Archive for the ‘یادمان’ Category

برای “تو” و “شبیه” خودت

ژانویه 21, 2008

بر یاخته های جسم خسته اش، سبکباری خاصی را احساس میکرد. احساس میکرد که بر دوشش دو بال پرواز روئیده و ندایی را میشنید که او را به آن دوردستها فرامیخواند.

پسرک جنوبی ایام گذشته را مرور کرد….. خاطرات چند سال سکونش را که با سکوتی دل انگیز همراه شده بود را بار دیگر بازخوانی کرد….. در میان هاشورهای خاکستری حافظه اش دوستانی را یادآورد که زمانی با آنها در یکجا کار میکرد. خنده های جمع دوستانه اش را که یادش آمد دلش به سنگینی غروب برازجان گرفت. نبودن دوستانش بدجور اذیتش میکرد همان دوستانی که روزی روزگاری به وقت سلامت دورش را حلقه زده بودند و امروز اثری از آنها نبود.

پسرک به یاد تعهد و اخلاص افتاد. به یادش آمد که برای آن سیستم چقدر تلاش کرده بود و باز دلش گرفت. یادش آمد که همان سیستم او را در وقت نیاز تنها گذاشته بود. داروهایش روز به روز گران و گرانتر میشدند و به موازات این گرانی، فاصله ای که بین او و سیستمش افتاده بود، وسیعتر و وسیعتر میشد.

به یاد زخم بستر افتاد…. به یاد آن روز شوم که در آن روز تاریخ برایش ثابت ماند و عقربه های ساعت دیگر حرکت نکردند….. به یاد روزی که از روی موتور به زمین افتاد و هیچکس دستش نگرفت. به یاد سختیهایی که برای تهیه یک مرکب اتوماتیک کشیده بود…. به یاد مرارتهای سفر …. به یاد …. به یاد…. به یاد…. آخ که چقدر برایش سخت بود.

پیاد خاطراتش افتاد که همیشه با قلم الکترونیکی و از پشت کامپیوتر با دیگران تقسیم میکرد….یاد دفتر شعرهایش افتاد …. یاد صعبوتهایی که از همراهی با ویلچر برای مردم نگاشته بود افتاد…. نگاهی به ویلچرش کرد: آیا شود زمانی / که دیگر/ تو را نبینم؟

او میخواست “دیده” شود… دلش میخواست تواناییهایش در پس یک معلولیت ناخواسته گم نشود… به همین خاطر بود که کنج خانه را رها کرد و به دل بازار شتافت تا ثابت کند “کم” ندارد. هم نوای “ساز” شد…. در پس “شور” او به شور جوانی اندیشه میکرد و از پشت “همایون” به دنبال همای سعادتش میگشت….. برایش “ماهور” زیباتر شده بود….. سیمهای گیتار برایش دیگر “مینور” نبود… او به “ماژور” می اندیشید.

کرکره “دلکده” را پایین کشید: آیا شود زمانی/ که باز هم/ تو را بینم؟

به ویلچر حرکتی داد و به سوی منزل رفت… پای دستگاه جادویی اش که زمانی دریچه او با مردم  ِ غافل بود نشست. ویندوز که به خوبی بالا آمد به اینترنت متصل شد…. “آریا” را بالا کشید تا “شبیه” زندگی باشد. دو سه خطی از شعری که از صبح در ذهنش میجوشید بر بوم سفید الکترونیکی نوشت و بر مانیتور خیره شد….. دکمه saveرا زد… باز به مرور خاطراتش پرداخت…

امید تنها ندیمش در آن روزگاران سخت بود که هیچوقت تنهایش نگذاشت. پسرک از وسعت خلیج درسها گرفته بود. درسهایی که به او یاد داده بود که دریا دل باشد…. با گذشت باشد…. دیگران را دوست داشته باشد….. برای با دیگران بودن مرارت بکشد و چشمداشتی نداشته باشد…. دلش فقط یک همدلی میخواست و نه بیشتر….. بارها سعی کرده بود لهجه اش را شبیه “مرکز” کند اما امروز که پای در رکاب میگذاشت و به سوی همان مرکز راهی میشد تا “امید“ش را بیابد، دیگر دوست نداشت “تهرانی” باشد.

پسر زمینی در  قلب آسمانی اش یکبار دیگر مرور کرد: “الا بذکر الله تطمئن القلوب”. با لهجه شیرینش که بوی تفتیدگی جنوب را میداد یکبار دیگر او را یاد کرد و پای در رکاب سفر نهاد.

