود را از كجا دريافت كرده بودند؟

ب) اگر قانون شرع را بپذيريم كه زناي با محارم، محصولش حرامزاده خواهد بود، آيا كل جامعه بشريت داراي اين صفت نخواهند بود؟ در اينصورت واژه حلال زاده واقعا كاربرد خواهد داشت؟

ج) ضرب المثل «حلال زاده به دايي اش مي رود» آيا معني و مفهوم خواهد داشت؟

پيونشت:

* اين پست كاملا جدي است. اين سوال چند صباحي است كه در مغز من دينگ دينگ ميكند. كسي برايش جوابي دارد آيا؟ (اي خدا بگم چيكارت كنه درياپري با اين آيا هات)

** از تمام عزيزاني كه امكان و فرصت مراجعه به وبلاگشان را نداشته ام عذرخواهي ميكنم. ميدانم چند صباحي است كه اين حاجي تان بيمعرفت شده است اما به اين حاجي حق بدهيد و عذرش را در اين قصور بپذيريد.

غلمان

ژانویه 16, 2007

آقا ما از امروز به همه اهالي منزل اجازه صادر كرديم برن فسق و فجور كنن و كاملا گناه كنن تا مصداق يك جهنمي كامل بشن. از امروز هم بانو و هم تمامي محارمي كه اختيارشان كمي تا قسمتي دست ماست ميتونن برن هر غلط كه دلشون ميخواد بكنن. اصلن جايزه گذاشتيم كه هر كدوم در آخر وقت اداري هر روز ميزان گناهاش بيشتر باشه جايزه بگيره. دوست پسر بازي، غيبت، تهمت، دروغ، افترا، مال مردم خوري، بي بندوباري، خيانت و خلاصه تمامي گناهها و معاصي از امروز آزادِ آزادِ. چرا؟ والله ديروز رگِ غيرتمون مثل شيلنگِ آب بالا زده بود.
نشسته بوديم و داشتيم تو دلمون روياي بهشت ميديديم. توي اين بهشت، خودمون رو هر ساعت و هر دقيقه با يك حوري محشور ميديديم و خلاصه اينطور فكر ميكرديم كه اگه بهشتي بشيم همش در حال كيفيم و مشت مشت وياگرا ميندازيم بالا و يا علي از تو مدد.

اما ديروز كه كمي داشتيم به بهشت فكر ميكرديم يه دفعه اين سوال برامون ايجاد شد كه اگه قرار باشه ما به علت كارهاي خوب زيادي كه كرديم بريم بهشت و دم به ساعت خدمت حوريان عزيز باشيم، پس تكليف نواميس ما كه احتمالا بهشتي شده باشن چي ميشه؟ و اصولا آيا اونها هم از اين لذايد جنسي بهره مند هستن يا نه؟

با اين فكر يك دفعه احساس كرديم كه از درون داغ شديم و حس غيرتي از نوعي كه داني و دانم به جوش آمد و به دنبالش اين سوال كه: «يعني احتمال داره يك نره خر بهشتي قرار باشه به زن و بچه ما بخواد در اون دنيا تجاوز كنه؟» ميدوني كه اين سوال همچينم بي ربط نيست. چون اگه قرار باشه عدل در اونجا هم حاكم باشه بايد همونقدر كه ما مردهاي بهشتي حال ميكنيم حداقل به نسبت مساوي هم خانمها لذت ببرن. پس در اينصورت بايد با چه كساني اين بساط را راه بندازن؟

اين رگ ِ لامصب وقتي بيشتر متورم شد كه فهميديم توي بهشت پر از نوجوانهاي خوشگل و سفيدرويي به نام «غِلمان» است كه خدمتكاران بهشتند:

«خدمتگذاران بهشتى آنقدر زيبا و سفيد چهره و باصفا هستند كه گویى مرواريدهایى در صدفند! این نوجوانان، كه همواره در شكوه و طراوت جوانى به سر مى برند، گرداگرد بهشتیان مى گردند و در خدمت آنها هستند. اين نوجوانان زيبا با قدحها و كوزه ها و جامهاى پر از شراب طهور كه از نهرهاى جارى بهشتى برداشته شده در اطراف آنها مى گردند و آنان را سيراب مى كنند و هر يك از مؤمنان خدمتگذارانى مخصوص به خود دارد.»

ياد خيانت نوكران و كلفتان به بانوان حرمسرا افتاديم. نكنه يك وقت شيطون بره تو جلد اين بچه خوشگلا و بيفتن به جون نواميس مردم؟

به همين خاطر درك كرديم كه آقا بهشت هم امنيت نداره. ما تاب نداريم ببينيم يك عمر جاوداني در بهشت داشته باشيم ولي هر آن خار مادر آدم رو به هم پيوند بدن. حالا يا يكي از اين غلمانها اين كار رو ميكنه يا يه بهشتي حريص كه شراب طهور رو تا حلقش پر كرده و مست و پاتيله. يكي بياد تكليف ما رو معلوم كنه. اين دنيا كه بساط متلك و انگشترساني و ديد زدن و … بر پا بود و ناموس آدمها رو مستفيض ميكرد اون دنيا هم كه اين غِلمانهاي بي صاحاب. پس چيكار كنيم؟ واسه همين از امروز بهشتي شدن ممنوع شده . اصلن همون جهنم بهتره. به نظر شما جهنم امن تر نيست؟ هايده هست. ويگن هست. هيتلر هست. اصلن هر چي آدم باحاله توي جهنمه. بهشت چيه بالام جان خطر جاني و ناموسي داره به خدا!

؟

دسامبر 31, 2006

فرض میکنیم شما و همسرتان در حدود 10 سال است که در کمال صلح و صفا و با عشق زندگی کرده اید. همدیگر را دوست دارید. همه جیز بر وفق مرادتان بوده است و هیچ مشکلی ندارید. اما:

یک روز می فهمید که همسرتان ناقل ویروس HIV می باشد.

بدون اینکه رویایی و شعاری فکر کنید، خیلی راحت بگویید بعد از شنیدن این خبر چه میکنید؟