او نصرت و پیروزی را همواره در پس اسم زیباش یدک میکشید. این بار نیز مطمئن بود که ناصر است چون او ناصری بود.

شبيه روييدن دارد گياه

 به هر چه خوب بود كه فكر كنم

                               شبيه خود شده اند

كنار برگ اگر بنشينم

ابر گذر مي كند

برگ اگر تَر گردد

گمانِ سبز به باران نمي برم

شبيه باران شايد باريده  

دلم كشيده كه از چنين جاي

                                گذر كنم روزي گذر اگر كردم

شبيه رفتن بود

گمان نمي كنم كه سفر كرده ام

  ——————————-

پیونشت: در تاریخ 12/11/86

روزی که میروی و دامین ثبت میکنی و فضای اینترنتی برای خودت میخری، از تو سوا ل میشود چقدر فضا میخواهی؟

یادت باشد در پاسخ به این سوال امساک نکنی!

قانونی در ثبت دامین هست به این معنا که 10 برابر فضایی که میخری به تو به عتوان پهنای باند (Bandwidth) اختصاص میدهند که عملا مقدار فضای مانور تو و بازدید کنندگانت قلمداد میگردد. کانتر پهنای باند  ماهانه شارژ میگردد.

حاجی 100MBفضا و 1GB پهنای باند دارد. در ماه ژانویه، تمامی پهنای باندش در همان نیمه ماه تمام شد. یعنی به عبارت بهتر، کلیکهای نهان و آشکاری که بر روی نامش زدید، پهنایش را کمتر و کمتر کرد تا اینکه پهنا در نیمه ماه تمام شد.

به ساپورت سنترم که زنگ زدم گفت نام سایت را لطفا بدهید تا چک کنم. گفتم a..a حرفم را قطع کرد و گفت: آب و سراب؟ گفتم بله. گفت من خودم از خوانندگان سایتتان هستم. شما پهنایتان تمام شده است. میخواهید اکانتتان را آپگرید کنم تا به پهنای 5GB برسید. فقط یک مابه التفاوت ناچیز دارد.

به او گفتم نه! تا آخر ماه صبر میکنم تا شارژ شود.

اما در دلم گفتم: کجای کاری بابا! من همین را هم دیگر نمیخواهم.

  

حراج

نوامبر 18, 2007

خبر:

 لوازم شخصی شاملو حراج می‌شود.

بیش از 90 اثر و وسایل شخصی مربوط به احمد شاملو در 30 آبان ماه در دادگستری کرج به حراج گذاشته می‌شود. سیاوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو که مدعی است مالک تمامی این آثار است با گرفتن مجوز از دادگستری کرج قصد به حراج گذاشتن این مجموعه از آثار معاصر ایران را دارد.

احمد وثوق احمدی وکیل آیدا شاملو و تعدادی دیگر از شاکیان این پرونده در این‌باره به روزنامه «اعتماد» گفت؛ بسیاری از این آثار متعلق به آیدا شاملو است که سیاوش شاملو تصمیم به حراج آنها گرفته است. مجسمه سر احمد شاملو که توسط مرحوم مددی به آیدا شاملو هدیه شده است برای سیاوش شاملو نیست که حالا بخواهد ادعای ارث کند و آن را به حراج بگذارد.

وکیل این پرونده فروش این آثار را به خاطر مشکلات مالی پسر شاملو ذکر کرده است. وی در ادامه افزود: از جمله شاکیان دیگر این پرونده ضیاءالدین جاوید نقاش معاصر کشورمان است که چندین تابلوی خود را به آیدا شاملو هدیه کرده است نه به احمد شاملو که الان سیاوش شاملو قصد فروش آن را داشته باشد.

این حراج در شرایطی برگزار می‌شود که به گفته کارشناسان میراث فرهنگی و سایر هنرمندان آثار به جا مانده از شاملو از جمله لوازم شخصی متعلق به یک خانواده و یا یک شهر نیست و جنبه ملی دارد.

پرسش:

اگر در چنین حراجی شرکت داشته باشید، کدامیک از لوازم شخصی او را خریداری میکنید؟

 

نگاهی به گذشته آب و سراب

نوامبر 3, 2007

داشتم آرشیو آب و سراب را در بلاگ اسپات (به این آدرس) میخواندم. حالا که ارتباط کامنتهای آن مجموعه با نوشته هایی که از طریق وردپرس عزیزم از بلاگ اسپات به اینجا کشاندم، قطع شده است؛ بد ندیدم اگر منتخبی از موضوعات مختلف در آن ایام را (به انتخاب خودم) به اینجا بکشانم و به همراهش لینک کامنتهایتان را نیز درج کنم. باشد که به خاطرمان آورد گذشته ای نه چندان دور را:

ادامه ی مطلب…

ازدواج

اکتبر 23, 2007

قبل از دستور: این پست را 2 سال قبل در وبلاگ آلاچیق مکانیکی نوشته بودم. هنوز هم با خواندن آرشیو آن روزها لذت میبرم. این پست طولانی است اگر حوصله خواندنش را ندارید هم اکنون این وبلاگ را ببندید.

ادامه ی مطلب…

تذكره الاشيا: السيغار

ژوئن 23, 2007

آن يارِ غار و اين هديه دادار، آن بهترين كار و اين دوستدار، آن تلخ مزه شيرين گفتار، آن سپيد جامه فيلتردار: حضرت مستطاب السيغار از مشاهير دوران بود.
شرح دلدادگي و گرفتار شدن در دام اين فتانهء زمان، به هفتاد من مثنوي كاغذين محتاج و تشريح التذاذش از توان خارج ليكن به پاس ملازمت و يكرنگيش اين مقال به رشته تحرير منقوش گرديد
همي ياد دارم كه در ازمنه كودكي شوق گرفتن دامن وصالش هماره با من بودي و هر دم ديدن صحنه هاي كاميابي گرندفادر از اين باربي سپيد جامه، دل و دين از كفم مي ربود:

دل و دين و عقل و هوشم همه را به باد دادي / ز كدام باده ساقي به من خراب دادي

باري، مجموعه مجاهدات و رياضاتي كه از باب دست آويختن در دامانش تحمل گرديد آخرالامر به نتيجه منتج و اولين كام از دوست گرانمايه در خيابان استاد حسن بنا ميسور گرديد و آن هنگام گاهنامه، سنه 73 هجري خورشيدي را نشان ميداد. متعاقب اولين كاميابي، سرگيجه و مدهوشي زائدالوصفي نگارنده را در بر گرفت كه از شدت اين سرگشتگي ديدگانش به سياهي گراييد و در جوي آب غلطيد و سرش به درخت جاشيه جوي كوفته گرديد.
از باب كرامات اين يار شيرين بيان هم اين بس كه در اين يك به شش ِ قرن كه از ملازمت و مفارفت با وي همي گذشتي، كافه دوستان و مگسان گرد شيريني كه ادعاي رفاقت و مرامشان مخرج خر درانيده بود، يك به يك نگارنده را ترك نمودند ليكن در طول اين زمان به گاهِ شادي و غم هم او بود كه در ميان انگشتان اشارت و فاك خوش ميدرخشيد و دود همي نمود.
مَر شيخ ما – السيغار – مريدان بيشماري در تاريخ مثبوت شده است. يكي از اهالي دُخان به نام استاد حاج رضا گلگار پنجم در سنه بيستم قبل از ميلاد شرحي بر استعمال و روشهاي آن نگاشته و در آن به لزوم استعمال السيغار در صبح ناشتا تاكيد ورزيده است. ايضا شيخ باران نيز در «جستاري بر شياف و روشهاي آن» استعمال سيغار را از راه پسين ممكن دانسته و ميزان التذاذ آن را سه برابر بيش از روش هاي معمول عنوان نموده است.
ارادت مريدان مولانا السيغار به خيل ذكور ختم نشده و در ميان اناث نيز پيروان مسلك دخان به وفور مشاهده شدندي. «الاستاذه آيدا وايف علي» نيز در كتابت خويش با نام «فانوس» به همنشيني هاي شبانه با مولانا اشاره نموده و به كرات از محاسن استعمالش سخن رانده است.
از اهالي دُخان، جماعتي مخروج و مطرود به نام «چتر كشان» يا «مُفت كشان» منشعب شدندي كه هماره بر كشيدن سيغارهاي ديگران ميل داشتندي. اين جماعت پس از مناقشه عظيمي كه در سنه 14 هجري قمري مابين آنها و دخانيون اصولمدار در گرفت از اين جماعت رانده شده و طرد شدندي.

برخي را اعتقاد بر اين است كه سيغار پدر سلامتي است چون به تنهايي با مادر سلامتي پالوده توت فرنگي ميل نموده و وي را گُشني مي نمايد.
مر مراتب همنشيني با شيخ ما كنوانسيوني جهاني نبشته اند كه در بند دوازدهم آن بر آداب روشن نمودن سيغار دلالت داشته و متذكر ميگردد كه: «هر آن گاه كه كسي از برايتان لايتر (Lighter) گيرانيد لازم است تا پس از افزوخته شدن سيغار دو ضربه با انگشت فاك بر قوزك انگشت بيلاخ وي همي زنيد تا مراتب مرام و مشتيگري خود را ابراز نماييد»
همچنين در بند هجدهم اين كنوانسيون اينچنين آمده است كه «مبادا سيغار خود را تا ته بكشيد كه اينكار از علائم بيكلاسي و دياثت است»
كتب متنوع و خوش آب و رنگ طبابتِ عصر حاضر، به كرات به مذمت اين همنشين شيرين گفتار همت نموده و از وي دژخيمي پليد تصوير نموده اند كه اين هرزه نگاريها كُمپلت از باب دشمني با اين كمر باريك بوده است.
يكي از مجلدات منحوس به نام «جزوه ناباروري» شيخ ما – السيغار – را قاتل ِ
Stiffness در ناحيه آلت مردانه معرفي نموده و شيخ ما را باعث ناباروري ميداند در حاليكه به گواه تاريخ، كافه هارد فاكران تاريخ از اهالي دخان بوده اند و حتي سنديكاي توليد كنندگان اسپرم نيز شائبه دخالت نيكوتين در كشتار دسته جمعي اسپرمها را رد نموده است.
باري، بر اين لاغر اندام سپيد جامه جفاهاي بسياري در تاريخ روا شده كه سرآمد خائنين به شيخ ما مردي بدنام و هرزه با نام قاسم گلي بوده است كه در مذمت شيخ ما به سُرايش نظمي هجو پرداخته كه ذيلا به عنوان سند در اين مقال درج ميگردد. لطفا بر روي دكمه
Play كليك فرماييد:

 

شکایتنامه

می 10, 2007

به کدامین گناه کشته شدم؟

حاجی نامرد:
رسم بی وفایی را شنیده بودم اما لمسش نکرده بودم. امروز فرصتی دست داد تا شکایتی را که چند سالی بود در دلم پنهان کرده بودم بیرون بریزم.
من – یعنی گوشی صاایران
RC 620 – برای تو فقط یک گوشی نبودم. من یک ملازم همیشگی شب و روز برای تو بودم. یادت هست؟ سال 76 بود. تو تازه خطی خریده بودی و اون موقع ها رسم بر این بود که گوشی رو اجباری باید از شرکت مخابرات تحویل میگرفتی و بدین سان من همدم و ملازم تو شدم و به وسیله یک دستگاه قلاب کمری به حاشیه شکم مبارک شما و در منتهی الیه سمت راست آن نصب گردیدم. البته شاید خوانندگان این سطور الان من و تو را مسخره کنند اما آن موقعها رسم بر این بود که گوشی باید از کمر آویخته شود.
القصه، امروز که همانند یک اثر تاریخی و موزه ای شده ام وقتی به این گوشیهای زلم زیمبو دار امروزی نگاه میکنم عقم میگیرد. گوشیهای امروزی دقیقا حکم بچه فوفولهایی دارند که زیر ابرو برداشته و موهایشان را سیخ سیخ کرده باشند. تا به حال دقت کردی که مردان نسل انقلاب با چه حرصی به جوونهای امروزی نگاه میکنن؟ حس من هم نسبت به گوشیهای فوفولی امروز دقیقا همین طور است. من نه بلوتوث داشتم و نه زنگهای پلی فونیک و نه دوربین. اما من هیکل داشتم و تنومند بودم. خودت یادت هست که چند بار از من به عنوان آجر برای گذاشتن زیر جک ماشین استفاده کردی؟ یادت هست چند بار به وسیله من به دیگران سیلی زدی؟ اما با گوشیهای فوفولی الان باید مثل بچه رفتار کنی چون ترک برمیدارد چینی نازک تنشان!!!
شارژر من یادته؟ یه چیزی تو مایه های ترانسفورمر فشار قوی محله تون قد و قامت داشت. اونقدر بزرگ بود که امکان نداشت توی کیفت بزاری و با خودت ببری. اون شارژر باید حتما توی خونه میموند تا من بی باتری بشم و برسم بهش.

آقای حاجی! یادت هست بعد از چند وقت برای من هوو آوردی؟ اون گوشی زرد رنگ و خوش دست Ericsson یادته؟ اون موقعها هنوز سونی با اریکسون ادغام نشده بودند و گوشیهای اریکسون کمتر بین مردم دیده میشد. مد بود که هر کس موتورولا یا اریکسون داشته باشه دیگه خیلی کارش درسته. اونوقت تو منو پرت کردی توی کشو و اون زنیکه پتیاره زرد انبو رو دستت گرفتی. دلم همون موقع شکست حاجی!
به این جنازه من نگاه کن. پشت صفحه من حدود یک کیلو مس آبکاری شده وجود داشت. صفحه نمایش من مثل این تلویزیونهای LCD میموند از شدت بزرگی و Wide بودن. صفحه کلید من بزرگ و راحت بود و خلاصه من همینطور اسقاط هم اگر به ذوب آهن اصفهان هم فروخته شوم؛ صد تای این گوشیهای فوفولی الان می ارزم. ولی یادت باشه که تو رفیق خوبی نبودی.


ارادتمند سایق:

گوشی صا ایران RC 620

براي تو

می 7, 2007

آقا رضاي گل : سلام
اگر از ساحت سليمان گونه ات وقتي بگيرم، آيا اجازه ميدي يك مور مثل حاجي اين پستش را به تو اختصاص بده يا نه؟ صداي زيبات از پشت اين نِت شنيده نميشه. اما اجازه بده چون با كرامت نفست كاملا آشنا هستم، فرض را بر اين بزارم كه به من اجازه داداي. به هر حال داش رضا! دستپخت خودت رو تحويل بگير.
وقتي شما به دنيا اومدين، حاجي در ميان نبود. بين سال 1330 تا سالروز تولد حاجي فاصله تقريبا بعيدي وجود داره اما بزار بگم كه اين فاصله اونقدر دراز نيست كه باعث بشه من شيفته اخلاق و هنرت نباشم

استاد عزيز: آدمي كه در 14 سالگي روي سن تئاتر قامت افراشته كرده باشه، قطعا آدم توانايي بايد باشه و تو اينجوري بودي. وصف بازيهاي زيبات رو در نمایش های آنتیگونه، خرده بورژوا و چهره های سیمون ماشا از ….. شنيدم اما خودم شما رو از سريالي كه در شبكه يك پخش شد شناختم. يه حس غريبي همون نگاه اول حاجي رو مجذوب كرد. چهره متفاوتي داشتي. لحن صدات هم كه معركه بود. از همه قشنگتر اون فرم موهات بود كه تو اون سالها اينجوري «خز» نشده بود. يه جورايي «يونيك» بودي داداش!
خلاصه اين داستان عاشقي ما ادامه داشت تا روزي كه از نزديك ديدمت. ضيافت بهزاد ف. و حاجي و گلي و …. كه خودت ميدوني. بعدش ماجراي ما به شمس و مولانا تبديل شد

آقا رضا: بزار يه گلايه مفصل ازت بكنم كه اينقدر لوطي منشي. بزار ازت شكايت كنم كه دنبال حقت نرفتي. حق تو بيشتر از اين حرفها بود. تو فقط يك آكتور نيستي. يك بازيگر كه توان طراحي صحنه و بازيگرداني و فيلمنامه نويسي داشته باشه نبايد جايگاهش پشت گزينشها و بازيهاي مرسوم در دنياي كثيف سينماي محو بشه.سيمرغ و جايزه و … هم كه ميدونم براي تو اصلا معيار نيست. ولي آقاي استاد اينجوري نميشه كه
تو بهترين و ماندگارترين صحنه ها رو خلق كردي. بازيهايي كه فقط تو از پسش بر مي اومدي. در
كيمياي احمدرضا درويش غوغايي كه كرده بودي پشت نقش اول شكيبايي (به احترامش تمام قد بلند شدم) قايم شد اما تو ديده ميشدي استاد. در سينما سينماست يه جور ديگه خودت رو نشون دادي اما بزار بگم در آژانس شيشه اي كولاك كردي. ديالوگ تو و حاج كاظم در سكانسي كه تو روي صندلي چرخدار نشسته بودي و استاد پرستويي تو رو چرخ ميداد و از جبهه ميگفت رو هر بار كه ميبينم بي اختيار برات كف ميزنم. در همين فيلم صحنه اي كه با كلاه پشمي در خيابان قرق شده مجاور آژانس وايستاده بودي و دوربين لانگ شات زيبايي از تو ارائه ميداد تو بيانگر پيروزي نسل تكنوكرات بر نسل انقلاب بودي.
به هر حال دمت گرم. قصدم اين نيست كه از تو ستايش كنم. تو اصلا نيازي به اين ستايش نداري. فقط مقصودم عرض ارادت بود و بس. ميخواستم بگم زياد دلگير اين جريانات اخير در سينما نباش. تو چون از باند پرواز فاصله داشتي و خيلي وقت بود اوج گرفته بودي، پس توي باند قرار نميگرفتي. پس طبيعي بايد باشه كه توي دور نباشي. اما تو اصولا نيازي به اين توي دور بودن ها نداري كه اگر داشتي شايد يكي از بازيگران اخراجيها ميشدي.
ميدوني داش رضا! خودت يه بار گفتي كه براي مشهور شدن پارامترهاي زيادي نياز نيست و مخصوصا تو اين دوره كه برگ سبز حرف اول رو ميزنه و تو ميتوني به زور ِ پول، تهيه كننده و كارگردان و … را مجاب كني كه بازيگري. اما يادم هست كه اضافه كردي: براي ماندگار شدن اما نياز به پارامترهاي زيادتري هست. نجابت، خانواده دار بودن، با پرنسيب بودن، مردم دوست بودن و از همه مهمتر غره نشدن بعضي از اين پارامترها بودن كه تو نام بردي.

داش رضا! مجسمه ساختن هنر مردان بزرگه. مرداني كه اونقدر به بطن آدما آشنا شدن كه ميتونن از سنگ و خمير آدم بسازن. اين هنر كمي نيست. همچنان كه ساختن چوب ساخته هم كار آسوني نيست. تو با اون مغار و چاقو كه هميشه همراهت هست بر روي چوب كارهايي ساختي كه مدعيان عالم سينما بر روي پرده هيچوقت نتونستن.

ميدوني آق رضا: تو اين زمونه انسان بودن سخته. ممكنه راحت بشه مشهور شد ولي مطمئنا براي انسان بودن خيلي كارها بايد انجام بشه.
بزار دستت رو ببوسم و خداحافظي كنم استاد
رضا كيانيان ِ من.

My favorite actors

آوریل 30, 2007
هنوز به طور عجيبي هواخواه بازي اين سه نفر هستم. اصراري بر اين ندارم كه اثبات‌شان كنم. اين‌ها براي من خاطره‌آفرين و تحسين برانگيز هستند و بين‌شان قادر به رتبه بندي نيستم. اما اگر از شما بخواهم، آيا مي‌توانيد اين سه تا را رتبه بندي كنيد

نوبهارانه

مارس 17, 2007

پیونشت ضروری:
بسیاری از عزیزان با ارسال پیام کوتاه، ارسال ایمیل و حواله کردن فحش به اینجانب معترض شده اند که نه عکس را می بینند و نه آهنگ را میشنوند.
برای این دوستان لینکهای مستقیم این موضوعات را میگذارم:

برای عکس
برای آهنگ

دو یادمان

دسامبر 13, 2006

اول) استاد

استاد جان یادت به خیر.

اگر ذره ای به مخیله شریفت خطور کرده باشد که ما تو را از یاد برده ایم؛ باید برایت بگویم هرگز!

اگر این روزها کمتر از تو یاد میشود ولی بدان که در خاطر ما جاودانی. هر چند که تو را چهره ماندگار نکرده باشند.

اگر حقت خوب ادا نشد؛ اما بدان که تو برای ما عزیزی.

آن صدای دلنشین و آن هنرآفرینی مسخ کننده تو کی از یاد ها تواند رفت؟

استاد مهدی: تو نیز حیف شدی. حیف!

اینهم خاطره ای از تو:

ب) و تو …

تو نیز خاطرات خوب دوران جوانی و طعم ایام زعفرانی را به یاد می آوری. تو را نیز فراموش نکرده ایم. تو هم برای ما جاودانی….

اینهم لینک تو